خوش به حالتون[shaad]
من از سال سوم راهنمایی، بجز سینما اردوی دیگه ای نرفتم[gerye]
Faaaaaaaaaaaaaaa[daava]
[nishkhand]
نمایش نسخه قابل چاپ
واااااااااااااااااااااای بالاخره خلاص شدم
خدایا شکرت، جا داره سجده شکر به جا بیارم امتحاناتم تموم شده [nishkhand]
ترکیدم به خدااا
ولی سر هر امتحانی یه بساطی داشتم
جدیدا از استرس دل درد میگیرم [taajob]
من اینجوری نبودم والا :|
فردا به احتمال زیاد برم قم و جمکران دعا گویه همه دوستان هستم [labkhand]
وا به حق چیزای ندیده!!!
یه روزم که اومدم ثواب کنم!!! ..... دستور پخت یه غذا گرفتم خلاصه رفت توی مرحله دم کشیدن!! یه چند دقیقه پیش یه دفعه صدای انفجار اومد!!!! سرمو بالا گرفتم که چه خبره؟!!! رفتم آشپزخونه!! دیدم در قابلمه ترکیده!!!!! [taajob][taajob][taajob][taajob][taajob][taajob][taajob][taajob][taajob]و شیشه هاش نصف ریخته توی غذا نصفم رو زارو زندگیمون.........:-
من دارم به این فک میکنم که روز دوشنبه که مجلس داریم (مراسم شب چلگی)اهنگ شادوخوب ازکجادانلود کنم؟؟؟[narahat]
امروز آزمون تستی خیلی سختی داشتیم.[khabalood]ولی باهمکاری کل بچه های کلاس بخیر گذشت..........جریان از این قراره:یه معلم خیلی خیلیییییییی خوب(مشنگ)مراقب شد.بچه ها اول با کاغذ تقلب کردن بعدکه صدای اذان شروع شد سعی کردن اروم برسونن[sokoot].......بعدش حرفه ای شد که باهم دفترچه های پاسخ نامرو عوض کردن ومنم بهشون پیوستم........اینقدر آزمونه سختی بود که تیز هوشای کلاسم امون نمیدادن.
[khastegi][khastegi][khastegi]sh_omomi29
بعدشم یه داستن دیگه شروع شد:معلم شیمی قرار بود امروز ازمون درس بپرسه ولی نیومد و بجاش یه معلم شیمیه دیگه که تازه ترم یک تربیت معلم بود اومد.حتی بلد نبود کلاسو ساکت کنه.تازه میخواست از ما درسم بپرسه ولی ما پیچوندیمش و گفتیم قرار بود معلممون امروز درس بده و کار برگ حل کنیم ولی..............کلاسو گذاشتیم رو سرمون.......[khande]http://www.njavan.com/forum/images/s...20%2829%29.gif
بعدشم رفتیم جشن ( تولد امام جعفر صادق)[tashvigh][tashvigh].........کلی جیغ زدیم و خودمونو خالی کردیم.[tashvigh]کلا امروز خیلی بیخود بود...........خیلی روز ریلکسی بود.[bihes][shaad]http://www.njavan.com/forum/images/s...20%2894%29.gifامروز برای من یه خاطره شد................1391/11/10
فردام که تعتیلهههههههههههههههhttp://www.njavan.com/forum/images/s...20%2888%29.gifhttp://www.njavan.com/forum/images/s...%20%289%29.gifhttp://www.njavan.com/forum/images/s...0%28101%29.gif
امروز فهمیدم کلا تعطیلم...
امروز بد ترین روز زندگیمه
پر از تنش[negaran]
استرس
دلم میخواس توی یه کوه بودم داد میزدم
دیوونه شدم داغون شدم
...
[negaran]
جایی وجود داره به نام “ســــــــــــیم آخر”دیشب مهمونی بود به منم خیلی خوش گذشت............آره جون عمم .................[nishkhand]
من الان دقیقا همون جام!
بزنم بهش یا نه . . . !؟
داستان از ساعت 6 شروع شد:قبل از ساعت شیشم داشتم با بقیه کلنجار میرفتم کهمن نمی خوام آماده شم............ولی به زور آماده شدم.
