-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
(اینم خاطرات من از سال 91)
بسم الله ارحمن الرحیم
امســــــال=سال 91 شمسی برای من عبارت بود از :
بدترین سال عمرم بود نمیدونم چرا ولی انگار ادم گیر کرده
توی یه جایی که نه راه رفتن داره نه برگشتن یه عزیزی فوت کرد
نمیدونم چی شده که امسال هی دلم گرفته میشد
نمیدونم به خاطر این بود که دیگه کم کم دارم بزرگ میشم
یا نه به خاطر چیز های دیگر
ادم توی این دوره و بخصوص توی 14 سالگی تنهایی رو
بیشتر احساس میکنه
اما باز هم خاطره های خوشی داشتم ولی تلخی خاطره های
بد خوشی خاطره های خوب رو از بین میبره چون روز های
بدم از تعداد روز های خوشم زیاد بود
به سلامتی 3 یار
غم
خودم
خدام
ممنونم از این که حوصله به خرج دادین و متن منو تا اخر خوندین
برای سال اینده به:
اونایی که پشت کنکور هستن و میخوان توی نمونه یا تیز هوشان قبول شن ارزوی موفقیت میکنم[golrooz]
به اونایی که ارزویی دارن ارزو میکنم خدا خودش به ارزوشون برسونه[golrooz]
و امید وارم خدا همیشه پشتیوان شما دوستان عزیز باشه
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
ای بابا یه جوری حرف میزنین آدم دلش میگیره چرا همش تلخیای پارسال یادتونه بابا خوشیارو تو ذهنتون نگه دارین و تلخیارو دفن کنید.موفق باشین
- - - به روز رسانی شده - - -
ای بابا یه جوری حرف میزنین آدم دلش میگیره چرا همش تلخیای پارسال یادتونه بابا خوشیارو تو ذهنتون نگه دارین و تلخیارو دفن کنید.موفق باشین
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
من که همیشه دلم گرفته
گریم اختیاری نیست[nishkhand]
ولی امروز به یاد کسایی افتادم که تا همین چند وقت پیش باهاشون بودیم و الان نیستن
یاد اون کسی که بدون اینکه بچشو ببینه رفت
ااون بچه ای که این اولین بهار عمرش در خزان ایامه
بچه ای که .........
فرزندانی که غمه پدر دارن پدری که بود و الان نیست
نوه هایی که میکشن و دم نمیزنن
یاد رفته ها بودم این چند روز
پس به یادشون صلوات
- - - به روز رسانی شده - - -
من که همیشه دلم گرفته
گریم اختیاری نیست[nishkhand]
ولی امروز به یاد کسایی افتادم که تا همین چند وقت پیش باهاشون بودیم و الان نیستن
یاد اون کسی که بدون اینکه بچشو ببینه رفت
ااون بچه ای که این اولین بهار عمرش در خزان ایامه
بچه ای که .........
فرزندانی که غمه پدر دارن پدری که بود و الان نیست
نوه هایی که میکشن و دم نمیزنن
یاد رفته ها بودم این چند روز
پس به یادشون صلوات
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خاموشم.... ....
- - - به روز رسانی شده - - -
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خاموشم.... ....
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
سیلام
سال نو همه گیتونم مبارررررررررررررررررررررر ررررک
من الان لرستانم خرم اباد
خیلییییییییی شهر باصفاییه اونقد کوچه ها و خونه هاش صمیمیههههههههه هواشم عالیه
با لبتاپم نشستم رو بهارخواب اتاق
هههههههههههههه بابام میگه خدایا این دختر تو خونه ام تو اینترنت بود اینجام که مسافرتیم اونجاس
نمیشه اینترنتش قطع شه!!
الهی فدات شم بابایی
- - - به روز رسانی شده - - -
سیلام
سال نو همه گیتونم مبارررررررررررررررررررررر ررررک
من الان لرستانم خرم اباد
خیلییییییییی شهر باصفاییه اونقد کوچه ها و خونه هاش صمیمیههههههههه هواشم عالیه
با لبتاپم نشستم رو بهارخواب اتاق
هههههههههههههه بابام میگه خدایا این دختر تو خونه ام تو اینترنت بود اینجام که مسافرتیم اونجاس
نمیشه اینترنتش قطع شه!!
