-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
خــــــاطراتــــ .........
خــــــاطراتــــ .........
یادمه تا همین 3ماه پیش گله میکردم از این خاطرات
هرشب رو دفترچم میریختمشون و میگفتم دیگه ولم کن!
جدیدا میگم به خودم نامردیه دیگه همش که تلـــخ نیست!
دیگه هر شب نمینویسم!
هر شب فکر میکنم به خاطراتی که وقتی همین حالا بود!
الانم وقت اذونه صبحه و ترس از اینکه باز شب شد و باید فکر کنم تموم شد!!!
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
دیروز پنج شنبه ،شب شهادت امام محمد باقر علیه السلام ، رنگم سیاه شد ،
منتظر تسلیت بودم و حلوا خوری ... امیدوارم به دل سیاهی منجر نشه ...
من دارم با دو تا دستم چند تا هندونه برمی دارم ... ؟
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
دلم گرفته اما...
هر روز برای تمام آنانی که دیدم و ندیدم آرزوی شادی و عشق کردم، برای تمام زمین آرزوی زیبایی داشتم ، اما دو روزی میشه که دلم
گرفته به همین سادگی ...
دلم گرفته اما ... شک ندارم که این روزها میگذره و لبخندهام برمیگردن ...
روزگار با توام ! همچنان که می چرخی بازگشتنم رو تماشا کن ... برمیگردم و اینبار خواهی دید که آیینه قلبم صیقلی تر خواهد شد ...
مهربانتر میشم و لبخندهام عمیق تر ... و این لبخندها رو به زمین هدیه خواهم داد...
حالا بچرخ و ببین....
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
رد شد شبیه رهگذری باد، از درخت آرام سیبِ کوچکی افتاد از درخت
افتاد پیشِ پای تو، با اشتیاق گفت:
ای روستای شعر تو آباد از درخت،
امسال عشق سهم مرا داد از بهار
آیا بهار سهم ترا داد، از درخت؟
امشب دلم شبیه همان سیب تازه است
سیبی که چید حضرت فرهاد از درخت
کی میشود که سیب غریبِ نگاه من
با دستِ گرم تو شود آزاد از درخت
چشمان مهربان تو پرباد از بهار
همواره رهگذار تو پرباد از درخت
امروز آمدی که خداحافظی کنی
آرام سیب کوچکی افتاد از درخت!
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
چرا ماه رو دادن به شب های تار ...!!!
دیشب ...
غوغای درونم آرام نمی گرفت ...
یادت آرامم می کرد که آن را نیز از یاد برده ام ... !!!
http://up.iranblog.com/images/1s16x96ghzt066u01ke.gif
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
بازم دل مشغولی ...
چرا بعضی ها به جای ضوایط ، روابط رو در کار هاشون دخیل می کنن ؟
من اومدم تا از امروز رو خودم کار کنم و مسامحه کاری رو به دست تخریبچی عهد آدمیت بسپارم ...
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امشب بارونه ، اونم چه بارونی !
هوا قاطی درست حسابی کرده : برف و بارون و تگرگ و مه ... (اینها تو محله ماست محله شما رو نیدونم)
خدایا رحمتت رو شکر !
میدونم الانه به سر خیلیهاتون زده برید زیر این بارون بدون چتر ! خیلی خوبه ها نه !
اما من نشستم تو خونه ، کنار شوفاژ اتاقم ، کنار پنجره ، دارم پیامای سایت رو میخونم !
وای هوا اینجا عالیه ! اونجا چطور [cheshmak]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
سلام
منم تو حسرت برف و بارونم
خونه میگن کلی برف باریده و هوا سرده
سرمای اینجا هم برای من اثر نداره در مقابل سرمای اردبیل
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
سلام
خدا رو شکر امروز 4 تا خبر خوب شنیدم ...
منتظر خبر خوش فردا هستم ... یه کمی هیجان دارم اما ایمان دارم که به وقوع می پیونده ...
امشب این جا داره برف میاد ... البته خیلی خیلی کم ... اما به هر حال هر چی باشه برفه دیگه ... خدا رو شکر که هنوز در نعمتش به روی ما بازه ...
ایشالا خدا تو این سرما برای همه بسازه ...