یه لباس خیلی از نظر خودم توپ پوشیدم که از نظر مامان و بیتا افتضاح بود
اه آخه چیه همیشه همه اصرار دارن من دامن بپوشم؟
آهای ایها الناس من از دامن خوشم نمیاد اینو به چه زبونی بگم؟
خیلی هم لباسم شیکه
اصلا خودشون فکر کردن لباساشون خیلی قشنگه؟
مامان که یه کت و دامن زرشکی پوشیده
مینا هم که یه تاپ و دامن کوتاه نارنجی
حالا درسته خیلی خوشجل شده اما خب من دوست ندارم مثه اونا لباس بپوشم مگه زوره؟
لباس منم به خدا خیلی نازه
یه بلوز آستین سه ربع که آستیناش خیلی کلوش شده
بلوزه کوتاهه تا رو لیفه شلوارم
یه شلوار جین تنگ و چسبون
که روی یکی از پاچه هاش از زانو به پایین با یه زیپ حالت باز چاک داره
یه نوشته با رنگ مشکی روی بلوزمه
با نگینای نقره ای هم پشت شلوارم نقشای مختلف کار شده
خدایی خوشجله
جلو آیینه وایسادم و خیره شدم به خودم
خب حالا چطوری آرایش کنم؟
هر کی ندونه خودم که میدونم بلد نیستم آرایش کنم!!!
باید برم پیش باران پاچه خواری تا یادم بده
نا سلامتی چند سال دیگه میخوام دانشجو شم
باید یاد بگیرم که نخوام مثه ماست برم اونجا همه بهم بخندن
اه از بس جلو آیینه ایستادم و فکر کردم دارم دیوونه میشم
خب اول یه کرم بزنم تا پوستم برنزه شه
چیه عین ماست؟اه اه اه
اینم قیافه ست من دارم؟
اما خب بلاخره خدایا شکر
خب بذار یه مداد بکشم تو چشمم
اوه اوههههههههههههه
دفعه اولمه نزنم خودمو کورکنم؟
اما نه بلاخره باید از یه جا شروع بشه دیگه
خب اینم از مداد یه ریمل هم میزنم
اینو دیگه خوب بلدم
یه سایه طوسی هم بزنم که به رنگ چشمام بیاد
رژ که نه یه برق لب بزنم خوب میشه
آهان حالا عالی شدم
به بوس تو آیینه واسه خودم فرستادم و رفتم پایین
هر وقت فکرشو میکنم که یکی این چرت و پرتایی که مینویسمو بخونه خودم خندم میگیره یارو میگه طرف دیوونه ست
رفتم پایین دیدم همه چی آمادهست اما مامان و بیتا تو اتاق خواب مامان اینا دارن آرایش میکنن
تو آیینه قدی سالن یه نگاه به خودم کردم دیدم خیلی سنم با این همه آرایش بالا نشون میده
آخه بدون آرایش مثه دختر11 ساله هام
دوست دارم ۱۴ ساله بمونم
رفتم دستشویی و صورتمو شستم
آخییییییش انگار بتونه کاری کرده بودمhttp://www.njavan.com/forum/images/s...%20%284%29.gif
آرایشو اصلا دوس ندارم[gerye]
یه برق لب زدم یه سایه طوسی هم زدم و رفتم پایین که صدای زنگ اومد انگار اولین مهمونامون تشریف فرما شدن
همگی رفتیم استقبالhttp://www.njavan.com/forum/images/s...0%28117%29.gif
وای اول شب که اینطوری شروع بشه باید تا آخر فاتحه شو خوند
حالانمیشد خونواده پارسایی دیر تر بیان؟
با این دختر مغرور و پسر دلقکشون[nadidan]
یه سلام زورکی بهشون دادمو جواب دست دادن دانیال رو بی جواب گذاشتم
یه نیم ساعت بعد تقریبا همه اومده بودن و جشن شروع شده بود
همه اون وسط داشتن میرقصیدن
هم جوونا هم بابا مامانا
منم خیلی ریلکس نشسته بودم رو یه صندلی کنار سالن و با یه لیوان آب پرتقال تو دستم به رقصیدنای بقیه نگاه میکردم و به خیلی هاشون میخندیدم=))=)):)):))
که یه دفعه حضور یکی رو کنارم حس کردم
رو برگردوندم دیدم بابامه
گفت دختر چراااااااااااا تنهایی؟
گفتم بابا من از اینا خوشم نمیاد.
اونقدر جدی گفتم که خودمم حرف خودمو باور کردم.......................[sokoot][sokoot][sokoot]
بعد از چند دقیقه سر صحبت همه بامن باز شد................نمیدونم چراااااااا اخه با من..............منم که همش تاکید میکردم و لبخند میزدم[khejalat][negaran] [sootzadan] [sootzadan][sootzadan][sootzadan][esteress][esteress][esteress]http://www.njavan.com/forum/images/s...20%2815%29.gifدوس داشتم زود تر از این وضع نجات پیدا کنم.