الهی فدات شم بابایی
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
راسته که میگن بعضی ها بعد از تعطیلات تازه باید استراحت کنن!!!![sootzadan] دقیقا من جزء اون بعضی ها هستم!!!!!!!
چقدر منتظر تعطیلات نوروز بودم که استراحت کنم اما این یه هفته تعطیلات هم اومد و رفت... و من استراحت نکردم که هیچ!!!! کلییییییییییییی هم خسته تر شدم![khanderiz]
همش یا رفتیم مهمونی یا مهمون اومد! مهمون ثابت هم که داشتیم ...آخه چه کاریه هر روز همه همدیگرو میدیدیم فقط مکانها فرق میکرد!!!
از دیروز هم که مرخصی تموم شد دوباره سرکار رفتنام شروع شد!!!!sh_dokhtar15داغ استراحت کردن رو دلم موند!!!! خدا میدونه که چقدددددددددر خسته امhttp://www.njavan.com/forum/images/s...%20%283%29.gifhttp://www.njavan.com/forum/images/s...20%2815%29.gif[nishkhand]
[golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امروز پیاده روی رفتم تنهای تنها بدون این که منتظر کسی باشم قبلا هم نبودم اما یه روز فکر میکردم شاید این تنها پیاده روی رفتن هام تمام بشه اما حالا میدونم و مطمئنم تمام نخواهد شد و نباید منتظر روزی باشم که تنها نباشم پس امروز برخلاف دیروز که دلم میخواست تنها نباشم دوباره عاشق تنهایی ام شدم
بیخیال همه روزهایی که دلم میخواست دیگر تنها نباشم
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
پارسال برای من که سال رویایی بود
خیلی هم خوش گذشت
کلی از کم کاری های سال های پیش رو توی پارسال جبران کردم
انشاءالله که سال جدید هم همینطور باشه .
یه چیزایی از خدا می خوام که اگه بهم بدتشون دیگه هیچی ازش نمی خوام
دعا کنید که بشه... !!!
موفق باشید
التماس دعا
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط
سونای
راسته که میگن بعضی ها بعد از تعطیلات تازه باید استراحت کنن!!!![sootzadan] دقیقا من جزء اون بعضی ها هستم!!!!!!!
چقدر منتظر تعطیلات نوروز بودم که استراحت کنم اما این یه هفته تعطیلات هم اومد و رفت... و من استراحت نکردم که هیچ!!!! کلییییییییییییی هم خسته تر شدم![khanderiz]
همش یا رفتیم مهمونی یا مهمون اومد! مهمون ثابت هم که داشتیم ...آخه چه کاریه هر روز همه همدیگرو میدیدیم فقط مکانها فرق میکرد!!!
از دیروز هم که مرخصی تموم شد دوباره سرکار رفتنام شروع شد!!!!sh_dokhtar15داغ استراحت کردن رو دلم موند!!!! خدا میدونه که چقدددددددددر خسته ام
http://www.njavan.com/forum/images/s...%20%283%29.gifhttp://www.njavan.com/forum/images/s...20%2815%29.gif[nishkhand]
[golrooz]
خدا قوت خسته نباشی .
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
دوست داشتم چیزی بنویسم اما سعی کردم (اونم حدودا 10 بار) اما کلمات تشکیل دهنده حس حال یافت نشد....
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
دیروز جریانی پیش اومد و خلاصه باعث شد قلبم اونقد کند و کندتر زد که کم کم نفس هام هم خالی شد!! اونقد کند زد که مجبور شدن احیای قلبی کنن!!! البته به ریویش نرسید![khanderiz]یجورایی یه کمک شد...