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
منم دارم به این فکر میکنم که وقتی که پروژه1 تموم شد برم سراغ پروژه2 و بعد پروژه3...(و این داستان ادامه دارد......!)[shaad][tafakor]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
یا رفیق من لا رفیق له
سلام
این روزها کار دلم شده دلیل تراشی.
دلایلم را می تراشم تو بخر...
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
یه هفته ای میشه هیچی ننوشتم...
دفتر خاطراتم رو میگم...
برگاش تموم شده...
اونم دیگه جایی واسه حرفای دلم نداره...
یه دفتر دیگه،یه همراه دیگه می خوام تا دوباره تو خلوت شب هام باهام بخنده و هم پای من گریه کنه..
بعد از امتحانا یه دفتر خوشگل می خرم تا دوباره بنویسم و بنویسم...[cheshmak]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
تو این فکرم که امتحانات که تموم شد که به کنار
دوباره چهار ماه دیگه امتحاناته
حالا اونم به کنار...
تابستونم باید بشینم تا کنکور درس بخونم .
حالا به فرض کنکور هم قبول شدم...
دوباره درس - امتحان - درس - امتحان-...
حالا به بعدش کار ندارم
این وسط تفریح چی شد؟؟؟؟[soal]
نه جان من جواب بدین.
ای خدا هیچکی نمیدونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ا[golrooz]ین مال اون کسیه که جواب بده[golrooz][golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط
saeid abouali
تو این فکرم که امتحانات که تموم شد که به کنار
دوباره چهار ماه دیگه امتحاناته
حالا اونم به کنار...
تابستونم باید بشینم تا کنکور درس بخونم .
حالا به فرض کنکور هم قبول شدم...
دوباره درس - امتحان - درس - امتحان-...
حالا به بعدش کار ندارم
این وسط تفریح چی شد؟؟؟؟[soal]
نه جان من جواب بدین.
ای خدا هیچکی نمیدونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ا[golrooz]ین مال اون کسیه که جواب بده[golrooz][golrooz]
به راحتی میشه تو امتحانا تفریح کرد...
خودم تمام تعطیلات رو تفریح می کنم تو نت بعد شب امتحان تا صبح میمونم تمومش می کنم...نتیجه بخش هم هستا...[nishkhand]
ولی واقعآ دلم تنگه واسه گردش و از دنیا فارغ بودن...
اینکه بدون هیچ دغدغه ی فکری پاشی بری کوه و از ته دل بخندی و تفریح کنی...
ولی خوب دیگه.هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشدد
ما هم که پزشکان آینده ایم باید زحمت بکشیم..[khanderiz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط
haniye.R
به راحتی میشه تو امتحانا تفریح کرد...
خودم تمام تعطیلات رو تفریح می کنم تو نت بعد شب امتحان تا صبح میمونم تمومش می کنم...نتیجه بخش هم هستا...[nishkhand]
ولی واقعآ دلم تنگه واسه گردش و از دنیا فارغ بودن...
اینکه بدون هیچ دغدغه ی فکری پاشی بری کوه و از ته دل بخندی و تفریح کنی...
ولی خوب دیگه.هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشدد
ما هم که پزشکان آینده ایم باید زحمت بکشیم..[khanderiz]
آخه زحمت پزشکان آینده از گذشته شروع شده[bamazegi]
تازه من خودم پدر این علمم [bamazegi]
اما اونایی که از اول می خونن میمونن تاش وای به حال اونایی که از این روش برا کنکور استفاده کنن.
اونوقت صبح کنکور اینجوری اند:[gerye][gerye]
واین حروفو فریادمی زنن: هی وای من، هی...
[golrooz][golrooz]اما این گل ، چون قولشو داده بودم.[tashvigh]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط
saeid abouali
آخه زحمت پزشکان آینده از گذشته شروع شده[bamazegi]
تازه من خودم پدر این علمم [bamazegi]
اما اونایی که از اول می خونن میمونن تاش وای به حال اونایی که از این روش برا کنکور استفاده کنن.
اونوقت صبح کنکور اینجوری اند:[gerye][gerye]
واین حروفو فریادمی زنن: هی وای من، هی...
[golrooz][golrooz]اما این گل ، چون قولشو داده بودم.[tashvigh]
من به روشم ایمان دارم..
تازشم فقط امتحانات رو گفتم...
صبح کنکورم قضاوتش باشه واسه ی صبح کنکور....