ولی خدارو صد هزار مرتبه شکر دیشب بخیر گذشت............من دیگه غلط کنم تو این مهمونیو شرکت داشته باشم.[ghahr]
http://www.njavan.com/forum/images/s...20%2837%29.gifhttp://www.njavan.com/forum/images/s...20%2837%29.gifhttp://www.njavan.com/forum/images/s...20%2837%29.gifhttp://www.njavan.com/forum/images/s...20%2837%29.gifhttp://www.njavan.com/forum/images/s...20%2837%29.gif چی بود عین مترسک نشسته بودم..................
وایییییییییییییییییییی دستم درد گرفت.................
خدایااااااااااااااااااااا ااااااا منو نجات بده.!!!!!!!!!!!!عجب گیری کردم این وسط......................[asabani][asabani][asabani][asabani][asabani][asabani][gooshnakardan]چرا این چند روزه این جوری شده.دوباره قراره قضییه ی دیشب تکرار بشه............ولی قراره ما امشب تشریف ببریم.........دیگه بدتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1.چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[narahatishadid][narahatishadid][narahatishadid][narahatishadid]باید یه چیزی جور کنم بگم.من پامو از در خونه بیرون نمیزارم.sh_omomi37sh_omomi37sh_omomi37sh_om omi37sh_omomi37sh_omomi37sh_omomi37sh_omomi37sh_om omi37sh_omomi37sh_omomi37
امروز نمیدونم چیکار کردم ... دور خودم دارم میچرخم....
وای باز این پسر همسایه بوقشو یسره کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم چرا احساس میکنه صداش قشنگه... [nishkhand]آدم کر میشه... اکو هم داره تازه.....[sar dard]
نمیدونم شاید مشکل منه... چند روزی میشه که به صداها حساس شدم ....
کلا سستیه اعصاب گرفتم.... از پیری فقط این علامتو نداشتم که الحمد.... به اینم دست یافتم....[cheshmak]
خب چی داشتم مشگفتم!!
آهان
یه عالمه کار دارم اما شدم ازون ادمایی که کار امروزو به فردا .......
این کارو تحویل بدم دیگه خیلی سبک میشم.....
خدا کنه حس انجام دادنش بیاد......آمین....
این چندمین بار هس که میام اینجا یه چیزی مینویسم و پاک میکنم و میرم!
اما ایندفعه مینویسم، مینویسم که یه روز شاید اومدم تمام حرفامو زدم و رفتم، اونروز تموم دلتنگی هام، تمام حرفایی که تو این چند وقت نوشتمو پاک کردم رو میگم!
بعضی وقتا از اینکه حرفام به زبون نمیاد تا بنویسم تا بگم تا سبک شم، به شدت اذیت میشم، خیلی وقتا لال میشم، و این بدترین حالتی هس که اکثر مواقع تجربش میکنم!
خیلی وقتا آرزوم چیزای کوچیکی میشه، که ممکنه حتی به ذهن خیلی هام نرسه، ولی همین آرزوها و دلخوشی های کوچیک چه قد میتونه آرومم کنه!
خدایا داشته های هیچ کس رو ازش نگیر، یا اگر گرفتی لااقل تنهاش نذار، تو که از رگ گردن به بنده هات نزدیک تری، پس منم که ازت دور میشم، خدا پس نذار تنهاتر از این شم، تو باش و آرومم کن!
مروز یه چرخه اتفاقاتی افتاد که باعث شد یکم لای چشمام رو باز کنم
ببینم کجام و کجا میرم
کیم کی بودم و کی قراره باشم
امروز یه حس نورانی در وجودم حس میکنم
یه روشنایی یه نور
انگار تازه لیزوزیم ریختن رو چشم و چشمو باز کردن ولی نه کامل
مثل اون افرادی شدم که یخرجون هم من الظلمات الی النور
ولی هنوز تو راهم
دعام کنین
خدایا امروز یکی از دلگیرترین روزهای زندگیم بود...
پایه ای باهات صحبت کنم...تا صبح حرف دارم....
شام هم با من...صبحونه ...تو فقط گوش بده ...اگه سختته چیزیم نگو....باشه...؟
امشب شوخی شوخی با بچه ها یه بحثی شد و من بزرگ شدم...........................
