PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شعرهای تنهایی



صفحه ها : 1 2 3 4 [5] 6 7 8 9 10 11

ارمين
7th December 2009, 01:52 PM
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار كه در من جاری بود
به ابرها كه فكرهای طویلم بودند
به رشد دردناك سپیدارهای باغ كه با من
از فصل های خشك گذر می كردند
با بوته ها كه چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها كه دوست می دارند
و دختری كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد


غریبه

ارمين
7th December 2009, 01:52 PM
رفتم مرا ببخش
و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده است
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشكهای دیده ز لب شستشو دهم

غریبه

ارمين
7th December 2009, 01:52 PM
رهایی ... [شعر , ]




http://blogfa.com/images/smileys/24.gifمن او را رها کردم

تا او خود را در یابد
و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی
اما من انقدر او را دوست دارم
که او را رها میخواهم برای همیشه
رها از تمامی بندهاوزنجیرها
هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود اینگونه خواستم
و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم
اما او .......
در بند خود گرفتار بود ....
ای کاش از خود رها شود
همانگونه که من با او از بند خود رها شدمhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gif

هیوا

ارمين
7th December 2009, 01:52 PM
چرا به من نگاه نمیکنی؟
چرا سری به تنهایی من نمیزنی؟
به تو سلام میکنم که روزگاری حرفهایم را میان آیینه ها قسمت میکردی
سلام مرا سبز کن ای یگانه ای که کهکشانهای حوالی خانه ات پاییز و زمستان ندارد...

هیوا

ارمين
7th December 2009, 01:53 PM
آموخته ام که ؛ وقتی با کسی روبرو می شویم ؛ انتظار " لبخندی " از سوی ما دارد .
آموخته ام که ؛ لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید .
آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاری ندارد .
آموخته ام که ؛ به چیزی که دل ندارد ، نباید دل بست .
آموخته ام که ؛ خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن

ارمين
7th December 2009, 01:53 PM
راز من ...
عشق من.....
از چشم ترم زود مرو...
صد جانم به فدایت ز برم زود مرو
نکنم شکوه که دیر آمدی
در بر من لااقل دیر آمدی
به سرم زود مرو
بنشین یک دم واز چشم ترم زودمرو
ای شکسته تو شکستی
مویه کردی ....
گریه کردی ...
از ته دل غصه خوردی .
من با هاتم . خاک پاتم .
تو صداتم تو صداتم من رفیق گریه هاتم
عشق در تو...
شور در تو..
بی تو من جایی ندارم...
بی تو فردایی ندارم من باهاتم ...
مثله بارون تو چشاتم
مثله غصه تو صداتم...
چون پرنده در هواتم
عشق در تو شور در تو
بی تو من هیچم


ناشناس

ارمين
7th December 2009, 01:53 PM
: من

پری كوچك غمگینی را

می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد

و دلش را در یك نی لبك چوبین

می نوازد آرام آرام

پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد

و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد


غریبه

ارمين
7th December 2009, 01:54 PM
کاش روزی تو بیایی و ببینی که چسان بی تو اندوه به من چیره شده
و نگاهم به ره است و به امید به در کوفتنت رو به در خیره شده
کاش روزی تو بیایی و ببینی که دلم بی تو از خنده و گل بیزار است
و نگاهم از غروب خورشید تا پگاه سحری بیدار است
کاش روزی تو بیایی و ببینی بی تو غرق در غمهایم
بی کس و سرگردان در میان همه همهمه ها ، آدمکان خسته و تنهایم
کاش روزی تو بیایی و ببینی تنها یاد تو درد مرا تسکین است
و خدا داند و من که صدای قدمت تپش قلب مرا تضمین است



هیوا

ارمين
7th December 2009, 01:54 PM
آه ... آری... این منم .... اما چه سود



«او» كه در من بود، دیگر، نیست، نیست



می خروشم زیر لب دیوانه وار

او كه در من بود، آخر كیست، كیست؟







غریبه

ارمين
7th December 2009, 01:55 PM
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد

***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم

***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

ارمين
7th December 2009, 01:56 PM
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
__________________
فریاد می کشم
کوه پیر
لااقل!
تو سمعکت را بگذار

ارمين
7th December 2009, 01:56 PM
هی دکتر
با تمام زخمهای قرمزت بیا
من
امشب
برانکارم
این رگ سیاه
که آمد تا
پشت گردنم باری
دوا نمی گیرد
این چشمهای خسته
علامتی است
چراغی است
دریا را
بیا
بیا و
مریضی من را
تماشا کن

ارمين
7th December 2009, 01:57 PM
زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش.اين ميان انتقال رنج‌آور است. زندگي رو زياد جدي نگير چون هرگز از اون زنده بيرون نميري.

ارمين
7th December 2009, 01:57 PM
شا نه زدم یا س های خاطره را


یادی از لبخندها


برگی از غم ها


زجری که شد قانون فا صله ها


عاقبت مرهمی شد


برای زخم ها


اما افسوس.....

که مرهم



خود یادآور زخم هاست

http://www.njavan.ir/forum/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
7th December 2009, 01:57 PM
تيك

تاك

ثانيه ها در عبور

در پس آرامش

صداي فرياد

دقيقه ها آبستن

آبستن حادثه ها

حادثه در اتفاق

حادثه در اخفا

جامعه تاريك

آينده مبهم

صدايي لرزان

نگاهي در اغما

سخني بر لب ها

دستي دراز در برابر خزان

به اميد سخاوت يك برگ چنار

راه ها ، بي راه

روشني ها ، ضمني

اضطرابي بيمار

نگاهي شكاك

چشمان يك كودك

خيره بر دست زمان

تيك ، تاك

تيك ، تاك

چرخش يك سيب

در دست زمان .

__________________

ارمين
7th December 2009, 01:57 PM
نه نام كس به زبانم نه در دلم هوسي
به زنده بودنم اين بس كه مي كشم نفسي

جهان و شادي ي ِ او كام دوستان را باد
پر شكسته ي ما باد و گوشه ي قفسي

از آن به خنجر حسرت نمي درم دل خويش
كه يادگار بر او مانده نقش ِ عشق كسي

بهار عمر مراگر خزان رسد، كه در او
نرُست لاله ي عشقي، شكوفه ي هوسي

سكوت جان من از دشت شد فزون كه به دشت
دراي قافله يي بود و ناله ي جرسي

شكيب خويش نگه دار و دم مزن، سيمين!
كه رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسي

ارمين
7th December 2009, 01:58 PM
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي امروزها ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم مرمر هاي زرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد

مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارق از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر
خاك مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يك سو مي روند
پرده هاي تيره ي دنياي من
چشم هاي نا شناسي مي خزند
روي كاغذ ها و دفتر هاي من...
__________________

ارمين
7th December 2009, 01:58 PM
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند

__________________

ارمين
7th December 2009, 01:58 PM
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

- مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می كند پرواز ،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است .
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است ?

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون كار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی كارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یك نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

كجا آرامشی از مرگ خوش تر كس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماری جانگزا دارند .

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی كه هشیاری نمی بیند !

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست .

همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست .
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ،
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی كه بیداری نمی بیند !

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران كه از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران كه هرجا " هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست " جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
كه كام از یكدگر گیرند و خون یكدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند .

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟؟؟

ارمين
7th December 2009, 01:58 PM
می‌خواهم خوابِ اقاقياها را بميرم. خيال‌گونه

در نسيمی کوتاه که به‌ترديد می‌گذردخوابِ اقاقياها را
بميرم.


می‌خواهم نفسِ سنگينِ اطلسی‌ها را پرواز گيرم. در باغچه‌هایِ تابستان،

خيس و گرم به نخستين ساعاتِ عصرنفسِ اطلسی‌ها را
پرواز گيرم.


حتا اگر زنبقِ کبودِ کاردبر سينه‌ام
گُل‌دهدــ
می‌خواهم خوابِ اقاقياها را بميرم در آخرين فرصتِ گل،
و عبورِ سنگينِ اطلسی‌ها باشم
بر تالار اُرسی
به ساعتِ هفتِ عصر.ژ

احمد شاملو
__________________

ارمين
7th December 2009, 01:59 PM
مرگ پایان کبوتر نیست....
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
....و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی میگشت

ارمين
7th December 2009, 01:59 PM
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهیان میگفتند
(( هیچ تقصیر درختان نیست))
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ،‌آمد او را به هوا که برد..

ارمين
7th December 2009, 02:00 PM
مستيم از سر پريد، اي همنفس
بار ديگر پر كن اين پيمانه را
خون بده، خون دل آن خود پرست
تا بپايان آرم اين افسانه را

فروغ فرخزاد

ارمين
7th December 2009, 02:00 PM
آنقدر آه کشیدم زجهان سیر شدم
چون در این دنیای بی حاصل
کسی آگاهی ازاین تقدیر ندارد
یادگار نوشتم تا نگه داری
که فردااثرم نیست...

ارمين
7th December 2009, 02:00 PM
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
چرا عاقبت هردوستی آخرش جدایست
همین بودوهمین بود
دلم در آتش دوست سوخت...

ارمين
7th December 2009, 02:00 PM
ماکه درویشیم
هرکجا که رویم ملک خداست
باغ رضوان بود یازندان
برماخواهد گذشت...