خدا جونم،خسته شدم از این اسم
کنکور،کنکور،کنکور
مگه چیه؟؟یه غول بی شاخ و دم؟؟!![bamazegi]
نه تو هستی خدا جونم....پس هیچی سخت نیست[alaghemand]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط
haniye.R
من به روشم ایمان دارم..
تازشم فقط امتحانات رو گفتم...
صبح کنکورم قضاوتش باشه واسه ی صبح کنکور....
خدا جونم،خسته شدم از این اسم
کنکور،کنکور،کنکور
مگه چیه؟؟یه غول بی شاخ و دم؟؟!![bamazegi]
نه تو هستی خدا جونم....پس هیچی سخت نیست[alaghemand]
همون خدا جون هممون میگه:
ازتو حرکت از خدا برکت
نگفته که از تو نت گردی از من دانشگاه تهران[bamazegi][khande]
نه جان من گفته؟[soal]
اما این قغول بی شاخ و دم (چون خیلی غوله اینطوری نوشتم)
می تونه عمرتو به باد بده[narahat][narahat]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
حالا من بعد یه مدت طولانی به جمعتون برگشتم
امیدوارم که منو در جمع صمیمانه خودتون پذیرا باشین [khejalat][golrooz]
دلم برای اینجا تنگ شده بود [negaran]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
سلا م ارتمیس جان
این حرفا چیه خوش اومدی
راستی یه چیز جالب من فقط الان تو سایت آن هستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
دارم به این فکر میکنم که برم سربازی یا برم کارشناسی بخونم ؟
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
این که دو دلی نداره برادر من برو کارشناسیتو بخون
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
باشه.چشم.اخه ... [afsoorde]
باوشه
حالا دارم به این فکر میکنم که بدجور دلم واسه یه مسافرت دوستانه تنگ شده بچه هارو جمع کنم بریم شمال
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
آخه چی؟
از درس خوندن خوشتون نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سربازی هم بد نیستاااااااااااااااااااا
خوش میگذره سربازی
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
از درس خوندن خوشم نیااااااااد؟دیوونشم.اما یه جاهایی زمونه باهام راه نیومد.
میرم درسمو میخونم.
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
حالا دچار دوگانگی شخصیت شدم ! از صب یکی در میون یا خیلی خوشحال شدم یا خیلی ناراحت, در کل روز جالبی بود الحمدلله
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
از صبح هر بار که خواستم کتاب بخونم یه کاری پیش اومد.تا کتابو باز میکردم کارم در میومد.غروبی حوصلم سر رفته بود لای کتابو باز میکردم کار پیش میومد [khande]sh_omomi110
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نگران نمره ی ریاضیم هستم با این که خیلی خیلی هم درس خوندم[narahat][esteress][esteress][esteress][esteress][esteress]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
صبح خواب موندم ! ساعت 8:30 بیدار شم !
سریع در عرض 5 دقیقه حاضر شدم
خداروشکر ، بابا هنوز خونه بود ! واِلا ساعت 9:30 می رسیدم سرکار !
خلاصه 8:45 دقیقه رسیدم ! خداروشکر ، مدیر هیچی نگفت .
ولی این کامپیوتر ادارمون حسابی کلافمون کرد ! 2 بار خاموش روشن شد .
بلوتوثش هم که .... شمارش یادم رفت چقدر خاموش روشن شد !!!!!
روزای پردردسریه ! موقع سمپاشی و حمله آفات به جون درختان !
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امروز روز خوبی بود.
موقع اذان همه دور سفره افطار جمع شدیم
نون و پنیر و سبزی و گردو ! عجب حال و هوایی !
دلم تنگ شده بود برای این روزا !
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امروز موقع افطار کلی گریه کردم
چطور تونست به من بگه دوستت دارم اما قول تو رو به یکی دیگه دادم؟!
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امروزم خوب بودولی....
متاسفانه همسایمون فوت شد .خدابیامرزتش
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امروز فهمیدم هرچی پول بدی آش میخوری[tafakor][tafakor][tafakor][tafakor][tafakor]اگه ی چیزی برات ارزش داره و تو رو هم خوشحال میکنه،براش هزینه کن وگرنه........................................ .............
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
نشستم پای سایت
نمی دونم چرا فقط دوست دارم شعر بنویسم یا خودم رو با تفریحات سرگرم کنم .