شوخی شوخی یه چیزی خوندم و تهش اونچیزی که من میخواستم نبود.......... ناراحت شدم............................................ .................................................. .......... ولی این ناراحتی بزرگم کرد........... اون انرژی لازم واسه.... رو بدست آوردم........
نمیدونم انرژیه! دلخوریه! نمیدونم.............
میرم لباس اتو کنم.........[khanderiz] خیلی وقت بود حوصله کاری رو نداشتم..... اما الان میخوام برم یکم وسایلو جمع و جور کنم.... لباسارو اتو کنم............
بزرگ شدم...............
گذشتم........................................ .................................................. .................................................. .................................................[golrooz]
[IMG]http://www.uc-njavan.ir/images/0r624cfbs6qfzt71wmaq.jpg[/IMG]امشب خیلی دلگیره...مثل دیشب...مثل دو شب پیش...مثل چند شب قبل تر از اون...و حتی قبل تر...حس ندارم...چرا؟!...نمی دونم...انگار تو قلبم یه چیزی بود که دیگه حالا نیست...و جاش مثل یه حفره خالیه...انگار هیچی نمی تونه از ته دل شادم کنه...امیدوارم کنه...حتی ناراحتم کنه...نا امیدم کنه...منو به گریه بندازه...مثل آدم آهنیا شدم!!...چرا؟!نمی دونم...امشب خیلی دلگیرتره...همه خوابن!!!!!!!!!.......حالم خوب نیست...نمی دونم...زیاد از این جملم مطمئن نیستم!!...آخه گفتم که...هیچیو حس نمی کنم!!!...چرا؟!...نمی دونم.........
تازه با این قسمت آشنا شدم...چه عجیب که شدیدا نیاز داشتم به یه همچین جایی...
امروز برام عجیب بود...یه مدت بود تو برزخ بودم...دودل بودم ...قرار بود تصمیم بگیرم...
سخت بود...نگران بودم...شایدم ترس داشتم....نمیدونم...
ولی بالاخره گرفتم ...درست یا غلط نمیدونم...شاید پشیمون بشم...شایدم نه ،
ولی همین اندازه که از این برزخ راحت شدم برام بسه...
بعدا نوشت:
با خودم که رو راست میشم میبینم من این تصمیم رو خیلی وقته گرفتم...این حکم خیلی وقته صادر شده ...
فقط من جرئت اجرا شو نداشتم...
امشب بعد کلی خستگی ... یه لحظه بارون قشنگی اومد
زیرش خیس شدیم.......................................... .................................................. ............
عالی بود............................................ ...
این چند روزم که خونوادم نیستن خیلی بیشتر از قبل فکر میکنم.......
دلم بیشتر تنگه.......... داداشمم با اینکه حضوری نیست ولی مث همیشه هست....
امشب ازش قول گرفتم که از دستم ناراحت نشه... یعنی ناراحت بشه ولی کوتاه مدت زود ببخشه منو.....
ازش قول گرفتم قهر نکنه باهام...... یعنی قهر خواست کنه، قهر کنه ها!! ولی مث همیشه توو همین حد که از رفتارش متوجه شم...قهر باشه ولی حرف بزنه...... قول گرفتم که نکنه یوقت باهام حرف نزنه!!!!! نکنه چند روز باهام قهر کنه....... گفتم طاقت ندارم......... نمیخوام تجربه کنم همچین چیزیو......
داداشم اول تعجب کرد که سرم به کجا خورده اینحرفا رو میزنم[nishkhand]
ولی بعدش بهم قول داد.... حرفاش محکم بود... محکم مثل پناهش برام.........[golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][golrooz][alaghemand]
خیلیییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییییییی
دوسسسسسسسسسشششششششششششششش شششش داااااااااااااااااااااارر ررررررررررررررررررررررررر ررررررم[esteghbal]
امروز روز خیلی خوبی بود صبح فیزیک داشتم استاد یه نیگاه بم کرد گف اووووووووووووووو شمافیزیک پاس کردی! بعدش خندید اینجوری [nishkhand][khande] منم سرمو با افتخاربالا گرفتم گفتم بلههههههههههههههه(خیلی کشدارتر!)
بعدش همه خندیدن!!!(ها از دل من ک هیشکی خبرنداش آبرومونو برد!باخودم تصمیم گرفتم ازش انتقام بگیرم!!)