ارمين
7th December 2009, 02:00 PM
دوست دارم شب راباغم سرکنم
دفتری را بااشکهایم ترکنم
نام آن دفترکنم دیوان عشق
عشق رادیوان هردفتر کنم

ارمين
7th December 2009, 02:01 PM
تمام عمر بستیم وشکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی راسفرکردیم تامرگ
آخرنفهمیدیم به دنبال

ارمين
7th December 2009, 02:01 PM
تند و بي تاب دويدم سوي در
ضربه پاها، در سينه من
چون طنين ني، در سينه دشت
ليك در ظلمت دهليز خموش
ضربه پاها، لغزيد و گذشت
باد آواز حزيني سر كرد

ارمين
7th December 2009, 02:01 PM
آسمان گم در مه! مهربان بیش از حد!
ناگهان طولانی! مکث سرکش ممتد!
نیستی، ولی هستی؛ مثل موج با ماهی
با تو اوج می‌گیرم مثل قایقی در مد
قطره قطره نم‌نم‌نم رخنه کرده‌ای در من
غرق کن مرا در خود آن‌چنان که می‌باید!
از چه می‌هراسانیم؟ سرنوشت موج این است
تا به ساحلی دیگر بی‌قرار و بی‌مقصد
روزگار غمگینی است؛ بی‌بهانه می‌خندی
خنده‌ها ولی انگار از غمت نمی‌کاهد
داستان تکراری: صبح، ظهر، بعدازظهر
آخرش چه خواهد شد؟ هیچ‌کس نمی‌داند!
چیزهایی از دیروز جان سپرده بر دستت
خاطرات بی‌برگشت، رفت‌های بی‌آمد
سال‌های پرنفرین جان گرفته، در راهند
«سال اشک، سال شک، سال باد، سال بد»
خنده‌های بی‌نوبت پشت گریه می‌پوسند
کی شنیده‌ای آخر بعد غصه غم باشد؟
روزی از همین اطراف می‌رسی و لب‌خندت
خط کشیده با قرمز روی روزهای بد
__________________

این بار هم که تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می‌شوم دوباره راه می‌افتم دوباره گم می‌شوم...

http://www.njavan.ir/forum/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
7th December 2009, 02:01 PM
از کنار گورستان گذشتیم
آن‌جا همه بودند
هم فاتحین
هم شکست‌خوردگان
در تاریکی
نمی‌توانستند ببینند
چه کسی
فاتح شد

ارمين
7th December 2009, 02:02 PM
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است
مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست
در اين
شكست رنگ
از هم گسسته رشته ي هر آهنگ
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك
مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ‚ بي تكان
لغزانده چشم را
بر شكل هاي در هم پندارش
خوابي شگفت مي دهد
آزارش
گلهاي رنگ سرزده از خاك هاي شب
در جاده اي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار
هر دم پي فريبي اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار
بندي گسسته است
خوابي شكسته است
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گلهاي رنگ را
از ياد برده است
بي حرف
بايد از خم اين ره عبور كرد
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است

ارمين
7th December 2009, 02:02 PM
می بینی ؟
دیگر تنها نیستم !
جای تو را بغض پر کرده است ...
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:02 PM
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه ی سیمین دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ گلو میخواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان میچیند
مرگ در سایه نشسته است
به ما مینگرد و همه میدانیم …

ارمين
7th December 2009, 02:03 PM
او که می گفت به باد :


انتهای سفر گل دانه است !!!


کو ببیند که ز هر دانه ی تنهایی من




بوته ی خاری رست ...

__________________

خدایا....در برابر هر آن چه انسان بودن را به تباهی می کشاند مرا به "نداشتن" و "نخواستن" مقاوم کن.

ارمين
7th December 2009, 02:03 PM
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاهِ رفتنسلام ای غم لحظه‌های جدایی
خداحافظhttp://mail.google.com/mail/e/33A ای شعر شب‌های روشن
خداحافظhttp://mail.google.com/mail/e/33Aای قصه‌ی عاشقانهخداحافظhttp://mail.google.com/mail/e/33A ای آبی روشن عشقخداحافظhttp://mail.google.com/mail/e/33A ای عطر شعر شبانهخداحافظhttp://mail.google.com/mail/e/33A ای همنشین همیشهخداحافظhttp://mail.google.com/mail/e/33A ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی منتو را می‌سپارم به دل‌های خستهتو را می‌سپارم به مینای مهتابتو را می‌سپارم به دامان دریااگر شب‌نشینم اگر شب‌شکستهتو را می‌سپارم به رویای فردابه شب می‌سپارم تو را تا نسوزدبه دل می‌سپارم تو را تا نمیرداگر چشمه‌ی واژه از غم نخشکداگر روزگار این صدا را نگیردخداحافظhttp://mail.google.com/mail/e/33A ای برگ‌ و بارِ دلِ منخداحافظhttp://mail.google.com/mail/e/33A ای سایه‌سارِ همیشهاگر سبز رفتی اگر زرد ماندمخداحافظhttp://mail.google.com/mail/e/33A ای نوبهار همیشه

__________________

طرح هزاران گل براي گل نرگس (http://www.iran-eng.com/showthread.php?p=1000614#post1000614)

ارمين
7th December 2009, 02:03 PM
به سلام ها دل نمی بندم
از خداحافظی ها غمگین نمی شوم
دیگر عادت کرده ام!
به تکرار یکنواخت
دوری و دوستی
خورشید و ماه!

ارمين
7th December 2009, 02:04 PM
امروز تمام وقت دنبال تو مي گشتم
ديگر بچه نيستيم
كه قايم باشك بازي كنيم
اگر براي هم گم شويم ديگر
هرگز
پيدا نخواهيم شد!

ارمين
7th December 2009, 02:04 PM
تمام آبرويم را
در زلزله ای باختم.
زلزله ای که مرکزش
درون قلبم بود.
پس لرزه هايش انگشتانم را لرزاند.
او آنجا بود
و
ويرانی مرا
می ديد...
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:04 PM
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت

ارمين
7th December 2009, 02:04 PM
مرگ را داغ عزیزان بر من اسان کرده است
__________________
پسر آدم را با فخر كردن چه كار كه آغازش نطفه و پايانش لاشه است.

ارمين
7th December 2009, 02:05 PM
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:05 PM
ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم...

ارمين
7th December 2009, 02:06 PM
من شاعر مرگم
و شعر مرگ را آنچنان بلند فرياد خواهم زد

تا همه بدانند که
تقصير روزگار نيست
اگر من و تو بي توبه مي ميريم...

ارمين
7th December 2009, 02:06 PM
ندیدی تو هم شام تنهایی ام
نپرسیدی از راز شیدایی ام
فقط لاف مهر و وفا می زدی
نبودی رفیق غم و شادی ام
درین غربت آواره و بی نشان
شد از خستگی قلب صحرایی ام
گرفتند نادیده اشک مرا
گذشتند از عشق دریایی ام
نگفتند شاید که مجنون شوم
کشد کار آخر به رسوایی ام
نکردند یادی زمن دوستان
دریغ از دلم ،از غمم،زاری ام
فراموش شد نامم از یادها
نکردند یادی زتنهایی ام
کسی همزبان دل من نشد
دلی خسته ام مرگ زیبایی ام.
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:06 PM
گریان شده ٬
همچون
دخترکی لجباز
پا به زمین می کوبد...

تو را می خواهد ٬
تمام ِ تو را
دلم.

ارمين
7th December 2009, 02:06 PM
یه روز چشاتو واکنی میبینی من تموم شدم
می بینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم

اگه یه روز و روزگار پیش خودت باز بشینی
تموم این روزارو جلو چشات باز می بینی

لحظه ها همیشه خواستند که تو رو بگیرن از من
چه غریب و ناشناسه جاده ی به تو رسیدن

همیشه یه چیزی بوده شوق تو از دلم ربوده
ولی یک طپش دل من از غمت جدا نبوده

چقدر ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم
کاش اون روزا میمیردم و یه جور اینو میفهمیدم

دیگه برام نمیمونی تو چشمات اینو میخونم
چقدر دلم گرفته باز نمی دونم چی بخونم

ارمين
7th December 2009, 02:06 PM
خودم تنها، تنها دلم
چو شام بی فردا دلم

چو کشتی بی ناخدا
به سینه دریا دلم

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم

تو هم برو ای بی وفا
مبر بر لب نام مرا

دل تنگم بیگانه شد
نمی خواهد دیگر تو را

نشان من دیگر مجو
حدیث دل دیگر مگو

دلم شکسته زیر پا
نمی خواهد دیگر تو را

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم

ارمين
7th December 2009, 02:06 PM
نمیدانی که تنهایم

نمی بینی تو -مرگ زرد دنیایم

نمیخواهم ز اینک خاطراتم را

و میبندم دهانم را که میسوزد

ز هر بغضی که در سینه به خود دارم

و میخوانم غم تلخ جدا گشتن ز فردایم

نمیبینی تو- دفن ارزوهایم

و عزم رفتنی کردی که در من میگشاید زخم شبهایم

نمیدانی ز دیروزم

که در من خرد شد خود باوریهایم

فقط میپرسی و میخواهیم

تا سفره ی دل را به رویت باز بگشایم
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:07 PM
در کلاس زندگی
درسهای گونه گونه هست
درس مهر
درس قهر
درس با هم آشناشدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستنکنار این و آن
در میان این معلمان و درسها
در میان نمره های صفر و بیست
یکمعلم بزرگ نیز
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست "مرگ"
وانچه را که درسمی دهد
"زندگی" است

ارمين
7th December 2009, 02:07 PM
سراسر شب را به یادت می اندیشیدم

پنجره باز بود و باد دفتر شعرم را ورق می زد

و دیوانه وار در هوا می پراکند

پرده اتاق در باد می رقصید... همه چیز حاکی از تو بود

چشمهایم...صدای باد...سکوت شب...وترانه ی تنهایی من

در دل تاریکی

ستاره ها سر گردان... مهتاب دلتنگ بود چو من...