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
حالم بده...
امروز یکی گفت داره آمار میگیره یسری سوال پرسید منم واسه کمک به تحقیقش جوابشو دادم
ولی بعد فهمیدم تــــــــــــــــــمـــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـام اون لحظات گیرم آورده بود
تمام اون لحظاتی که من با تمام عذاب و سختی، ولی واسه کمک به تحقیقش جوابشو دادم
خیلی ناراحت شدم، تو حدی که سر درد و حالت تهوع و... داره کلافم میکنه
چه ادمایی پیدا میشن ... بیشتر از اینکه از اون ناراحت باشم از سادگیه خودم ناراحت و عصبانیم که چرا همه چی رو میخوام علمی ببینم چرا فکر میکنم همه دارن کار علمی میکنن
امروز بد جور سرکار گذاشتنم
حالا هم حتما دارن بهم میخندن....
تقصیر خودمه نمیدونم چرا احتمال ندادم که شاید داره دروغ میگه....
یه لحظه یه شک کردم و دستپاچه
به داداشم اس ام اس دادم پرسیدم یه همچین مرکزی هست؟ جوری توضیح دادم که واسه دوستم پیش اومده( یه دروغ)
زنگ میزنه میگه این اتفاق واسه تو افتاد؟
همه ی ناراحتیم میشه یه حسی نه چندان شبیه عصبانیت ..تودلم میگم مگه من توضیح ندادم که واسه دوستم پیش اومده ، چرا میپرسی واسه تو اتفاق افتاده!!!که من یه دروغ دیگه هم بگم! یعنی بگم؟؟ سریع حواسمو جمع میکنم یه دودوتا 4تای خواهرانه در عرض چند صدم ثانیه.... یه دنیا عصبانیت پشیمانی ناراحتی تفکر تامل و..و..و.. میشه یه بغض تو گلومو سریع تبدیلش میکنم به دوحرفو یه کلمه و تحویل داداشم میدم....
: نه!!!
بهش دروغ گفتم!![gerye] از این سوالایی که ادمو مجبور میکنن دروغ بگی خوشم نمیاد.... اینو میگم تا از تقصیرم کم شه...
*ولی خب حق میدم واسه هزار دلیل ِِ آناتومی نورولوژی فیزیولوژی و بیو لوژی روانشناسی جامعه شناسی و خلاصه همه ی لوژی ها... که تو مرد بودنش هست از این کنجکاوی ها کنه*
خب یه مرحله گذشت...
حالا همه ی حواس 5گانمو + حس ششمم و اگه هفتمی هست جمع میکنم تو گوشم!! گوشیرو دودستی میچسبونم به گوشم که هیچ در رویی نداشته باش... نفس نمیکشم که سریع تر بشنوم
صدایی جز صدای ماشین نمیاد ... توو دلم همش میگم ال...و...! الو؟....میخوام بلند بگم اما لبم قفله زیر دندونامو ، زبونم حبسه...
احتمال میدم که داداشمم مونده توی جوابمو.... الان اگه پیشم بود با نگاهش جواب گفته ی دلمو میداد و بعدش با زبونش جواب زبونمو...
حالا هم داره تو دلش جوابمو میده تا بعد نوبت زبون برسه
بعد میگم نه نه متوجه نشد...
بالاخره میگه: نه همچین مرکزی نیست
همه ی نفس ِ حبس کرده ام رو آروم آروم که صداش در نیاد رها میکنم.. با همه ی عذاب وجدانم یه لبخندی تو مقیاس نانو میشینه گوشه ی راست لبم به مناسبت پیروزی..
که داداشم ادامه میده..
حالا اینسری هیچ... دفعه ی بعد اینجور آدما و حرفاشونو باور نکن..
[taajob][taajob][taajob][taajob]
همون نیش خند خشک میشه رو لبم، اینبار به مناسبت هنر ِ برادر در زمینه ی ذهن خوانی ..
شایدم مچ گیری... وای اصلا حس خوبی نیس که نمیشه هیچ چیزو از داداشا پنهان کرد... اینکه همه چیرو از چهرت میخونن ... حالا هم که از پشت گوشی!!