حس عجیبی بود ! بعد از اون فشارها به قفسه سینم یه جون تازه گرفتم! خیلی عجیب بود!!! برام عجیب بود که خودم خیلی آرووم بودم![nishkhand] و تلاشی هم نمیکردم! فقط نگام خیره به یجا بود و فکرم مشغول یچیزی بود ...اونقد مشغول که هیچ تلاشی واسه نفس کشیدن هم نمیکردم! و همه چی کند تر و کند تر میشد...و همه هوشیاری هام کمتر میشد..فقط همون فشارها رو حس میکردم که با هر فشار یه جون تازه میگرفتم!! بعد با صدا کردن اون فردی که به قفسه سینم فشار میاورد و آرامش خاصی در وجودش بود ولی بلند صدا میزد که خوب شدی نفس بکش!!!! دوباره توی کل وجودم یه جریانی حس کردم...... خیلی عجیب بود!! ولی مات و ساکت بودم... بعد که ضربان قلبم تقریبا اومد سر جاش ازم پرسید یعنی هیچ امیدی هیچ دلیلی برا این نداشتی که یکم بیشتر تلاش کنی واسه زندگی!!! ؟ بعد خندید و گفت تنبل! نفس کشیدن انقد سخته!
شوخی کرد ولی چه سوالی /حتی به شوخی/ پرسید!!!!!!
[golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط
سونای
دیروز جریانی پیش اومد و خلاصه باعث شد قلبم اونقد کند و کندتر زد که کم کم نفس هام هم خالی شد!! اونقد کند زد که مجبور شدن احیای قلبی کنن!!! البته به ریویش نرسید![khanderiz]یجورایی یه کمک شد...
حس عجیبی بود ! بعد از اون فشارها به قفسه سینم یه جون تازه گرفتم! خیلی عجیب بود!!! برام عجیب بود که خودم خیلی آرووم بودم![nishkhand] و تلاشی هم نمیکردم! فقط نگام خیره به یجا بود و فکرم مشغول یچیزی بود ...اونقد مشغول که هیچ تلاشی واسه نفس کشیدن هم نمیکردم! و همه چی کند تر و کند تر میشد...و همه هوشیاری هام کمتر میشد..فقط همون فشارها رو حس میکردم که با هر فشار یه جون تازه میگرفتم!! بعد با صدا کردن اون فردی که به قفسه سینم فشار میاورد و آرامش خاصی در وجودش بود ولی بلند صدا میزد که خوب شدی نفس بکش!!!! دوباره توی کل وجودم یه جریانی حس کردم...... خیلی عجیب بود!! ولی مات و ساکت بودم... بعد که ضربان قلبم تقریبا اومد سر جاش ازم پرسید یعنی هیچ امیدی هیچ دلیلی برا این نداشتی که یکم بیشتر تلاش کنی واسه زندگی!!! ؟ بعد خندید و گفت تنبل! نفس کشیدن انقد سخته!
شوخی کرد ولی چه سوالی /حتی به شوخی/ پرسید!!!!!!
[golrooz]
[taajob][soal][nadidan][negaran]
ابجی الان خوبین؟
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط
وحید-الهام
[taajob][soal][nadidan][negaran]
ابجی الان خوبین؟
بله داداشم شکر خدا به خوبی شما دوستان خوبم... مرسی داداش[golrooz][golrooz][golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط
سونای
دیروز جریانی پیش اومد و خلاصه باعث شد قلبم اونقد کند و کندتر زد که کم کم نفس هام هم خالی شد!! اونقد کند زد که مجبور شدن احیای قلبی کنن!!! البته به ریویش نرسید![khanderiz]یجورایی یه کمک شد...
حس عجیبی بود ! بعد از اون فشارها به قفسه سینم یه جون تازه گرفتم! خیلی عجیب بود!!! برام عجیب بود که خودم خیلی آرووم بودم![nishkhand] و تلاشی هم نمیکردم! فقط نگام خیره به یجا بود و فکرم مشغول یچیزی بود ...اونقد مشغول که هیچ تلاشی واسه نفس کشیدن هم نمیکردم! و همه چی کند تر و کند تر میشد...و همه هوشیاری هام کمتر میشد..فقط همون فشارها رو حس میکردم که با هر فشار یه جون تازه میگرفتم!! بعد با صدا کردن اون فردی که به قفسه سینم فشار میاورد و آرامش خاصی در وجودش بود ولی بلند صدا میزد که خوب شدی نفس بکش!!!! دوباره توی کل وجودم یه جریانی حس کردم...... خیلی عجیب بود!! ولی مات و ساکت بودم... بعد که ضربان قلبم تقریبا اومد سر جاش ازم پرسید یعنی هیچ امیدی هیچ دلیلی برا این نداشتی که یکم بیشتر تلاش کنی واسه زندگی!!! ؟ بعد خندید و گفت تنبل! نفس کشیدن انقد سخته!