اه... چه بی انجام می رفتی

انگاه که من ترانه ام را به تو تقدیم می کردم
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:08 PM
خودم تنها، تنها دلم
چو شام بی فردا دلم

چو کشتی بی ناخدا
به سینه دریا دلم

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم

تو هم برو ای بی وفا
مبر بر لب نام مرا

دل تنگم بیگانه شد
نمی خواهد دیگر تو را

نشان من دیگر مجو
حدیث دل دیگر مگو

دلم شکسته زیر پا
نمی خواهد دیگر تو را

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:08 PM
حوصله ای برام نموند سایمو با تیر میزنم
به زندگیم می خندمونمی تونم داد بزنم


فکر میکنم زیادیم گذشته رو خط میزنم
کاری دیگه ندارمو وقتشه که زندگی رو دار بزنم


صدای باد داره میادسیلی به گوشم میزنم
میگم چراموندی بگومیخوای برات جوابوفریادبزنم


غروب سردزندگی پرازعبوربرای کی حرف میزنم
صدای من نمی رسه هر چی که فریاد بزنم


تنها شدم تنها میرم تاآ سمون پل میزنم
تنهایی فصل پاییزه باید دیگه قید بهاروبزنم


سبزیهاوقشنگیها خیالیه من با یقین حرف میزنم
میگی بازم قشنگی هست رو حرفام هم پابزارم

ارمين
7th December 2009, 02:08 PM
عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است

ارمين
7th December 2009, 02:08 PM
آنان كه به شادي ام نمي آسودند

يك عمر در انتظار فرصت بودند

تا من به تو اعتماد كردم آنها

دستان تو را به خون من آلودند

پاي سند قتل من انگشت زدند

اين قوم مرا به نيت كشت زدند

خنجر خوردم ، ولي نمي بينمش آه

يعني كه مرا دوباره از پشت زدند
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:09 PM
با خيال ديگري ميرفت

و

من ساده چه عاشقانه

كاسه اي آب

پشت سرش

خالي مي كرديم۰

ارمين
7th December 2009, 02:09 PM
اينك موج سنگين گذرزمان است كه درمن ميگذرد.اينك موج سنگين گذرزمان است كه چون جويبارآهن در من ميگذرد.اينك موج سنگين گذرزمان است كه چونان دريايي از پولادوآهن در من ميگذرد.در گذرگاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كردم.در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كردم.در گذرگاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كردم.نيلوفروباران در توبود،خنجروفريادي در من.فواره ورويا در تو بودتالاب و سياهي درمن.درگذرگاهت سرودي ديگرگونه آغاز كردم من برگ را سرودي كردم سرسبزترز بيشه من موج را سرودي كردم پرنبض تر ز انسان من عشق را سرودي كردم پر طبل ترزمرگ.سرسبزترزجنگل من برگ را سرودي كردم.پرتپش ترازدل دريامن موج را سرودي كردم.پرطبل تر زحيات،من مرگ راسرودي كردم...

ارمين
7th December 2009, 02:09 PM
جدایی مان

هیچ یک از تشریفات آشنایمان را نداشت

فقط

تو رفتی

و من سعی کردم سنگ دل باشم

ارمين
7th December 2009, 02:09 PM
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم

« باید برم » برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
شاید گناه تو نبود ، شاید که تقصیر منه
شاید که این عاقبت این جوری عاشق شدنه

سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یه نفر میره آدم و تنها میزاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره
همیشه یه دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی این ور دنیا جا می مونه

دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون
بمون برای کوچه ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

بمون واسه خونه ای که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنچره ای که عاشق دیدن تو

ارمين
7th December 2009, 02:10 PM
اگر روزی من مردم وتو مرا دوست داشتی

هر پنج شنبه به مزارم بیا گل سرخی به روی قبرم بذار

تا همیشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاظر بیاورم

ولی اگر تو مردی من فقط یک بار به مزارت می آیم و آن دسته گل سفید

مریم را که با خون خود

سرخ کرده ام برایت هدیه می کنم و عاشقانه در کنارت جان می سپارم

ارمين
7th December 2009, 02:10 PM
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام





دوست می دارم





تو را به جای همه کسانی که دوست نداشتم





دوست می دارم







به خاطر نخستین گناه دوست داشتن





دوستت می دارم
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:10 PM
مي توان تنها رفت


مي توان تنها ماند
مي توان تنها خفت ميشود تنها مرد!
مي توان با فرياد ....دل به فرداها داد
مي توان بي غوغا...دل به اين دريا داد
مثل يک دريا موج
ميتوان اشک بريخت
همچو طوفاني سخت
مي توان آه کشيد
مي توان مثل درخت ....ريشه در خاک دواند
مي توان همچو نسيم......پاي بر کوه نهاد
مي توان چون صحرا
آتشي در دل داشت
مي شود مثل بهار
نفسي پر بر داشت
ميتوان تنها رفت.......
مي توان تنها مرد...............
مي توان تنها ماند ؟!!

ارمين
7th December 2009, 02:11 PM
یه روزی یه وقت یه جایی
چشم من میوفته تو چشمای تو
اما این همون خیاله
که با من هست
تا همیشه
نمیخوام که نا امیدی
بشینه تو قلب خستم
چی دیدی خدا رو شاید
بشی مال من همیشه
روز موعود مطمئن باش
که زیادم دور نیست
من کنار تو و تو
مال منی تا همیشه
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:11 PM
زندگی چون قفسی است،قفسی تنگ
پر از تنهایی و چه خوب است،لحظه غفلت ان زندانبان
بعد از ان هم پرواز........................................

ارمين
7th December 2009, 02:11 PM
و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ وریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد

ارمين
7th December 2009, 02:11 PM
هجوم وحشي باد كوير
نفس شعله افروخته اي مي گيرد

ساقه اي مي شكند
غنچه سرخ دلش مي گيرد

و صدايي است كه در زمزمه ي باد
مرا مي گويد:

خشت در خانه ي آب مي ميرد
دلم از غربت خود مي گيرد

ارمين
7th December 2009, 02:11 PM
عشق یعنی حسرتی در یک نگاه
عشق یعنی غربتی بی انتها
عشق یعنی فرصت اما کوتاه
عشق یعنی مرگ اما بی صدا

ارمين
7th December 2009, 02:12 PM
تنها ماندم تنها ماندم تنها با دل بر جا ماندم
چون اهي بر لبها ماندم
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:12 PM
من به مردن راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشی

ارمين
7th December 2009, 02:12 PM
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

ارمين
7th December 2009, 02:12 PM
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم

ارمين
7th December 2009, 02:13 PM
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم...
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:13 PM
وسعت تنهاییم را حس نکرد............
در میان خنده های تلخ من ...........
گریه پنهانیم را حس نکرد..............
در هجوم لحظه های بی کسی.......
درد بی کس ماندنم را حس نکرد.....
انکه با اغاز من مانوس بود............
لحظه پایانیم را حس نکرد.............

ارمين
7th December 2009, 02:13 PM
كلام شعر تنهايي سكوت است ...
ولي فكر نمي كردم اينقدر ...
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:13 PM
روزها می گذرد و من هنوز خفته ام و خفته ام و خفته
قلبها ترمیم می شوند و من هنوز قلبم شکسته است و شکسته است و شکسته
لب ها می خندند و من هنوز لبانم بسته است و بسته است و بسته
چشم ها انتظار را وداع می گویند و من هنوز چشم هایم منتظر است و منتظر است و منتظر
دیدگان اشک نمیریزند و من هنوز دیدگانم جاری است و جاری است و جاری

ارمين
7th December 2009, 02:13 PM
باز هم می نالی امشب ؟
- من ننالم پس که نالد ؟
- ناله ات امشب دگر چیست ؟
- ناله ام از داغ دیشب ؟
- دیشب اما ناله کردی !
- ناله از دیشب آن شب
- پس تو هر شب ناله می کن !
- ناله تنها مرحم من
- من ننالم پس که نالد ؟
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:14 PM
امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟
__________________

ارمين
7th December 2009, 02:14 PM
میروم از رفتن من شاد باش/از عذاب دیدنم ازاد باش/گرچه تو تنهاتر از من میروی/ارزو دارم ولی عاشق شوی/ارزو دارم بفهمی درد را/تلخی برخوردهای سرد را

ارمين
10th December 2009, 03:21 PM
دل برایم نقشه هایش را نگفت
دل برایم امید زندگیم را نگفت
دل برایم اتشی بر پا کرد
دل فروغش را به دیدم تارکرد
دل تمامم را به هستی جانم گرفت
دل وجودم را زگرمایم گرفت

من به خود گفتم که دیوانه ترم
من به خود گفتم که اشفته ترم
من به ادم به وجودم به درون
به تمام هستی دنیا وبرون
گفتم بی کس ترازمن نیست لا
گفتم تنها تراز من نیست لا
گفتم وجودم را به دنیا می دهم
گفتم که تمام عمرم را به دریا می دهم

بی کسیم را وجودم هس نکرد
بی کسیم را درونم هس نکرد

تنهام تنهای تنها
مهربان

ارمين
10th December 2009, 03:22 PM
تولدت دنیا باید بخنده
بهارتوست عشق بایدبخنده
اسمون تولدت ستاره بارون میشه
دریا پراز ماهی های قشنگ و رنگارنگ میشه
یه اسمون یه کهکشون تولدت میخوان بیان
دنیا دیگه توی خودش تنهایی رو شکست داده
دنیا دیگه کم نداره زندگی رو بهش داده
اسمون داره به خاطرت باروناشو شاپاش میده
زمین انگورو ببین به خاطرتولدت انگوراشو به خاک میده
دنیا ببین شادیاشوباهمه قسمت میکنه
اسمون وببین به خاطرت زمین و سیراب میکنه
اسمون و زمین و خاک به خاطرت جشن میگیرن
من چی کنم ،تاابد درحسرت دیدن توفقط منم که میمیرم
اهای کویر تولد گل منه تو نمیخوای جشن بگیری
تو نمیخوای به خاطرتولدش چیزی هدیه بگیری
شاید توهم مثل منی امید دیدن نداری
دلت میخواد جشن بگیری صاحب مجلس نداری

ارمين
10th December 2009, 03:23 PM
زندگی درپی دیدارتو غم میشکند
عاشق به دلش تمام روزش به زمان میشکند
ادم به تمام دیده ی خود به خدا مینازد
تمام زندگی بی هدفی عمرش را به عشقش مینازد
مهربان:12شب
این شعرام بی منظوره کسی به خودش نگیره

