دیگر زمانِ زلف پریشان گذشته است
تاریخ مصرف ِ دلِ انسان گذشته است
دیگر زمانِ زلف پریشان گذشته است
تاریخ مصرف ِ دلِ انسان گذشته است
تو را من چشم در راهم
شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تورا من چشم در راهم
هزاران دهقان برای آمدن باران دعا کردند....اما....خداوند به فکر کودکی بود که کفش هایش سوراخ بود
من یوسف قرنم زلیخا خاطرت تخت
این بار می خواهم خودم گردن بگیرم
ما زبالاییم و بالا می رویم ما زدریاییم و دریا میرویم
هزاران دهقان برای آمدن باران دعا کردند....اما....خداوند به فکر کودکی بود که کفش هایش سوراخ بود
مرا می بینی و هر دم زیارت میکنی دردم
تو را می بینم و میلیم زیادت می شود در دم
اره خیلی؟؟؟
- - - به روز رسانی شده - - -
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن...
شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي...روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن...قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن
اما نه هر کسی و نه به هر قیمتی
در حال حاضر 4 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 4 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)