ظهر تو کلاس علم مواد رفته بودم رو پنجره اون بالای بالا نشستم(تنهابودم توکلاس زده بود ب سرم آهنگ میخوندم کنسرت داشتم!) یهو بچه ها(پسرودختر)اومدن تو کلاس تاخاستم بیام پایین افتادم زمین بازم همه خندیدن!
بعدشم کلاس استاتیک اومدم یه سوال از استاد کردم گف آفرین عالیه تا اومدم خوشحال بشم گف ولی سوالت اشتباس..بازم همه خندیدن
کلا داغ کردم اومدم به همه فحش دادم تو دلم ها ولی کاش میشد بلندبگم ای بابا..
مولا امام حسین(ع) خواهری داشتند که یکی از شرایط ازدواجشون دور نماندن از برادرش بود.مولاتی زینب(س) را می گویم
با این حرفاتون یاد خواهرام افتادم واقعا دوسشون دارم.ما پسرها اگر خواهر نداشتیم بدبخت میشدیم. خواهر زاده که خیلی شیرینه {البته اگه دختر باشه بیشتر شیرینیش حس میشه}
خدایا همۀ خواهران را عاقبت بخیر کن وما را قدردان دل گرم و پرمحبتشان گردان
آمین یا رب العالمین
امروزمن دلم خیلی گرفته آخه 1هفته یکی ازعزیزترین کساموازدست دادم دلم خیلی براش تنگ شده خیلی بیقرارم وقتی میرم سرکار همه حواسم به اون لحظاتیه که بودبه لبخنداش ،به دعاهاش،........
- - - به روز رسانی شده - - -
امروزمن دلم خیلی گرفته آخه 1هفته یکی ازعزیزترین کساموازدست دادم دلم خیلی براش تنگ شده خیلی بیقرارم وقتی میرم سرکار همه حواسم به اون لحظاتیه که بودبه لبخنداش ،به دعاهاش،........
امروز کلی روز خوبی بود برام
دو تا نمره ی خیلی خوب گرفتم که واسه یکیش یه جایزه پیش معلم دارم!! به به[nishkhand]
امروز یه نیم ساعت کمک مامانم کردم تو کارای خونه[golrooz] با اینکه درس داشتم!
یه آهنگ هم از احسان خواجه امیری که خیلی دوسش دارم تو سالن مدرسمون پخشش کردن[tashvigh]
این روزا دارم دونفر رو که دو ساله از هم قهرن آشتی شون میدم!! بانـــــــــــــــی خِیـــر[nishkhand]
امروز صب کتابسرا بودم هرچی کتاب فیزیک جلد سوم لاکتریسیته و مغناطیس بودو ورداشتم آوردم خونه ازصب تا غروب اما هیچی نفمیدم ازش!فمیدم مغزم تعجب کرده خب حقم داره طفلی..!هههه!!!(بابا بم میگه تنبل خانوم !بخدا تنبل نیستماااا اسمم در رفته اینجوری!!!)
ازسرشب تا الانم تو اینترنتم هرچی مطلب درمورد زلزله ...بارهای وارد برساختمان و اینا بودو یه عالمه وقت گرف دانلود کرد آخرشم هیچیو بازنمیکنه رف رو عصااااااااااااااااااااااا ابم
[narahat]
.
.
.
.
.
.
.
[negaran]
.
.
.
.
.[gerye]
الناز خانوم غمتو نبینم چ برسه به اشک و آهhttp://www.pic4ever.com/images/consoling2.gif
اگه بدخواه مدخواه از سمته کرج داری یه ندا بده بشمار سه کارشون تمومه http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_6_12.gif
پ.ن:اومده بودم خاطره بنویسم خاطره ی شما رو دیدم حالم خراب شد
حال آبجیمون ناخوش باشه ما از شادیامون بنویسیم!
به داداشمون
مدسیییییییییییی ممنوونم
نبابا چیزی نشده
همه چی باهم شده ی لحظه قاطی کردم برا تصمیم گرفتن [nishkhand]
ی سفر و کلاس و کاراموزی ،راضی کردن باباینا همه چی با هم شده
امروزم بی خیال همه چی بعد دانشگاه رفتیم سینما[sootzadan]
شما خوشحال باشی ما هم خوشحال میشیم [golrooz][golrooz]
اول اینکه النازی جونم خوشحالم که اینجوری بود...
و خودم:
امروز اگه جمعه نبود به تمام معنا من میمردم...... دیروز روز فوق العاده بسیار خیلی زیاد وحشتناک و سختی بود....