شوخی کرد ولی چه سوالی /حتی به شوخی/ پرسید!!!!!!
[golrooz]
موناییییییییییییییییییییی ییییییی ! الهی عزیزم ! چی شده بود خانمی !!!!!!!!!!!!!
بیشتر مراقب خودت باش گلم خب .
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امسال شروع خیلی عجیبی داشت .
با عزاداری شروع شد . عزاداری که باعث اشتی بین دو نفر شد .
خدایا حکمتت رو درک نمی کنم !!!!!!!!!!!!!! یعنی حتماً باید مرگش فرا می رسید تا با اشتی دو نفر همراه باشه .
ولی الان همه چی خوبه !!!!!!!! بعد از 13 ساعت رانندگی و خستگی بین راه ، گرچه هنوز خسته ایم ولی همه چی آرومه .
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
یه چند روزی هست اخلاقم خیلییییییییییییییییییییی عوض شده.همه متوجه شدن.............................حتی خودم. شخصیتم داره شکل میگیره چون دیگه نمیتونم بچه بازی های قبلمو در بیارم......[nadidan]
دوست دارم رو پای خودم وایسم.......
از همه چی خسته شدم.......................به خصوص از درس........................خیلی به سمت درس گرایش پیدا کردم و اینم خیلی خوب نیست................دارم افسرده میشم.
امروز مدرسمون بهشت زهرا بود...........................فهمیدم دختری که تو مشهد با هم،هم سفر بودیم و توی یه اتاق بودیم.......................خودکشی کرده!!![narahat][tafakor]
من هنوز موندم................حتی نتونستم برم و عکسشو نگاه کنم.
دختری که شاگرد اول سوم تجربی بود واسه ی چی باید این کارو بکنه؟!!!![tafakor]
خیلی از رفتار معلمامونو بدم میاد.........................اصلا الان ما رو که توی این سن هستیم قبول ندارن و درک نمیکنن..................[narahat]
خدا بیامرزدش ما میفهمیم دردشو.......................بی چاره.............مدیر مدرسمون حتی یه ظرف خرما واسش نذاشت و حتی مراسم ختمشم که امروز بود نرفتن.......
خیلی پشت سرش بد گفت............هر چی از دهنش دراومد به اون گفت......این عدالت نیست..........من قبول ندارم.......[nadidan][tafakor]
خانوادش چه زجری میکشن حتی رو شون نشده بگن خودکشیه ........
من دیگه از اون مدرسه متنفرم.......................و سال دیگه مدرسمو عوض میکنم.[tahavoo]
27/1/92
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نمی دونم این ترم معدلم چقدر افت می کنه ولی تصمیم جدی گرفتم که قبل از شروع امتحانام حتما درسام رو یک دور بخونم. خیلی سخته
راستی بچه ها شما می دونید چرا هر وقت آدم برنامه ریزی اساسی می کنه و کلی هم به پایان رسوندن اون برنامه براش مهمه، همه چیز خراب میشه و به سرانجام نمی رسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[negaran][entezar][narahatishadid][narahatishadid]
چرا توی برنامه ریزی هامون سرمون به سنگ می خوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟sh_omomi49
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
به این فکر میکنم که خدا یکشنبه 8 اردیبهشت بعد از ساعت 8:45 دقیقه صبح با من چه میکنه... .
دعا کنید مه هر چی صلاحه همون بشه.