چه قدر درد ناکه که ادم یکی رو دوست داشته باشه ولی اون خبر نداشته باشه مراسم خواستگاریه

اینو بدونید من میخوام سوژه جمع کنم بیایم باهم کلی بخندیم اخ میخوام بخندماااااااااااااااااااا ا این قدراز مراسم

خواستگاری بدم میاد همه یه چشم دارن دویستا از بغل دستی قرض میگرن تا از اون دختره بدبخت ایراد

بگیرن باید خودم دقت کنم سوژه جمع کنم بیایم باهم بخندیم

هی اشتباه نگیریدااااااااااااااا خواستگاریه دوستمه الان نه یه چند روز دیگه منم دعوتم تا دوست دسپاچلوفتیم
خراب کاری نکنه


چیکار کنیم دوست صمیمی هستیم دیگه حق اب و گل و رد کردیم حق باتلاق داریم

برم از پسره سوژه جمع کنم شاید هم یه ترقه به جای فشفشه بردم اگه شلوغ بود میزارم تو جیب کت پسره


اگه خواستگاری خلوت بود میشم مثل دوشیزه ها همون جا مثل خانوما میشینم مثل پرنسزا اخ میخوام


بخندماااااااااااااااااااا ااااااااااا(نه بابا شوخی میکنم ) کاش بهاره و مسافر تنهاهم بودن ای کاش داداش مهردادم هم بود اخه اون همیشه منو نصیحت میکنه من شیطونی نکنم بازم دم داداش مهرداد سوفاژ مارو تنها نمیزاره اخ

کیف میده سربه سر دوماد جدید بزاری بعد خجالت بکشه قرمز بشه ..............می خوام بشم همون مهربان

اولی که وقتی وارد یه جا میشه خنده رو وارد جمع میکنه میخوام همون شیطون اولی بشم حالا ما پسره رو

دیدیم به اصرار میخواد بیاد خواستگاری شایدهم قسمت شد این دوست ماهم رفتنی شد دلم براش میسوزه

ازدیدمن کسی که ازدواج میکنه وارد زندون میشه دیگه ازاد نیست ارزو میکنم هیچوقت ازدواج نکنم شاید

الان بعضیاتون بگید تو که عاشقی ویکی رو دوست داری یا شاید هم بگید عاشق نیستی شایدم نباشم شاید من

دوست داشتنو با عشق اشتباه گرفتم خوب دیگه پس چرا نمی خوای ازدواج کنی خوب این یه مسئله ای هست

که نمیتونم درموردش براتون بنویسم فقط اینو بدونید نمی خوام هیچوقت ازدواج کنم حتی با کسی که منو خیلی


دوست داره یامن خیلی اونو دوست دارم چون مطمئنم من دیگه اون مهربان ازاد نمیشم مطمئنم ازادیمو

میگیرن یه پرنده ازاد نمیتونه تو قفس زندگی کنه مگر این که همیشه مرده حسابش کنی چون دوستای من همه همینجور شدن والان هم افسردن و به

ازادی من غبطه میخورن اگه مخالفیت میتونید نظر بدید واگه هم موافقید که هستید دیگه هستید دعوام نکنید

اینا عقاید منه شایدم واقعا عاشق نیستم نمیدونم
اگه شماهمیشه تووبلاک من بیاید میفهمید که وبلاک من بیشتر درمورد خودمه با شعرا یا داستانایی که خودم میگم کمتر پیش میاد از کسی دیگه اپ کنم اگه اپ کنم اسمشو حتما میگم پس وبلاک من بیشتر درمورد خودمه نیاید ننویسید که چرا همه چیز ذرمورد خودته ممنون ازتون ............


راستی برای
پدرداداش مهردادم دعا کنید مریضه برای سلامتی همه ی مریضا یه صلوات بفرستید

ارمين
10th December 2009, 03:24 PM
ای اسمون ببارببار چشم های من کم نیاره

اشکای من حجیم شده طاقت قطره نداره

ای اسمون به زمین بگو گوهاشو برداره بره

گوهای زندگی من سد راه همه شده

زمین من کوههای من برام بسه

زندگی پرازغم تنها دلم برام بسه

ای اسمون به کهکشون به دریاهات

به دل پر غصه ی من می خوای بگو

دنیا برام تموم شده قشنگی معنی نداره

هرموقع اسمون من سفیدی شونشون بده

زندگی اغاز دله ،دل دوباره شروع میشه

چشم های من گریه دیگه برات بسه

زندگی پر ازغمت برات بسه

زندگی معنی میگیره

شادی زندگی برات دوباره از سر میگیره

ارمين
10th December 2009, 03:24 PM
اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار
اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بمیرم... بدان که
آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ومجبور
می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در
فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی پس اگرذره
ای عشق من در دلت ماوا دارد اگر دوستم داری
بگذار زنده بمانم
(منبع وبلاک بچه ها ) این شعرو میگما داستان نه

ارمين
10th December 2009, 03:24 PM
سهل است بگويم كه گرفتار تو هستم

اي عشق تو رفتي و مرا ساده شكستي

من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم

هر چند كه دور از مني و من ز تو دورم

بر جان تو سوگند كه دوستدار تو هستم.

ارمين
10th December 2009, 04:48 PM
می نویسم تا بدونی, تو رو میخوام عزیزم
می نویسم تا بفهمی, تو رو دوست دارم عزیزم
دلم و خالی گذاشتم
که عشق تو بیاد تو قلبم
که بگم, تو رو میخوام
تو همیشه باش تو قلبم
تو همیشه باش تو قلبم
عشق من هنوز تو هستی
سر نوشته من تو هستی
پس نذار تنها بمونم
تا توی تنهایی نمیرم

ارمين
10th December 2009, 04:48 PM
نیستی دارم دق میکنم زره زره می پوسم

هر شب دارم عکساتو یکی یکی می بوسم
هر شب دارم فکر میکنم یروز میایی تو پیشم
هر شب دعا میکنم که بر گردی تو پیشم
که باز تور ببینم
ای عشق نازنینم
همیشه توی خوابمی
تو فکر و تو خیالمی
-----

ارمين
10th December 2009, 04:48 PM
وقتی تو نیستی دلم میگیره
دیگه برام این زندگی معنا نداره
می خوام نمونم تو بی خیالی
اخه زمونه هی برام دوری میار

ارمين
10th December 2009, 04:49 PM
دیگه من اشکی ندارم تا بخوام آروم ببارم
نه دیگه نایی نمونده که بخوام دووم بیارم

===

ارمين
10th December 2009, 04:49 PM
http://usera.imagecave.com/1parvaneh/sham.jpg
بیا بمون, با من بخون
با یک صدا, بایک کلام
بگیم باهم مولای مون
نرو بمون کنارمون

ارمين
10th December 2009, 04:49 PM
http://i19.tinypic.com/7xt2dr6.jpg
میدونی من خیلی تنهام عزیزم
واسه تو یه ناشناسم عزیزم
شعرهای خوبی ندارم میدونم
برای عشق تو اما می خونم

ارمين
10th December 2009, 04:49 PM
وجود من تو بودی
تنها کسم تو بودی
برای آخرین بار تو پیشه من نموندی
بد جور دل و سوزندی
من چه دلی شکستم
این جور دل و شکوندی

ارمين
10th December 2009, 04:50 PM
دوست دارم عزیزم
تنهام نذار تو قربت
می خوام که با تو باشم
با عشق و با لطوفت

ارمين
10th December 2009, 04:50 PM
تو ای گل بهارم
بیا بمون کنارم
برات ترانه دارم
عشق و صفا میارم
دلهوره ی ندارم
عشقی که با تو دارم
http://i42.tinypic.com/2it3hna.jpg

ارمين
10th December 2009, 04:50 PM
http://blogfa.com/images/smileys/24.gifمن که موندم به پای توhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gif
این همه ترانه خوندم برای تو
بگو چرا من و تنها گذاشتی
http://blogfa.com/images/smileys/24.gifمگه تو دوستم نداشتیhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gif
-------------------------------------

ارمين
10th December 2009, 04:51 PM
عشق من تو با من بمون همیشه
بدون که دل از تو جدا نمیشه
نه کسی میاد که جاتو بگیره
نه دل میره واسه کسی بمیره

ارمين
10th December 2009, 04:51 PM
وقتی یادت به سرم میزنه گریه م میگیره
آرم آرم دل تنگم داره بی تو میمیره
یار محبوب قشنگم من فراموشت نکردم
بی تو اینجا رو نمی خوام و میرم و برنمیگردم

ارمين
10th December 2009, 04:51 PM
کاشکی هیچ وقت قصه ی منو تو اغاز نمی شد
که ترانه هام همه با غصه هم ساز نمی شد
این دفعه عهدم و بستم که دیگه عاشق نمی شم
دیگه با هیچ ادمی هم دل و صادق نمی شم
منی که یه لحظه از قهر چشات می مردم
حیف غصه هایی که برای عشق خوردم

----

ارمين
10th December 2009, 04:52 PM
روز عید داره میاد عزیزکم

اما تو نه اومدی, ای گلکم
اخ چه روزها, بدون تو میگذره
دل من از نبودنت, خوش نمیگذره
بیا برگرد عزیزم تو پیشه من
تا که اروم بگیره این قلب من
نازنین دل من و جا نذار
خاطرهای که با تو داشتم پا نذار

ارمين
10th December 2009, 04:52 PM
********بیا بیا تا روز عید باهم باشیم
در کنار هم شاد باشیم
دوست دارم با تو بمونم تا همیشه
نمی خوام نمی خوام این دل بدونه تو تنها بمونه
واسه همیشه
واسه همیشه****************

ارمين
10th December 2009, 04:52 PM
نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی
نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها باشی
دسته گلها تو نمیخوام
خاطرهاتو نمی خوام
خودت که بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام
گل های باغچه رو برات تک تک و از شاخه چیدم
ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم
بهت بگم دوست دارمممممممم

ارمين
10th December 2009, 04:53 PM
همچنان در قلبش باقی خواهد ماند تا ان روز ..... روز وصال یاران. شاید گاهی در پنهان قلبش از عشق پرسید چرا؟ مگر یار من عاشق نبود ؟! یار بی وفای من مگر از عشق گرم نبود؟! چگونه سرد شد ان عشق پر شورو شرر در دل او تنها به گمانی !بی احساس و بی تفاوت قلبم را شکست و رفت!!!!!!