کارو مشغله خودم که هیچ ..خونواده مسافرتن کارای اونا هم رودوشمه.... چند وقتی هست که خیلی سرم شلوغه
دیروز هم علاوه بر اینها یکی دوتا کار ضروریه دیگه هم پیش اومد...... که کلی بهمون استرس وارد کرد.... از صبح سرپا بودم این پله ها رو بالا پایین کردم تا خود شب....
من معروفم به اینکه خیلی کارارو با هم انجام میدم و همه سر همین با من مشکل دارن که جونت از همه چیز مهم تره پس یکم هم به فکر خودت باش... اما همیشه فکر میکردم که نه! در حد ظرفیتم هست که انجام میدم... ولی دیروز واقعا عجیب بود...و خارج از ظرفیتم انجام دادم... از تمام حواس 5 گانه 6 گانه و همچنین از جهان موازی هم قرض گرفتم!!![cheshmak] در آن واحد مجبور بودم مجبور بودم مجبور بودم چند تا کار رو با هم انجام بدم.. کارایی که زمین تا آسمون با هم فرق داشتن از اداری و بیمارستانیو بانکی و هماهنگیو باربری و انبار و هماهنگ کردن ماشین اونم از نوع تریلر و کامیون!!!! واسه فرستادن به کارخونه و ... بود تا مشاوره !!!! یعنی گوشی یه لحظه از دستم زمین نموند!!! و سیم شارژر هم همینطور وصل بود توی هر بخشی که میرفتم یکم میزاشتم شارژ میشد!!
مدیر بخش چندییییییییییییین بار بهم تذکر دادن که چته انقد گوشی دستته!! و یه روز شلوغی هم بود همه خسته شده بودن...
مریم یه لحظه نشست من نگاش کردم گفت خسته ای! ؟ لبخند زدم گفتم نه! گفت از چشات معلومه داری میمیری!!!!! اما تعارف نمیکنم که پا شم و تو بشینی! چون خودمم خیلی خستم!!!!
گفتم نه عزیزم استراحت کن من هنو انرژی دارم!!!!!!!!! ولی داشتم میمردم! سرم گیج میرفت از صبح هم که فقط دو لقمه نون پنیر خورده بودم هیچی نخوردم حتی وقت نهار نشد! و بعدش هم حتی شام نشد بخورم...به جرات میتونم بگم از تمام مریضای اونجا حالم بدتر بود!!!
خلاصه برگشتیم خونه هم نشد استراحت کنم چون خونه خالم بودم..و باز کارای پذیرایی و.... خلاصه حدود 2-3 شب شد دیگه دیدم دارم میمیرم... و خدایا منو ببخش حتی امید نداشتم که استراحت کنم و خوب شم...
گفتم برم دراز بکشم تا بمیرم.. اینجا نیفتم!! انقد که سرپا مونده بودم خشک شده بودم! وقتی دراز کشیدم انگار داشتم خودمو میشکوندم... همه ی وجودم پر از درد بود.... بیشتر از همه زانو هام.................................... کاملا روحم داشت از بدنم جدا میشد..............
اصلا خودمو حس نمیکردم! فقط زانوهام که درد داشت رو حس میکردم بعدش نقاط درد دیگه توی گردن سر چشم صورت و کلا درد وجودمو گرفت...
شاننس اوردم که امروز جمعه بود و خوابیدم...........
فردا دوباره روز از نو روزی او نو.....
ولی خوبیش اینه که فردا دیگه حد اکثر تا 4 بعد از ظهر هست بعدش دیگه کارایی هست که خونه هم میتونم انجام بدم...
امیدوارم بتونم زود بخوابم چون امروز خیلی خوابیدم زیاد خوابم نمیاد[khanderiz]
خدا به همه کمک کنه...آمین[golrooz]
امروز به سیاهی روزگارم بیشتر اعتقاد پیدا کردم مشکل پشت مشکل سختی پشت سختی رنج پشت رنج
دست هر روزی تصمیم میگیرم که وضعم رو اصلاح کنم
تصمیم میگیرم بر مشکلات قبلی غلبه کنم یه مشکل جدید
خستم از این زندگی پر مشغله از این زندگی پر دغدغه
[sokoot][sokoot][sokoot][sokoot][sokoot][sokoot][sokoot][sokoot][sokoot][sokoot][sokoot][sokoot][sokoot]
امروز هم به خیری گذشت....ولی دیگه احساس میکنم دارم کم میارم!!!!امشب اگه سایت نمیومدم خیلی بد میشد .... میخواستم زنگ بزنم به بابا اینا و بگم برگردین دیگه من خسته شدممممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممممم ممممممممممممsh_dokhtar3
ولی اومدم سایت روحیم عوض شد... خیلی پر شده بودما !! اما حالا که فکر میکنم میبینم نه خب بزار بهشون خوش بگذره....بعد مدتها کار... بنده خداها رفتن یه حالو هوایی عوض کنن
اینمدت که گذشت ایشالله بعد این هم خدا کمک میکنه......