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
چند روزی هست حالم خوب نیست خیلی داغونم
احساس بدی دارم خیلی شب بدی رو پشت سر گذاشتم
تا صبح گریه میکردم
چند روزی هست که حالم افتضاحه ناخوداگاه اشکم سرازیر میشه
با تمام وجود سعی میکنم اشک نریزم اما دست خودم نیست
یهوویی بدون هیچ مقدمه ای یه قطره اشک روی صورتم لیز میخوره
مغزم درگیر شده
نمیتونم درس بخونم
نمیتونم چیزی بخورم حتی آب
(دوباره این اشک های لعنتی شروع کردند)
خدایا خودت کمکم کن تو این دنیا هیچ کس قد تو منو باور نداره
کمکم کن تا از این امتحان موفق بیام بیرون
خدایا خودت میدونی میخوام خوب باشم
و تو رو بیشتر از همه قبول دارم
اما کمکم کن
شونه هام توانایی این وزن این بار غم رو نداره
خودت میدونی که ...
[negaran][afsoorde][narahat][dooa][dooa]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
دوست دارم از خوشحالی جیغ بزنم..................امانمیشه...[nishkhand]
امروز با اینکه چنتا امتحان داشتم حیلی عالی دادم.............. از امتحان ریاضی راضی بودم........واسه اولین بار امسال بیستو از ریاضی گرفتم.........[cheshmak][shaad]
ولی دیشب خیلی شب بدی رو پشت سر گذاشتم.ساعت 12 رفتم تو رختخوابم ولی حداقل دوساعت بیدار بودم......هرچی تلاش میکردم،خوابم نمیبرد....از استرس امتحانام داشت قلبم میومد تو دهنم...جدی جدی...ولی بجاش یه دل درد وحشتناکی گرفتم....[negaran]
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خ صبح اینقده ساعت هشدارم زنگ خوررررررررررررررررررررررر رد....همه بیدار شدن بودم،به جز من...[nishkhand]
مصاحبه ی مدرسه ی جدیدمو خیلی خوب دادم.....خیلی از مدرسه ی جدیدم راضی هستم.....حیاط بزرگی داره و حداقل یهدونه درخت داره...
ولی از این مدرسم متنفرم.....شبیه زندان میمونه...دور تادور دیواراش نرده هست....حتی یه نیمکت واسه نشستن نداره،باید رو زمین بشینیم....روی زمینشم که حتی یه علف در نیومده...[negaran]شبیه کشتار گاهه!![taajob][nadidan][narahatish]
ایشاا...سال دیگه تو یه مدرسه جدید...[khanderiz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امروز هم من بودم با کلی استرس...[khabalood]
صبح اصلا نمیتونستم بیدار شم!!
ــ نمیخوام برم مدرسه..... امتحانو چیکار کنم!! زمین شناسی[negaran]
امروز خوشبختانه مدیرمون یه مشاور اورده بود تو مدرسه مون... کلی مشاوره ی درسی داد... کلی هم مفید بود برام... ( مشوق من توی امتحانات نهایی[soal] )
البته کلی بهش خندیدیم!!![khanderiz] اومده سر کلاس میگه من کامران هستم ، یک جلسه مشاوره ی درسی داریم باهم و...
منم تو دلم میگم وااااا یعنی چی که من کامران هستم؟؟ [tafakor] !!!
بعد تازه فهمیدیم فامیلیش کامرانه!!![sootzadan]
امروز امتحان زمین رو خراب کردم[nadidan]....
92/2/3
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
کل دیشب و امروز بعد از ظهر از سرما لای پتو نشستم پشت پنجره و بارون نگاه میگردم به درختا و گلایی که چشاشونو بسته بودنو صورتشون رو گرفته بودن سمت اسمون..... خیلی زیبا بود............خیلی............... فقط حیف که یاد یکی از دوستام میفتادم بعد ناراحت میشدم.... کشاورزی میکنه و احتمال میدادم که الان توی زمین باشه.... نگران بودم که سردش نشه......... همین بارون بهونه شد کلی از خاطراتمون رو زیرو رو کنم..... و بعدشم به خودم خندیدم....که اون الان مدتهااااااااااااااااااااا ااست خبری ازم نگرفته...sh_dokhtar14شایدم منو یادش رفته.....sh_dokhtar3.ولی من انقدددددددددددددددددددر نگرانش بودم................