ارمين
10th December 2009, 04:53 PM
تلخی لبخندت سایه افکنده بود در چشمانت و این تلخی انگار ریشه دوانده بود در روحت ظاهرت سردو بی تفاوت قدمهایت سنگین پاهایت تاب تحمل سنگینی روحت را ندارند چرا هنگام سحررو به افتاب نمی کنی؟تا اولین پرتو و اشعه طلایی خورشید روحت را جلا دهد ریشه های بی مهری را در روحت بخشکاند و تلخی لبخندت سایه اش را از چشمانت بر دارد ان هنگام.... بهار در لبخندت خانه می کند چشمانت فروغ و درخشش خورشید را می یابد روحت سبک گامهایت در اسمان وتو در جاده روشنایی در اسمان قدم بر میداری

ارمين
10th December 2009, 04:53 PM
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه.

ارمين
10th December 2009, 04:53 PM
من سکوتم تو ترانه من یه فانوس تو زبانه من نگاه مات و گنگم تو نگاهی عاشقانه من یه زخمم تو یه مرهم من به ندرت تو دمادم من یه باغ گر گرفته تو مثل نزول شبنم منو تو دو تا مسافر توی شهر قصه ها منوتو ترانه خون جاده های بی صدا

ارمين
10th December 2009, 04:53 PM
با سلام خدمت شما دوستان عزيز از شما متشكرم كه منو تنها نميزارين من يك وبلاگ ديگه ساختم

(درباره امام زمان (ع) ) اگه شما سؤالي درباره ي ايشان داريد من سعي ميكنم جوابتونو با سند و مدرك بدم

ارمين
10th December 2009, 04:59 PM
بــا آنــکــه هــسـت آب تــو جان پـرو ای فرات
دلــــهــــا بـــــود ز آب تــــــو، در آذر ای فرات
ســـیــراب از تـــو عــالـــم و انــدر کــنــار تــو
جـان داده تـشـنـه خسـرو جـان پرور ای فرات
بی مهـریت بس اینکه حسین(ع) تشنه بود و تو
بـودی بـه مـهــر دخـتـر پـیـغـمـبـر(ص) ای فرات
از آب، تــــو مــــضــایـــقــه کــــردی و آب داد
تـیـر جـفـا بـه حـلـق عـلـی اصـغـر(ع) ای فرات
** بـا نــو رَسـان ســاقـی کــوثــر از ایــن عـمــل **
** آتــــش فــکـــنــدۀ بــه دل کــــوثـــــر ای فرات **

ارمين
10th December 2009, 05:00 PM
تش عشق تو شد باده و درجام افتاد

هر که نوشید از آن در نظر عام افتاد
قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق
نوش کردیم،چه نوشی،چه سرانجام افتاد

ارمين
10th December 2009, 05:00 PM
زمان عاشق شدن نيست
هواى عاشق شدن هست
فغان كه اين شورِ مستى
نمى كشد از سرم دست
جهان پر از ديدنى هاست
فغان كه چشم حريصم
زِهَرچه زيبا كه بيند
به خاطرم خواهشى هست
شب و نسيم بهارى
گل و مِى و شادخوارى
بِدان معاشر كه دارى
مگر توانى نپيوست؟
خوشا زمانِ جوانى
كه بازوان ظريفم
سرشته از مهربانى
به شانه اى حلقه مى بست.

هنوز اين دل جوان است
هنوز جان مهربان است
هنوز تن شوخ و شيدا
هنوز من عاشق و مست:
شبى به دل وعده دادم
كه يارى از در درآيد
عروس شد در خيالم
سپيد پوشيد و بنشت
به خويش گفتم كه: عالى!
نظر در آيينه كردم
زشرمِ آن خوش خيالى
زدستم افتاد و بشكست...

ارمين
10th December 2009, 05:00 PM
زمان عاشق شدن نيست
هواى عاشق شدن هست
فغان كه اين شورِ مستى
نمى كشد از سرم دست
جهان پر از ديدنى هاست
فغان كه چشم حريصم
زِهَرچه زيبا كه بيند
به خاطرم خواهشى هست
شب و نسيم بهارى
گل و مِى و شادخوارى
بِدان معاشر كه دارى
مگر توانى نپيوست؟
خوشا زمانِ جوانى
كه بازوان ظريفم
سرشته از مهربانى
به شانه اى حلقه مى بست.

هنوز اين دل جوان است
هنوز جان مهربان است
هنوز تن شوخ و شيدا
هنوز من عاشق و مست:
شبى به دل وعده دادم
كه يارى از در درآيد
عروس شد در خيالم
سپيد پوشيد و بنشت
به خويش گفتم كه: عالى!
نظر در آيينه كردم
زشرمِ آن خوش خيالى
زدستم افتاد و بشكست

ارمين
10th December 2009, 05:01 PM
بقهر بزم یاران پاکشیدم
زبس رنج از غم دنیا کشیدم
چه شبهایی که نقش آرزو را
برروی پرده ی فردا کشیدم
چه فرداها که نومیدانه سر را
درون سینه ی شیدا کشیدم
گهی با اشک نقش دلفریبی
بر روی چشم نابینا کشیدم
گهی با ناله آه سینه سوزی
بسوی گنبد خضرا کشیدم
ندیدم چون نشانی از حقیقت
بتی در قالب رؤيا كشيدم
دو چشم مست اورا با دوصد ناز
خيال انگيز چون دريا كشيدم
درون سينه اش آتش نهادم
تو گفتي طور در سينا كشيدم
بر روي دوش او آشفته موئي
سيه تر از شب يلدا كشيدم
شدم مجنون وجاي سرمه در چشم
زخاك پاي آن ليلا كشيدم
جمالي همچو حوران بهشتي
به چشم خلق با پيدا كشيدم
به وقت باده نوشي چهره اش را
چو قرص ماه در مينا كشيدم
گهي در پرتو آيينه چشم
بسان طوطش گويا كشيدم
در آغوش نسيمش صبحگاهان
چو عطر ازنافه ي گلها كشيدم
به دنياي خيالش رو چو كردم
هزاران زشت را زيبا كشيدم
چو اين دنيا هم از پندارمن بود
چو مجنون خيمه در صحرا كشيدم

ارمين
10th December 2009, 05:01 PM
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

شب که از راه میرسه
غربتم باهاش میاد
توی کوچه های شهر
باز صدای پاش میاد
من غمای کهنه مو بر میدارم
که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز میخونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
می بینم دلم میخواد با یکی رف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه میافتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه تنهایی میخواد
بر میگردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
می بینم غم داره دنبالم میاد

ارمين
10th December 2009, 05:02 PM
نیست در این گفته من سوسه ای
گر تو به من قرض دهی بوسه ای
بوسهء دیگر سر آن مینهم
لحظه دیگر به تو پس میدهم

ارمين
10th December 2009, 05:02 PM
یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار
و دوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت

ارمين
10th December 2009, 05:02 PM
حاجیان رخت چو از مکه برند


مدتی در عقب سر نگرند

تا به جایی که حرم در نظر است

چشم حجاج به دنبال سر است

من هم از کوی تو گر بستم بار

باز با کوی تو دارم سر و کار

چشم دل سوی تو دارم شب و روز

چشم بر کوی تو دارم شب و روز

تو صنم قبله آمال منی

چون کنم صرف نظر ؟ مال منی

روی رخشنده تو قبله ماست

مّردم دیدهء ما قبله نماست

ارمين
10th December 2009, 05:02 PM
یکی پرسید اندوه تو از چیست
سبب ساز دل دیوانه ات چیست؟
برایش عاشقانه مینویسم به مستی
برای خاطر آنکه باید باشد و نیست

ارمين
10th December 2009, 05:02 PM
بوی تو را نسیم سحر میدهد به من

یک نامه از تو ، حال دگر میدهد به من

هر شب در آرزوی تو پرواز میکنم

پروانه خیال تو پر میدهد به من

ارمين
10th December 2009, 05:02 PM
ما را ز راه دور به آغوش خوانده ای

خود مژده ی تو ، شوق سفر میدهد به من

ای نازنین غمزده ! هرگز به یاد ما –

گریان مشو که باد ، خبر میدهد به من

هر واژه را به عشق تو در رقص آورم

جانا غم تو روح سفر میدهد به من

در باغ جان ، نهال خیال تو کاشتم

اکنون به شکل اشک ، ثمر میدهد به من

گفتی دعا کنم به تو در حال جذبه ها

این حال را دعای سحر میدهد به من

ارمين
10th December 2009, 05:03 PM
چه شام ها که چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود

اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست

ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود

دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت

که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود

عنایتی که دلم را همیشه خوش میداشت

اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود

بلور اشک ، به چشمم شکست وقت وداع

که اولین غم من ، آخرین نگاه تو بود !

ارمين
10th December 2009, 05:03 PM
هیچکس اشکی برای ما نریخت ،

هر که با ما بود از ما میگریخت ،

چند روزیست که حالم دیدنیست ،

حال من از این و از آن پرسیدنیست ،

گاه بر روی زمین زل میزنم ،

گاه بر حافظ تفعل میزنم ،

حافظ دیوانه فالم را گرفت ،

یک غزل آمد که حالم را گرفت ،

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم .

ارمين
10th December 2009, 05:03 PM
دوست دارم منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم دوستت دارم

را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....