فقط یه مشکلی که هست اینکه فکس و پرینتر تعمیر شده و آمادست... چندباااااار زنگ زدن که بیاین ببرین... هربار بهونه آوردم!! آخه اصلا نمیتونم بلندش کنم چه برسه به اینکه اونهمه پله بیارمش پایین!!sh_dokhtar15
به چندتا از دوستام زنگ زدم که تا حال نشده آژانسی بگیرن و وسیله ای داشته باشن که راننده کمکشون کرده باشن؟! و من از همون آژانس ماشین بگیرم ! وقتی میپرسیدن میخوای چیکار؟ میگفتم هیچی برام سوال پیش اومد[sootzadan] خلاصه نه تا حال براشون پیش نیومده بود!
تازه اگه همچین آژانسی گیر بیاد!! بعد ببرم مقصد اونجارو چیکار کنم! اصلا کرکره اونجا رو هم نمیتونم باز کنم! انقد که سفته! حالا باز کردنشو راننده کمک کنن بعد چجوری ببندم!!! sh_dokhtar15
نمیدونم فردا اگه باز زنگ زدن دیگه چی بگم؟!!! شاید بگم بفرستین به این آدرس! و آدرس خونه رو بدم! اینجوری دیگه خودشون میارن هیییییییییییییییییییییییی یsh_dokhtar15sh_dokhtar15sh_dokhtar15sh_dokhtar15 sh_dokhtar15
پسر خاله هامم سر کار میرن خب!!!sh_dokhtar15sh_dokhtar15sh_dokhtar15sh_dokh tar15sh_dokhtar15
هیچی همون اگه باز زنگ زدن میگم اگه امکانش هست بفرستین به این آدرس[nadanestan]
امروز شایعاتی مینی بر خوب بودن احوالم شنیدم که البته همش به کل تکذیب شد
امروز بیش از پیش احساس تنهایی کردم
بیشتر از هر وقت دیگه
یکم خواستم نباشم کنار کسایی که هنوز تشخیص گرگ یا میش بودنشون سخته
یکم دور بشم از زندگی
یکم برم تو رویاهام غرق بشم وبرم
ولی نشد
امروز روز نسبتا خوبی بود، چون بالاخره کلاسمون منتقل شد به طبقه ی بالا!!
این کلاسه با اینکه کوچیکتره ولی خب عوضش نورگیره
ولی چون روبه روش دفتر دبیرانه و بغلشم معاونت دیگه نمیتونیم شلوغی بکنیم[nishkhand]
[narahatish]
تا تقی به توقی میخوره خانم ناظم میاد میگه دخترا از شما انتظار نداشتم[hoshdar]!!
من نمیدونم چرا اینجوری شدم... نمیتونم بخاطر خودم درس بخونم، حتما باید یکی باشه بهم امید بده ... الانم که هیشکی نیست...
راستی امروز کنار خیابون دیدم دارن ماهی قرمز میفروشن[shaad] آخ جــــــون! نزدیک عیــده[labkhand]
انگار همین دیروز بود سال 91و جشن میگرفتیم...
من دارم به این فکر میکنم کی میشه پروژه پایانی تموم شه راحت شم[sootzadan]
بالاخره از این هفته ی پر مشغله بیرون اومدم.......خیلییییییییییییی بد بود هر روز امتحان بود حالا من نمیدونم این وسط چرا اینقدر خوابم میومد.صبح ها که اصلا گیج میزدم .خیلییییییییی بد بود منی که هر روز صبح مانتو و شلوار مدرسمو اتو میکردم این چند روزه بخاطر خوابم این کارو انجام ندادم حتل اگه پنچ دقیقه شده بود میگرفتم میخوابیدم.
وایییییییییییییی دیروز صبح که افتضاح بود.ساعت 5که زنگ خورد همون جور که پتو تو کلم بود بلند شدم.......هوام تاریک بود یه دفعه دیدم یه چیزی اومد تو سرم............................................ .......................................