دنیاست دیگه... شایدم سرش شلوغه..... خدایا هرجا هست سلامت نگهش دار............آمین[golrooz][golrooz][golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
فردا امتحان داریم
آسونه و اصلا نخوندمش
ولی پس فردا و پس پس فردا و ... (تا آخر این هفته و اون هفته) رو چیکار کنم
بدبختی داره می باره ها[khabalood]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
مامانم خیلی دوست دارم خیلی زیاد[golrooz]
قلبم از دوست داشتنت لبریزه[golrooz]
نمیدونم چرا با تکرار این جملات راحت که نمیشم هیچ حتی در حضورش هم دلتنگی رو حس میکنم
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
این روزای خیلی حساس منه، ممکنه تا چند دقیقه دیگه وارد فاز دوم بزرگترین پروژه عمرم بشم، ممکنه تا یک روز دیگه و یا ممکنه تا چند روز دیگه (چون نمیدونم دقیقا کی و 100 البته بستگی مستقیم به فاز اول پروژه داره در نتیجه باید منتظر نتیجه فاز اول باشم)
زودی برمیگردم
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
دیروز مرحله 2 نجوم دادم و خیلی نگرانم که قبول میشم یا نه دعا کنین که قبول شم.
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط
farshadghasemi
دیروز مرحله 2 نجوم دادم و خیلی نگرانم که قبول میشم یا نه دعا کنین که قبول شم.
ایشالله[golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
سلام به همه دوستتان[golrooz]
نگاه نکنید دقیقا تتان[shaad]
من نیستم اینجا چه سوت و کوره[nishkhand]
صفحه نیمه اختصاصی داشتنم صفا میده هاآآآ[nishkhand][khanderiz]
میخواین تعطیلش کنیم؟؟؟؟؟؟[bamazegi]
والا چی عرض کنم
بعد از یه ماه اومدم سایت دیدم اینقد طرفدارا زیاد بودن گفتم نیام دیگه[bitavajohi][negaran]
چه کاریه شاید یکی این نام کاربریو بخواد من مزاحمش باشم[bitavajohi]
چقد حال میده آدم سره جلسه امتحان بشینه بلد باشه جواب نده بلند بشه بیاد[khande]
خیلی فاز میده[nishkhand]
داغ یه عشق قدیم و از این حرفا خواستم بگم پشیمون شدم[nishkhand]
دوستان اگه فضای سرور سایت رو گرفتم ببخشید من برم به بدبختیام برسم بیام[nadidan][bamazegi]
کاری ندارید؟؟؟؟؟
داشته باشینم نگید چون من که انجام نمیدم[nishkhand]
[khodahafezi]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
سلام.و باز هم سلام.آآااااااااه که نمیدانم احساس های لطیفم را چگونه بیان کنم [nishkhand] بیخیال.خودمونی راحت تره.سلام دوستای گلم.چقد دلم براتون تنگ شده.میدونم دلتون واسم تنگ نشده اما من خیلی مشتاقم برگردم پیشتون[golrooz][golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
من عاشق شهرمم
یا اونقد گرمه که احساس زنده ذغال شدن بهت دست میده[nishkhand]
یا اینقد سردت میشه که مجبوری بری زیر پتو وگرنه منجمد میشی[nishkhand]
خداییش تو کدوم شهر همچین چیزی هست در یک لحظه؟؟؟؟؟
یعنی وقعا کجای جهان در کمتر از یک دقیقه ممکنه همچنین اتفاقی بیافته؟؟؟؟؟
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
واییییییییییییییییییی این چند روزه خیلی هوا باحال شده....[shaad]
ظهرش ادم اتیش میگیره....بعد، عصر که میشه بارون میگیره...
عاشق این هوام....[labkhand]
بارون که میاد دوست دارم برم بیرون جیغ بزنم...ولی خب نمیشه دیگه!بده،زشته[khejalat]
این جیغ زدن زیر بارون مونده تو دلم...نمیدونم بایدچیکارش کنم؟!فکر کنم در اخر تبدیل به یه توموری...غده ای... چیزی بشه[nadidan]
الان که دارم مینوسیمم داره صدایی رعد و برق شروع میشه..[shaad]
وای بوی بارون...[khanderiz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
الان تو این فکرم که فردا برای روز پدر چیکار کنیم با بچه ها
میگم سه تا کاغذ رنگی بذارم جلوشون نقاشی کنن بعد ببرمشون شکل ساعت کنم
یا شایدم یه کارت پستال درست کنم (آخه تکراریه دیگه کارت پستال )
نمیدونم فردا بهش فکر میکنم
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بالاخره منو بوچومی رو جدا..... دوشنبه بردیمش ... تمام طول راه توی بغلم آرووم گرفته بود...انگاری میفهمید.. هربار سرشو بلند میکرد و اشکامو که میریخت بو میکشید...یه روز کامل اونجا موندیم که کمی عادت کنه....خلاصه برگشتیم ....