ناتوان از حمل اینهمه دسته گل ِ به اب داده به درجه اشباع میرسمو همین میشه یه دلیل که ذهنم برای جلو گیری از ایست بیخیال همه چیز شه
به روی خودم نمیارم دروغ گفتم به روی خودم نمیارم داداشم متوجه شد
به روی خودم نمیارم گول خوردم به روی خودم نمیارم چه اشتباه بزرگی کردم به روی خودم نمیارم همه ی این مشکلات واسه بی دقتی خودم بوده به روی خودم نمیارم که چطور داداشم متوجه میشه من دروغ گفتم ولی من متوجه نمیشم اون فرد بهم دروغ گفته
بهش میگم خب کاری نداری ؟ احتمالا میدونه یه قطره میخوام واسه لبریزی.. چند ثانیه سکوت میکنه جواب سوالمو نمیده و میگه خداحافظ
همین سکوتش هرچی غمه میشونه رو شونه هام... دوباره برمیگردم عقب از اون ادم.. از اینکه خواست کمک کنم.. از اینکه اشتباه کردم اعتماد کردم.. ازینکه بازیچه شدم. ازینکه اون به سادگیم خندیده و الان شاد ازین پیروزی.. از اینکه حتی فکرشم نمیکنه دارم چه عذابی میکشم.. ازینکه چقدر ساده بودم.... از داداشم.. از اینکه چی فکر میکنه.. ازینکه نا امیدش کردم.. ازینکه چجوری تو چشش نگاه کنم.. از همه ی اون چیزایی که توو دلمه از همه ی اینا با یه غم بزرگ میگذرم.... وای خدا دارم خفه میشم......
برق اتاقو خاموش میکنم بعدشم فکر........=((
میبینم حوصله ندارم رودر رو ادامه بدم.. با شرمندگی تمام واسه دروغی که به داداشم گفتم، بهش اس ام اس میدم که : ببخشید.....و....
اون جواب میده
Doro0gh gue khubi nisti.emruz mikhastam ye she'r vasat begam
چند بار اینو میخونم ، پیشم نیست ولی بهش میگم کاش اینم متوجه شی که توو چه شرایطی بودمو چرا دروغ گفتم
نمیدونم... روم نمیشد بگم حماقت کردم.....
خدایا همه ی وجودم داره اشک میریزه ولی چشام خسته تر از این حرفان .. دارم خفه میشم...
خدایا حالم خوب نیست... هممیشه سعی کردم اشتباهی نکنم... چقدر یه اشتباه ادمو میشکونه... خدا نفسام تنگه
چی به این بنده هات میرسه که اینجور مردم ازاری میکنن و با اعصاب و روان ادم بازی میکنن..
خدایا با اینهمه درد آغوشی آروم تر از یادت ندارم واسه پناه بردن....
خدا خودت آرومم کن....
خدایا.. نزار این تجربه ی تلخم از کمک کردن ، مانع کمک به اونایی شه که واقعا کمک میخوان....
خدا نزار بترسم از کمک کردن...
خــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــدا حــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــالـم بـَــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــده
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
چرا این 2 بیتی باید واسه من همیشه صادق باشه!!!؟؟؟
چرا واقعا!؟؟
یک عمر قفــــس بست مسیر نفــــــسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حــــالا که مقـــــــدر شــده آرام بگـــــیرم
ســـیلاب مرا برده و از من اثـــری نیست
مقدر شده :| اصلا از این چه وضعشه!
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
الان دارم به این فکر میکنم که برای عروسی کدوم بلوزم رو بپوشم؟
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امروز فهمیدم که خیلی تعطیلم
واقعا یه نفر که کنکور داره باید اینقد بیاد نت؟؟؟؟؟؟
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
امروز روز سومی میشه که کلاسام شروع شده و جلسه دوم درس تخصصیم.
دیگه جدی جدی دوران جدید زندگیم شروع شد!
جلسه اول استاد مبانی کامپیوتر و برنامه نویسیمون حرفایی زد که شاید خیلیا واقعا براشون مهم نبود(از قیافه بچه ها) اما خب روی من یکی خیلی تاثیر گذاشت!
خیلی احساس خوبی دارم که بالاخره دارم توی رشته ای که دوسش دارم دارم تلاش میکنم. درسته بازم واحدا و درسایی که خوشم نمیاد یا ربطی به رشتم ندارن هم هستن اما خیلی حس خوبیه که بالاخره کاری که دارم میکنم و درسی که میخونم در راستای چیزیه که واقعا دوست دارم!