از داشتن تو...اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم


کلمات کلیدی:

ارمين
10th December 2009, 05:03 PM
آنکه نشنیدست هرگز بوی عشق

گو به شیراز آی و خاک ما ببوی

ارمين
10th December 2009, 05:03 PM
آرزوی وصال

و عشق هدیه ایست جاودانی .

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو میکنم و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان میگذارم .

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد ، بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم ، و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد .

در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم .

به آفتابگردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجودتو سر از خواب بر می دارم .

و خوب می دانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان درهم فرو می ریزد ، و جوانه های نا شکفته امیدم به دور از تو می خشکند .

اما با این اوصاف میدانم ، قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد.

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم ؛ با همین قلب کوچک ، به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم

ارمين
10th December 2009, 05:03 PM
هر آنکه جانب اهل خــــدا نگه دارد
خدایش در همه حال از بلا نگه دارد
سر و تن و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت و مهر و وفا نگه دارد

ارمين
10th December 2009, 05:03 PM
میخواهم تا ابد در آسمان بی کران عشقت مستانه پرواز کنم و نام مقدست را با وضو بر لب بیاورم . همیشه میتوان با پاکی اشکت , روشنی چشمانت , و با گرمی دستانت و صداقت کلامت و زمزمه دلتنگیت عاشقانه وضو گرفت . پس تا ابد دوستت دارم


کلمات کلیدی:

ارمين
10th December 2009, 05:04 PM
فتاده روي موجي سرد و خاموش به گاه مرگ زيبــــــا قوي دريا
جـــــــدا افتاده تنهـــــــا و پريشان به قلب کوچکش انبوه غمهـــا
در آن دم بــا نگاهي تلخ و کمرنگ به سوي گنبد مينا نظر کـــــرد
به ياد لـــــــحظه هاي خوب پرواز ز غم سر را نهان در زير پر کرد
کنون اين قوي زيبـــــا دلشکسته ز پا افتاده و غمگـــين نشسته
دگــــــــــــر جايي در آن بالا ندارد اميد از خود دل از دنيا گسسته
نمـــــيداند کسي در گـردش چرخ چه بازيها که دارد دست تقديـر
بلند آواز مـــــــــــــــــــرغ آسمانها دل افسرده غمين افتاده در زير
در آنجـــا مرغک زيبــــــــــاي دريا شده تنـــها که تنهــــايي بميرد
رسيده وقت مـردن آه و افسـوس که قو در اوج زيبـــــــايي

ارمين
10th December 2009, 05:04 PM
نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

ارمين
10th December 2009, 05:04 PM
اين کـُوله بار عشقو گذاشتی باز روُ دوُشم
هيچی نمونده تا من دوباره زيرو روُشم

ارمين
10th December 2009, 05:05 PM
آن تير که آن کمان چشم تو رها کرد ،
ديدی که چه ها کرد
ديدی که سراسيمه دل از سينه جدا کرد
ديدی که چه ها کرد
با خـود دوهزار غصه وُ درد تازه آورد
ديدی که فقط آمدو يک دَرد دَوا کرد

ارمين
10th December 2009, 05:05 PM
خيال نميکردم که تو ،يه روز عزيز من بشی
از اين خزون بی کـَسی ،راه گُريز من بشی
به فکر من نميرسيد ،اصلا بدونی عــشـق چيه
اُونی که دنبال هوس ،يا اُون که عاشقت کيه

ارمين
10th December 2009, 05:05 PM
مگه ميَشه تورو ديدو ،به تو از دو رَنگيا گفت
تورو بايد ديدو بايد به تو از قـَشنگيــا گفت
مگه ميشه که دُروغ گفت ،به توئی که نازنينی
تـو خودت ميشناسی عشقو ،هرکجا اُونو ببينی

ارمين
10th December 2009, 05:05 PM
خيال نميکردم که تو ،يه روز همه کـَسـَم بشی
با من بی کـَسو غريب ،يه روزی هم قـَسَم بشی
اصلا نمی اُومد بـِهـِت که عشقو حتی بشناسی
اما ديدم که مثل تو ،عاشق نميشه هيچ کـَسی

ارمين
10th December 2009, 05:05 PM
شبهای درازيست که در خلوت دل بيدارم
در بَزم غريبانه ای از عشق تو دعوت دارم

ارمين
10th December 2009, 05:05 PM
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .

ارمين
10th December 2009, 05:05 PM
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

ارمين
10th December 2009, 05:06 PM
به خاطر تو می نويسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويی که شدی همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . . .

ارمين
10th December 2009, 05:06 PM
اينروزا جوون و پيرا همه از جان خود سيرن
ظاهر , همه ميخندن ولی تو دل اســــيرن
اينروزا نان تو دروغه حرف راست کشکه و دوغه
تو چشـا يه دنيـا خورشيد ولی حيف دل بيفروغه
يکی تا خرخرو سيره يکی در پی يک لقمه گيره
يکی تو پيری پـر از شوق , يکی تو جوونی پيره
عده ای مست وصالن , عده ای غرق خيالن
عده ای اون بالا بالا , عده ای تو قعر چاهن
به يک عده عشق حرامه به يک عده پاک و طاهر
قـهـقـه هـمه بـلنده ولـی بـاور کـن بـه ظاهــر

ارمين
10th December 2009, 05:06 PM
رو تابلو های جاده ها , سر گذر پياده ها برات پيغام گذاشتم که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم
واسه يه دنيا آدم يکی يکی نامه دادم از تو که بودی عشقم واسه همه نوشتم
بيابونا ميدونن , آسمونا ميدونن , جنگل و کوه و صحرا حتی اونا ميدونن
مسافرا ميدونن , همه زائرا ميدونن , اونايی که تو غارن خبر اين عشقو دارن
حتی پری درياها , شاهزاده های روياها , سنگ صبورم ميدونه , قلعه نورم ميدونه , پرنده های آسمون , فرهاد کوه بيستون
ساربون های صحراها , ماهيگيرای درياها , پروانه های باغچه ها , عروسکهای طاقچه ها , کفتر گنبد دور دور دورم ميدونه
واست پيغوم گذاشتم که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم
هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم

ارمين
10th December 2009, 05:06 PM
تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است
آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است
روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز
منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است
طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است
همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است
روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است
شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد
زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است
در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست
قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است
سهم من از گردش دور زمان شادی نبود
بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است
کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم
ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است

ارمين
10th December 2009, 05:06 PM
بر حسيـــن باشد سپاهی بر سپاهش مير و شاهی
مير و شاهی همچو ماهی مير لشکر يا ابوالفضـــل
ايام سوگواری سالار و سرور شهيدان حسين ابن علی و سقای دشت کربلا ابوالفضل العباس بر شيفتگان و عاشقانشان تسليت باد .


کلمات کلیدی:

ارمين
10th December 2009, 05:06 PM
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سايه سياه سرگشم
اسير دست آب می شود
نگاه کن .

ارمين
10th December 2009, 05:06 PM
تو آمدی از دورها و دورها
ز ســرزمين عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها , ز ابر هـا , بلورهـا

ارمين
10th December 2009, 05:07 PM
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه های آسمــان
کنون به گوش من دوباره ميرسد
صــدای تــو

ارمين
10th December 2009, 05:07 PM
صدای بال برفی فرشتــــگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوی با شــراب موجها

ارمين
10th December 2009, 05:07 PM
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن

مرا دگر رهــا مکن
مرا دگر رهــا مکن

ارمين
10th December 2009, 05:17 PM
این وقت شب انگار

کسی دارد دانه دانه دلتنگیهایش را

لای برفها می کارد ...

*

کم می آورم

برف چشمانم هی آب می شوند...

*

زمستان

همین است که هست

حالا در این باغچه
حتی
دلتنگی هم
نمی روید!

ارمين
10th December 2009, 05:18 PM
مي دانم

دل آسمان مي شكند

چگونه مي توانم گريه نكنم

از آن همه ستاره

تنها سنگي شعله ور

به خانه ام افتاد

گيسوانش را بريدند و

برايم پست كردند

و باقي اينكه

سلامت باشم

چگونه مي توانم گريه نكنم

من از باز كردن هيچ نامه اي خوشبخت نبوده ام

ارمين
10th December 2009, 05:18 PM
رد زمان را

روي چهره‌ات دنبال مي‌كنم

با هر جاي پايش

تنهاتر مي‌شوم

ارمين
10th December 2009, 05:18 PM
لال شده‌ام

همين‌ قدر كه نمي‌توانم

كلمات را كنار هم بگذارم

تا از دوري تو بگويم

ارمين
10th December 2009, 05:18 PM
دیر یا زود

مانند یک دسته‌ی گل

باید که حسرتم را در بغل بگیرم و بروم

به خواستگاری‌ آن زن ِ خاکی

که نه نخواهد گفت

آغوشش را باز خواهد کرد

و همه چیزم را خواهد گرفت



و من همه چیزم را به او خواهم بخشید

بی هیچ حسرتی

مگر این حسرت ابدی

که دهانم را می‌گیرد



دیگر چگونه بگویم که دوستت دارم

ارمين
10th December 2009, 05:18 PM
یک سر این رشته گم شده است…

و چیزی…جایی…

ناگفته مانده است

و اکنون ما

در خانه های خویش غریب ایم…

ارمين
10th December 2009, 05:18 PM
فراموشی می آید…مثل همین پائیز

با ابرهای سهمگینش

دیروز برگ خشکی دیدم

که نمی دانست

از کدام شاخه جدا شده…

ارمين
10th December 2009, 05:18 PM
غروب اول آبان صدای موزیك...
دلم گرفته برای یكی دو روزی كه