بابام بود.[khabalood][khabalood][khabalood][daava]
هیچی با یه بدبختی آماده شدم. نزدیک بود از سرویسم جا بمونم.بیچاره این چند روزه صبح ها اینقدر منتظرم موند.......ولی دیروز دیگه اعصاب نداشت میخواست منو بذاره بره[nadidan]
تو سرویسم تا مدرسه گرفتم خوابیدم.......تو مدرسه که رسیدم........................................ .......با یه صحنه ی وحشتناک روبرو شدم............................................ ...................[nadidan]دیدم همه سراشونو گذاشتن روی نیمکت گرفتن خوابیدن........بعضیام رفته بودن تو نماز خونه .[khabalood][khabalood]
زنگ کلاس که خورد رفتیم تو کلاس.دیروز جلوی معلمم آبروم رفت.سر زنگ شیمی سرم روی نیمکت بود چشامم بسته بود ولی داشتم به درس گوش میدادم.....یه دفعه دیدم معلمم صدام زد سلی ناز خوابت نبره
واییییییییییییییییی منو بگو یه دفعه پریدم.[khejalat][khejalat]بچه هام که همش منو اذیت میکردن سرشون داد زدم.همشون موندن.[taajob][taajob][khabalood][khabalood][daava][daava]گناه داشتن[khejalat][khejalat]
حالا از پنچشنبه ی دیگه قراره بریم با قطار مشهد.اونجا قراره برای نماز صبح بریم حرم.فکر نکنم زنده برگردیم.آخ جون اونجا با متکا میوفتم به سر بچها[khanderiz][khanderiz][khanderiz][nishkhand][nishkhand]
امروز یاد خیلیا افتادم
خیلیا که بودنو نیستن
ولی با رفتنشون نبودم و نموندم
الانم صدای قرآن تو گوشمه
قرآن پدری که رفت همین نزدیکه بود فاصله 20 متری
پدری که یه نمونشو چند وقت پیش از دست دادم
خیلی وقتا نمیشه گفت ولی باید گفت
خدا همه بیماران رو شفا بده.. آمین[dooa]
دو سه روزه که قراره عاقل شم...[khanderiz] دندون عقلم داره در میاد!!!![nishkhand]
خیلیییییییییییییییییییییی یی درد میکنه کلِ سمت چپ ِ گوش ،گلو ، فک ،سرم همه درد میکنه........
دیشب تا صبح چشم رو چشم نذاشتم.... مامانم هم توی این مدت از صبح میگن بریم دکتر بکشه.. ولی من ...[negaran] اونقدر درد میکنه که تحمل ندارم یه کوچولو دهنمو وا کنم..حتی نمیتونم درست و حسابی صحبت کنم یا غذا بخورم.. چه برسه اینکه دکتر بخواد با اون ابزارش .....[negaran][nadidan]
عاقل شدن هم چه دردسری داره...!!!![nishkhand][sootzadan]
تازه داداشم هم امشب بهم اس نداد شب بخیر بگه...sh_dokhtar15 sh_dokhtar3امروز ساعت 2 بعد ازظهر اس داد و از سختی امروزش گفت همون بود! دیگه اس نداد... منم همش این گوشی دستم موند... میخواستم خودم اس بدم اما گفتم شاید وقت نداشته باشه...یا شاید بعد این روز سخت داره استراحت میکنه...... چند روز دیگه بیشتر نمونده تا ایشالله بسلامتی از سفر برگرده....
خدای مهربونم پشت و پناه همه باش.. از دعاشون مواظب عزیزای من هم باش...ممنونم[golrooz]
گاهی مثل الان، این جمله رو خوب حس میکنم[afsoorde].........و غم به وسعت یلداست بین آدم ها
خیلی خوابم میاد[khabalood]
گذشت....
چهلمین روز از رفتن همیشگی تو
گذشت....
چقد زود گذشت...
تو رفتی از این دنیای پراز دروغ و نفرت و خودخواهی...
بین خودمون باشه ولی راحت شدی...
منو ببخش...
از اینکه نتونستم باز بیام سر مزارت....
چهل روز گذشت ولی نتونستم باور کنم....
امروز هم ،سخت ولی
گذشت....
خستگی رو بهونه کردم و نیومدم...
ولی شاید هم بهونه نبود چون واقعا خسته ام...
خسته ام از بیهودگی و پوچی....
منو ببخش اگه نتونستم با رفتنت کنار بیام...