دیروز دلم طاقت نیاورد تنهایی کلی راه رو کوبیدمو رفتم که ببینمش... حالی براش نمونده بود صداشم کلی گرفته بود........وقتی منو دید رو دوتا پاش موند و با سمش رو سکو میموند که دستم بهش برسه...... یکی از محلی ها هاج و واج واستاده بود که این چیکار میکنه.... وقتی رفتم پیشش نمیدونم چرا گیج بود! یکی دو قدم که بر میداشت میفتاد! وقتی نازش دادم نقطه به نقطه صورتمو بو میکشید... طبق عادتش توو دستم غذا خورد و آب هم توو دستم خورد...بارون میومد شدید........ من خیییییس اونم خیییییس دیگه داشت شب میشدو من باید کلی راهو بر میگشتم...کم کم ازش دور میشدم و میموندم اونم نگاه میکرد که هستم بعد غذاشو میخورد... دوباره بر میگشت ببینه هستم!؟ بعد باز خیالش جمع میشد...خلاصه اومدم خونه...
امروز هم رفتم پیشش... خواب بود... صداش کردم بورچومیه من.... خدا میدونه چه حالی شد.... همچین دویید طرفم که تمام این دلتنگیام ریخت.... بعدشم مثل مار پیچید توو دست و پام.... براش سبزی برده بودم... دو لپی خورد... بهش آب دادم یکم موندم دوباره ..اما باید میومدم....چندبار جلو راهمو گرفت ....باز موندمو نازش دادم اونم باز منو کلیییییییییییییییییی بو کشید..... یکم باز نازش دادم بعد اومدم اونم میدویید که بیاد ولی بسته بود....کلی پشت سرم داد زدsh_dokhtar3منم کلی پشت در موندم و دلم نمیومد بی تفاوت باشم......هر دادی که میزد دلم میریخت.....
اومدم خونه....دیدم باهوش هم نیست.........................
خدایا خودت میدونی چه حالی هستم.... خدا خیلی دلم میخواد بگم آدماتو نمیبخشم....حیف......
sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dok htar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3s h_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokh tar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh _dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokht ar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_ dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhta r3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_d okhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar 3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_do khtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3 sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dok htar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3s h_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokh tar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh _dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokht ar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_ dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhta r3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_d okhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar 3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_do khtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3 sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dok htar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3s h_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokh tar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh _dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokht ar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_ dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhta r3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_d okhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar 3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_do khtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3 sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dok htar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3s h_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokh tar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh _dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokht ar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_ dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhta r3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_d okhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar 3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_do khtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3 sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dok htar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3s h_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokh tar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh_dokhtar3sh _dokhtar3sh_dokhtar3
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
آرووم شدم........... میرم بخوابم (بعد چند روز بی خوابی).....................[golrooz][golrooz][golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
بعد از چند هفته انتظار برا بارون و خیس شدن، دیشب بارون اومد، ولی چه فایدههههههههههههههههههه!!
دوس داشتم یه خونه داشتیم وسط حیاطش یه حوض آبی با چند تا ماهی قرمز توش و دور تا دورش گلدونای شمعدونی رنگی، یه سمت دیوار گل یاس بود، که بوش هوش رو از سرت میبرد، درخت انجیر و خرمالو و کلی زندگی تو همین حیاط کوچیک خونمون، بعد پنجره اتاقم رو به حیاط باز میشد وقتی بارون میومد میتونستم پشت پنجره اتاقم بشینم پنجره رو باز کنم و کلی با بارون زندگی کنم و حالم خوب شه!!