قرار بود بیایی و زندگی بكنی
و چشم‌های خودت را به در بدوزی كه

اجاق روشن این خانه هی غذا بپزد
درون ظرف غذایت مرا بسوزی كه

نه! هیچ حادثه‌ای روی بند رختم نیست
چقدر باد برقصد در آن بلوزی كه

زن اثیری گلدان جنازه‌ی من بود
درون گاری آن پیرمرد قوزی كه

من و تو راه كمی را جدا شدیم از هم
شبیه حركت یك جفت مار موذی كه

یواش می‌روم و اتفاق می‌افتم
منی كه بعد تو افتاده‌ام به روزی كه...
__________________

ارمين
10th December 2009, 05:19 PM
شب سردیست و من افسرده
راه دوریست و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی سوخته
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
__________________

ارمين
10th December 2009, 05:19 PM
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

ارمين
10th December 2009, 05:19 PM
یک سرنوشت سه حرفی ، خالیست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اول

آنجا زنی گریه می کرد با کودکان گرسنه
در دود خاکستر اینجا مردی است در پای منقل

سر درد داریم و گیجیم ، اینرا نباید بگوئیم
این چیزها مشکلی نیست ، بعدن خودش می شود حل

این گرگ های گرسنه ، عادیست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل

باید فداکار باشیم ، دارد قطاری می آید
پیراهنم را بسوزان ، باید بسازیم مشعل

این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه ی شومینه ی گرم ، در یک اتاق مجلل

من می روم تا پس از این آماده ی مرگ باشم !
ها ! راستی " مـرگ " ، دیگر حل شد معمای جدول

ارمين
10th December 2009, 05:19 PM
شبیه قطره باران که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم ، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است ، تا حدّی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویشتن دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد . . . کسی من را نمی فهمد

ارمين
10th December 2009, 05:19 PM
اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست
نه! در دلم انگار جاي هيچ كس نيست

آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم
ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست

حتي نفس‌هاي مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هواي هيچ كس نيست

دنياي مرموزي‌ست ما بايد بدانيم
كه هيچ‌كس اينجا براي هيچ‌كس نيست

بايد خدا هم با خودش روراست باشد
وقتي كه مي‌داند خداي هيچ‌كس نيست

من مي‌روم هر چند مي‌دانم كه ديگر
پشت سرم حتي دعاي هيچ‌كس نيست

ارمين
10th December 2009, 05:20 PM
وصیتم این است
این قلم خیس گریه را
به کودکی در جنوب جستجو بسپارید!
تا در دفتر مشق های نا تمامش بنویسد
آن مرد سیب دارد ...
آن مرد انار دارد ...
آن مرد سبد ندارد !
یا هر پرنده یی را که از پهنای پنجره ی کلاسش گذشت
نقاشی کند
گوش کن !
صدای آن پری پریشان نی نواز را می شنوی
که هنوز
بعد از گذشت این همه روز
خواب بلند دریا راآشفته می کند ؟
نمی خواهم جز او کسی برایم گریه کند
راضی به غلتیدن قطره یی هم بر گل گونه هایت نیستم !
می خواهم در جنگلی از درختان کاج خاکم کنند
تا عطر سوزنی کاجها همیشه با من باشد
مثل نگاه تو
که تا خاموشی واپسین فانوس افروخته یدنیا
همراهم است
برای کفن هم همان ترمه ی تا خورده ی یادگاری خوب است
تنها اگر به قبای قاصدکی بر نمی خورد
تاری از طلای مویت را
در دست من بگذار
می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم
تا هر کس خورشید را نگاه کند
خطوط پاک چهره ی تو را هم ببیند
آن وقت همه خواهند دانست
بانوی بهاری من که بوده است
همین را می خواهم و
دیگر هیچ!

ارمين
10th December 2009, 05:20 PM
تو بیا...
که اگر آمدنت دیر شود
یا اگر آمدنت قصه پوچی باشد
من ترا ای همه خوب
تا دم مرگ....
نخواهم بخشید

ارمين
10th December 2009, 05:20 PM
بی تو تنهایم

با تو سکوت

با این همه

دلم برای تو تنگ می شود

ارمين
10th December 2009, 05:20 PM
اصلا نباش
پس باید رفت
باید به تمامی رفت
برای همیشه باید رفت
به جایی که هیچ نشان پستی ندارد
هیچ بلیط برگشتی نیست!

ارمين
10th December 2009, 05:21 PM
خشکید و کویر لوت شد دریامان
امروز بد و از آن بتر -بدتر- فردامان
زین تیره دل دیو صفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان

ارمين
10th December 2009, 05:21 PM
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خو همواره بستن
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امید به خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن

ارمين
10th December 2009, 05:21 PM
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر سخت مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكی سازند
گلويم سوتكی باشد به دست طفلكی گستاخ و بازی گوش
كه هر دم پاك خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را در گلويم آشفته تر سازد
بدين سان بشكند سكوت مرگبارم را http://njavan.ir/forum/images/smilies/icon_gol.gif
__________________

ارمين
10th December 2009, 05:21 PM
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم

ارمين
10th December 2009, 05:21 PM
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم

ارمين
10th December 2009, 05:21 PM
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد.........
وسعت تنهاییم را حس نکرد............
در میان خنده های تلخ من ...........
گریه پنهانیم را حس نکرد..............
در هجوم لحظه های بی کسی.......
درد بی کس ماندنم را حس نکرد.....
انکه با اغاز من مانوس بود............
لحظه پایانیم را حس نکرد.............

ارمين
10th December 2009, 05:22 PM
روزها می گذرد و من هنوز خفته ام و خفته ام و خفته
قلبها ترمیم می شوند و من هنوز قلبم شکسته است و شکسته است و شکسته
لب ها می خندند و من هنوز لبانم بسته است و بسته است و بسته
چشم ها انتظار را وداع می گویند و من هنوز چشم هایم منتظر است و منتظر است و منتظر
دیدگان اشک نمیریزند و من هنوز دیدگانم جاری است و جاری است و جاری
__________________

ارمين
10th December 2009, 05:22 PM
باز هم می نالی امشب ؟
- من ننالم پس که نالد ؟
- ناله ات امشب دگر چیست ؟
- ناله ام از داغ دیشب ؟
- دیشب اما ناله کردی !
- ناله از دیشب آن شب
- پس تو هر شب ناله می کن !
- ناله تنها مرحم من
- من ننالم پس که نالد ؟

ارمين
10th December 2009, 05:22 PM
امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟

ارمين
10th December 2009, 05:22 PM
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم

« باید برم » برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
شاید گناه تو نبود ، شاید که تقصیر منه
شاید که این عاقبت این جوری عاشق شدنه

سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یه نفر میره آدم و تنها میزاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره
همیشه یه دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی این ور دنیا جا می مونه

دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون
بمون برای کوچه ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

بمون واسه خونه ای که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنچره ای که عاشق دیدن توست

ارمين
10th December 2009, 05:22 PM
مي توان تنها رفت


مي توان تنها ماند
مي توان تنها خفت ميشود تنها مرد!
مي توان با فرياد ....دل به فرداها داد
مي توان بي غوغا...دل به اين دريا داد
مثل يک دريا موج
ميتوان اشک بريخت
همچو طوفاني سخت
مي توان آه کشيد
مي توان مثل درخت ....ريشه در خاک دواند
مي توان همچو نسيم......پاي بر کوه نهاد
مي توان چون صحرا
آتشي در دل داشت
مي شود مثل بهار
نفسي پر بر داشت
ميتوان تنها رفت.......
مي توان تنها مرد...............
مي توان تنها ماند ؟!!

ارمين
10th December 2009, 05:23 PM
یه روزی یه وقت یه جایی
چشم من میوفته تو چشمای تو
اما این همون خیاله
که با من هست
تا همیشه
نمیخوام که نا امیدی
بشینه تو قلب خستم
چی دیدی خدا رو شاید
بشی مال من همیشه
روز موعود مطمئن باش
که زیادم دور نیست
من کنار تو و تو
مال منی تا همیشه

ارمين
10th December 2009, 05:23 PM
و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ وریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد

ارمين
10th December 2009, 05:23 PM
در هجوم وحشي باد كوير
نفس شعله افروخته اي مي گيرد

ساقه اي مي شكند
غنچه سرخ دلش مي گيرد

و صدايي است كه در زمزمه ي باد
مرا مي گويد:

خشت در خانه ي آب مي ميرد
دلم از غربت خود مي گيرد

ارمين
10th December 2009, 05:23 PM
عشق یعنی حسرتی در یک نگاه
عشق یعنی غربتی بی انتها
عشق یعنی فرصت اما کوتاه
عشق یعنی مرگ اما بی صدا

ارمين
10th December 2009, 05:23 PM
سراسر شب را به یادت می اندیشیدم

پنجره باز بود و باد دفتر شعرم را ورق می زد

و دیوانه وار در هوا می پراکند

پرده اتاق در باد می رقصید... همه چیز حاکی از تو بود

چشمهایم...صدای باد...سکوت شب...وترانه ی تنهایی من

در دل تاریکی

ستاره ها سر گردان... مهتاب دلتنگ بود چو من...

