آبجی
7th March 2010, 02:55 PM
حالا هوا هنوز تاریک است. هوا تاریک است و چراغ ها خاموش. و مردمان در خواب!
و من، فکر کردم که بیدار شده ام...!!
....و دلم از شوق بیدار مانده بود...
و حالا من و تو تنها هستیم! و دلم که سالهاست تنها مانده، با تو همنشین می شود...
و دلم که سال های سال است صدایش را نمی شنوند، باتو از درد می گوید،
...و رازهایی که می دانی!
ثانیه ها می گذرد، ثانیه های هم صحبتی دلم با تو!..ثانیه های من در سکوت می گذرد!!
فرصت تمام می شود
در خلوت از دلم می پرسم:با خدا چه می گفتی آنقدر غریبانه که من نمی شنیدم؟
می گوید: از تو شکایت می کردم، تو که سالهاست صدای مرا نمی شنوی!
و من، فکر کردم که بیدار شده ام...!!
....و دلم از شوق بیدار مانده بود...
و حالا من و تو تنها هستیم! و دلم که سالهاست تنها مانده، با تو همنشین می شود...
و دلم که سال های سال است صدایش را نمی شنوند، باتو از درد می گوید،
...و رازهایی که می دانی!
ثانیه ها می گذرد، ثانیه های هم صحبتی دلم با تو!..ثانیه های من در سکوت می گذرد!!
فرصت تمام می شود
در خلوت از دلم می پرسم:با خدا چه می گفتی آنقدر غریبانه که من نمی شنیدم؟
می گوید: از تو شکایت می کردم، تو که سالهاست صدای مرا نمی شنوی!