اما الان چی، حتی نمیتونم از پنجره اتاقم بیرون رو ببینم، حتی دستمم از بارون خیس نمیشه، واااااااااااااااااااااااا اااااااااای چه حس بدی داره وقتی فقط همین بارون بتونه آرومت کنه ولی تو حتی نتونی یه قطره اش رو احساس کنی، دیشب پنجره اتاقم رو باز کردم فقط بو کردم هوا رو، برا من بوی بارونم غنیمت بود!! sh_dokhtar16
دیشب فقط میخواستم برم زیر بارون گریه کنم و فریاد بزنم و خیس شمممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممم، آخ که چه قد نیاز داشتممممممممممممممممم، ولی بعضی چیزا میشه آرزو میمونه به دلت!! smilee_new1 (11)
دلم
دلم آرامش میخواد، دلم صدای دریا رو میخواد، صدای موج دریا که میخوره به سنگا رو میخواد، تنها بشینی تو ساحل، فقط گوش کنی، گوش کنی به صدای آب و نگاش کنی!!
http://uc-njavan.ir/images/y8ld582viv3o186135o.jpg
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
الان هم خسته م و هم خوابم میاد اما نمیدونم چرا دوست ندارم بخوابم....یعنی الان اینجوریم[khabalood]...شاید چون همیشه دیر میخوابم[khanderiz]
امروز روز خوبی بود....قشنگه بعد از مدتی دوستات رو ببینی و دوباره یه خاطره شیرین باهاشون بسازی[shaad]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امروز در کنار خوشحالی روز عید یه دوتا غم رو دلم مونده
یاد دونفر افتادم
یکشون بابای مهربونی بود که دو ماه قبل از اینکه بابا بشه رفت
دقیقا روز پدر روز سومش بود
پارسال این موقه
برای شادی روحش صلوات
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
تمام ذهن من مشغول یک چیزه . امتحان کارشناسی ارشد . خیلی دوست دارم در زمینه بیماریهای ذهنی کار تحقیقاتی انجام بدم .برایم موفقیت آرزو کنید .[golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
چرا زندگی را سخت میکنی؟ دلتنگ کسی شدی ؟ ......زنگ بزن می خواهی کسی را ببینی ؟ .......دعوت کن می خوای بقیه در کت کنن ؟ .......توضیح بده سوالی داری ؟.......بپرس
چیزی می خواهی ؟.....برو دنبالش از چیزی خوشت می آید؟.......حفظش کن از چیزی خوشت نمی آید ؟.......ترکش کن عاشق کسی هستی ؟......بهش بگو
ما فقط یکبار زندگی می کنیم ؛ سخت نگیر ساده باش.
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
دقت کردید زندگی واقعا چقدر پستی و بلندی داره؟
من خودم فکر می کنم گاهی زندگی چقدر شیرینه
اما بعضی اوقات واقعا پیش خودم فکر می کنم الان توی سراشیبی زندگی هستم
همیشه آدم نباید خوشحال باشه
می دونید اگر هر روز برای ما اتفاقات شیرین و خوب و خوشایند بیوفته واقعا خسته کننده میشه
اما واقعا هم اگر تلخی زندگی نبود ما شیرینی ش رو می فهمیدیم ؟
خب قطعا نه ولی به نظر من اگر بیایم بهتر نگاه کنیم تلخی های زندگی هم میتونه شیرین باشه به جای خودش
حالا از این همه فلسفیات که بگذریم میرسیم به امروز که من فردا امتحان اجتماعی دارم [nishkhand]
و الان هم دارم هذیون میگم
با این که اجتماعی واقعا درس شیرین و جذابیه و در عین حال دوست داشتنی اما خسته کنندس
اما در کل بگذریم
ببخشید که این همه پر حرفی کردم آخه من اگر حرف نزنم نمی تونم زندگی کنم حتما باید حرف بزنم و مغز دیگران رو تا با مته سوراخ نکنم ول کن نیستم
امروز هم چون زیاد آدم پیدا نکردم در خانواده که برایشان سخنرانی های گوهر بار بکنم [khanderiz]
اومدم اینجا که با خانواده دوم خودم بچه های نخبگان جوان صحبت کنم
در هر صورت من واقعا عذر می خوام قول میدم دیگه زیاد صحبت نکنم