از اول صبح یه مقدار از درس زبان مجازی که گرفتم رو خوندم.
الانم دارم میرم که کتاب بخرم.
خدایا دوست دارم! شکرت[golrooz]
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
همین الان یه تصمیم گرفتم...
یه تصمیم که یه بار دیگه هم چند وقت پیشا گرفته بودم. اما خیلی جدی نبودم روش!
به طور کل آدمی نیستم که دل بسته کسی بشم. اما دل خوش میشم به آدما! به بود و نبودشون! و این یه چیزیه که با دل بستگی فرق داره از نظر من!
همین حالا تصمیم گرفتم و مینویسم اینجا که یاد خودم بمونه همیشه! اونم اینکه دل خوش هم نباید شد به آدما! به هیچ آدمی! نه مجازی نه واقعی...! مثه همون روزی که تصمیم گرفتم دل بسته کسی نشم. با اینکه کوچیک بودم اونموقع دل بستگیم در حد چیزای خیلی کوچیک بود...
انتظاری نباید داشت از هیچ آدمی! من امشب این تغییر رو تو خودم ایجاد میکنم واقعا و روش میمونم!
تا بیاد دلم خوش شه به کسی یادم میاد که این دل خوش شدنم به ضررمه! همه اون چیزی که من فکر میکنم نیستن. چیز خیلی مسلمیه!
من به آدمای زیادی دلم خوش میشه! شاید بشه گفت بیخود و بی جهت دلم خوش میشه! چیز خاصی نمیبینم از طرف اما دلم خوش میشه! مسخره است نه؟! اما خوش میشه دیگه! مثلا به یه آدم مجازی دلم خوش میشه! به چه چیزی دلم خوش میشه خدا میدونه![cheshmak] یا به یه آدم معمولی! بازم مسخره است! نقطه ضعفه! و من نمیخوام نقطه ضعفی داشته باشم. نقطه ضعفا رو سعی کردم حذف کنم. من با آدما زود دوست میشم شاید! دوست هم شاید اسمش نیست! آشنا! نمیدونم!!! [nadanestan] این به نظرم مشکلی نداره! اینکه از طرف انتظار چیزی داشته باشی اشکال کاره!
حالا چی شده که اومدم اینجا مینویسم نمیدونم!
شاید چون این سایت با اینکه............ولی باز شده بخشی از زندگی روزمره من! شاید به این سایت و آدماش داره دلم خوش میشه یا شایدم شده [nadanestan] اما خب اگرم شده دیگه نمیخوام باشه. انتظار نداشتن از چیزی و کسی زندگی رو واسه هر آدمی راحت میکنه! من که یه بار تونستم تغییری تو خودم ایجاد کنم که انتظاری از کسی و چیزی نداشته باشم چرا دوباره نتونم؟![tafakor][cheshmak]
چه همه حرف زدم!
نمیدونم این شد الان خاطره روزانه یا شد درد و دل نمیدونم هر چی! اما به نظرم خاطره است! چون الان و در این لحظه دارم بهش فکر میکنم و تصمیم میگیرم!
خدای خوب و نازنین:
به دستای نیاز من
نگاهی کن از اون بالا
من این آرامش محضو
به تو مدیونم این روزا
خدایا دوستت دارم
واسه هرچی که بخشیدی
همیشه این تو هستی که ازم حالم رو پرسیدی
به کسی جز تو نباید دل خوش کرد! دیگه نمیخوام دل خوش کسی باشم!
تو حتی از خودم بهتر غریبی هامو میشناسی
نمیخوام چتر دنیا رو که تو بارون احساسی
-
پاسخ : دفتر خاطرات روزانه بچه هاي سايت نخبگان(حالا)
تو سایت سازمان سنجش خونده بودم تا 5شنبه باید بریم واسه ثبت نام دانشگاه.امروز رفتم همون دانشگاهی که قبول شدم,البته دنبال دوستم رفتم یهو دیدم ا[taajob]ااااااااااااااااااااااااا غلغله بود.همه اومده بودن ثبت نام.
دوستم میگفت:بیین.ببین.دنبال من اومدن کلی مزیت داره.
خلاصه که اومدیم تو شهرو کلی جیب مارو بابت قبولی دانشگاه خالی کردنو....[delkhoori]