اه... چه بی انجام می رفتی

انگاه که من ترانه ام را به تو تقدیم می کردم
__________________

ارمين
10th December 2009, 05:23 PM
خودم تنها، تنها دلم
چو شام بی فردا دلم

چو کشتی بی ناخدا
به سینه دریا دلم

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم

تو هم برو ای بی وفا
مبر بر لب نام مرا

دل تنگم بیگانه شد
نمی خواهد دیگر تو را

نشان من دیگر مجو
حدیث دل دیگر مگو

دلم شکسته زیر پا
نمی خواهد دیگر تو را

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم
__________________

ارمين
10th December 2009, 05:24 PM
حوصله ای برام نموند سایمو با تیر میزنم
به زندگیم می خندمونمی تونم داد بزنم


فکر میکنم زیادیم گذشته رو خط میزنم
کاری دیگه ندارمو وقتشه که زندگی رو دار بزنم


صدای باد داره میادسیلی به گوشم میزنم
میگم چراموندی بگومیخوای برات جوابوفریادبزنم


غروب سردزندگی پرازعبوربرای کی حرف میزنم
صدای من نمی رسه هر چی که فریاد بزنم


تنها شدم تنها میرم تاآ سمون پل میزنم
تنهایی فصل پاییزه باید دیگه قید بهاروبزنم


سبزیهاوقشنگیها خیالیه من با یقین حرف میزنم
میگی بازم قشنگی هست رو حرفام هم پابزارم

ارمين
10th December 2009, 05:24 PM
عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....
__________________

ارمين
10th December 2009, 05:24 PM
آنان كه به شادي ام نمي آسودند

يك عمر در انتظار فرصت بودند

تا من به تو اعتماد كردم آنها

دستان تو را به خون من آلودند

پاي سند قتل من انگشت زدند

اين قوم مرا به نيت كشت زدند

خنجر خوردم ، ولي نمي بينمش آه

يعني كه مرا دوباره از پشت زدند

ارمين
10th December 2009, 05:24 PM
با خيال ديگري ميرفت

و

من ساده چه عاشقانه

كاسه اي آب

پشت سرش

خالي مي كرديم

ارمين
10th December 2009, 05:24 PM
با خيال ديگري ميرفت

و

من ساده چه عاشقانه

كاسه اي آب

پشت سرش

خالي مي كرديم۰

ارمين
10th December 2009, 05:24 PM
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم

ارمين
10th December 2009, 05:25 PM
من شاعر مرگم
و شعر مرگ را آنچنان بلند فرياد خواهم زد

تا همه بدانند که
تقصير روزگار نيست
اگر من و تو بي توبه مي ميريم

ارمين
10th December 2009, 05:25 PM
ندیدی تو هم شام تنهایی ام
نپرسیدی از راز شیدایی ام
فقط لاف مهر و وفا می زدی
نبودی رفیق غم و شادی ام
درین غربت آواره و بی نشان
شد از خستگی قلب صحرایی ام
گرفتند نادیده اشک مرا
گذشتند از عشق دریایی ام
نگفتند شاید که مجنون شوم
کشد کار آخر به رسوایی ام
نکردند یادی زمن دوستان
دریغ از دلم ،از غمم،زاری ام
فراموش شد نامم از یادها
نکردند یادی زتنهایی ام
کسی همزبان دل من نشد
دلی خسته ام مرگ زیبایی ام.

ارمين
10th December 2009, 05:25 PM
گریان شده ٬
همچون
دخترکی لجباز
پا به زمین می کوبد...

تو را می خواهد ٬
تمام ِ تو را
دلم.

ارمين
10th December 2009, 05:25 PM
یه روز چشاتو واکنی میبینی من تموم شدم
می بینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم

اگه یه روز و روزگار پیش خودت باز بشینی
تموم این روزارو جلو چشات باز می بینی

لحظه ها همیشه خواستند که تو رو بگیرن از من
چه غریب و ناشناسه جاده ی به تو رسیدن

همیشه یه چیزی بوده شوق تو از دلم ربوده
ولی یک طپش دل من از غمت جدا نبوده

چقدر ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم
کاش اون روزا میمیردم و یه جور اینو میفهمیدم

دیگه برام نمیمونی تو چشمات اینو میخونم
چقدر دلم گرفته باز نمی دونم چی بخونم

ارمين
10th December 2009, 05:25 PM
خودم تنها، تنها دلم
چو شام بی فردا دلم

چو کشتی بی ناخدا
به سینه دریا دلم

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم

تو هم برو ای بی وفا
مبر بر لب نام مرا

دل تنگم بیگانه شد
نمی خواهد دیگر تو را

نشان من دیگر مجو
حدیث دل دیگر مگو

دلم شکسته زیر پا
نمی خواهد دیگر تو را

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم

ارمين
10th December 2009, 05:25 PM
نمیدانی که تنهایم

نمی بینی تو -مرگ زرد دنیایم

نمیخواهم ز اینک خاطراتم را

و میبندم دهانم را که میسوزد

ز هر بغضی که در سینه به خود دارم

و میخوانم غم تلخ جدا گشتن ز فردایم

نمیبینی تو- دفن ارزوهایم

و عزم رفتنی کردی که در من میگشاید زخم شبهایم

نمیدانی ز دیروزم

که در من خرد شد خود باوریهایم

فقط میپرسی و میخواهیم

تا سفره ی دل را به رویت باز بگشایم

ارمين
10th December 2009, 05:25 PM
در کلاس زندگی
درسهای گونه گونه هست
درس مهر
درس قهر
درس با هم آشناشدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستنکنار این و آن
در میان این معلمان و درسها
در میان نمره های صفر و بیست
یکمعلم بزرگ نیز
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست "مرگ"
وانچه را که درسمی دهد
"زندگی" است

ارمين
10th December 2009, 05:26 PM
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است
مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست
در اين
شكست رنگ
از هم گسسته رشته ي هر آهنگ
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك
مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ‚ بي تكان
لغزانده چشم را
بر شكل هاي در هم پندارش
خوابي شگفت مي دهد
آزارش
گلهاي رنگ سرزده از خاك هاي شب
در جاده اي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار
هر دم پي فريبي اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار
بندي گسسته است
خوابي شكسته است
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گلهاي رنگ را
از ياد برده است
بي حرف
بايد از خم اين ره عبور كرد
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است

ارمين
10th December 2009, 05:26 PM
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه ی سیمین دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ گلو میخواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان میچیند
مرگ در سایه نشسته است
به ما مینگرد و همه میدانیم …

ارمين
10th December 2009, 05:26 PM
او که می گفت به باد :


انتهای سفر گل دانه است !!!


کو ببیند که ز هر دانه ی تنهایی من




بوته ی خاری رست ...

__________________

ارمين
10th December 2009, 05:26 PM
به سلام ها دل نمی بندم
از خداحافظی ها غمگین نمی شوم
دیگر عادت کرده ام!
به تکرار یکنواخت
دوری و دوستی
خورشید و ماه

ارمين
10th December 2009, 05:26 PM
امروز تمام وقت دنبال تو مي گشتم
ديگر بچه نيستيم
كه قايم باشك بازي كنيم
اگر براي هم گم شويم ديگر
هرگز
پيدا نخواهيم شد!

ارمين
10th December 2009, 05:26 PM
تمام آبرويم را
در زلزله ای باختم.
زلزله ای که مرکزش
درون قلبم بود.
پس لرزه هايش انگشتانم را لرزاند.
او آنجا بود
و
ويرانی مرا
می ديد...

ارمين
10th December 2009, 05:27 PM
آنقدر آه کشیدم زجهان سیر شدم
چون در این دنیای بی حاصل
کسی آگاهی ازاین تقدیر ندارد
یادگار نوشتم تا نگه داری
که فردااثرم نیست...

ارمين
10th December 2009, 05:27 PM
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
چرا عاقبت هردوستی آخرش جدایست
همین بودوهمین بود
دلم در آتش دوست سوخت...

ارمين
10th December 2009, 05:27 PM
ماکه درویشیم
هرکجا که رویم ملک خداست
باغ رضوان بود یازندان
برماخواهد گذشت

ارمين
10th December 2009, 05:27 PM
دوست دارم شب راباغم سرکنم
دفتری را بااشکهایم ترکنم
نام آن دفترکنم دیوان عشق
عشق رادیوان هردفتر کنم...

ارمين
10th December 2009, 05:27 PM
تمام عمر بستیم وشکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی راسفرکردیم تامرگ
آخرنفهمیدیم به دنبال که هستیم

ارمين
10th December 2009, 05:27 PM
تند و بي تاب دويدم سوي در
ضربه پاها، در سينه من
چون طنين ني، در سينه دشت
ليك در ظلمت دهليز خموش
ضربه پاها، لغزيد و گذشت
باد آواز حزيني سر كرد

ارمين
10th December 2009, 05:28 PM
آسمان گم در مه! مهربان بیش از حد!
ناگهان طولانی! مکث سرکش ممتد!
نیستی، ولی هستی؛ مثل موج با ماهی
با تو اوج می‌گیرم مثل قایقی در مد
قطره قطره نم‌نم‌نم رخنه کرده‌ای در من
غرق کن مرا در خود آن‌چنان که می‌باید!
از چه می‌هراسانیم؟ سرنوشت موج این است
تا به ساحلی دیگر بی‌قرار و بی‌مقصد
روزگار غمگینی است؛ بی‌بهانه می‌خندی
خنده‌ها ولی انگار از غمت نمی‌کاهد
داستان تکراری: صبح، ظهر، بعدازظهر
آخرش چه خواهد شد؟ هیچ‌کس نمی‌داند!
چیزهایی از دیروز جان سپرده بر دستت
خاطرات بی‌برگشت، رفت‌های بی‌آمد
سال‌های پرنفرین جان گرفته، در راهند
«سال اشک، سال شک، سال باد، سال بد»
خنده‌های بی‌نوبت پشت گریه می‌پوسند
کی شنیده‌ای آخر بعد غصه غم باشد؟
روزی از همین اطراف می‌رسی و لب‌خندت
خط کشیده با قرمز روی روزهای بد
__________________

ارمين
10th December 2009, 05:28 PM
از کنار گورستان گذشتیم
آن‌جا همه بودند
هم فاتحین
هم شکست‌خوردگان
در تاریکی
نمی‌توانستند ببینند
چه کسی
فاتح شد

ارمين
10th December 2009, 05:28 PM
شا نه زدم یا س های خاطره را


یادی از لبخندها


برگی از غم ها


زجری که شد قانون فا صله ها


عاقبت مرهمی شد


برای زخم ها


اما افسوس.....

که مرهم



خود یادآور زخم هاست

ارمين
10th December 2009, 05:28 PM
تيك

تاك

ثانيه ها در عبور

در پس آرامش

صداي فرياد

دقيقه ها آبستن

آبستن حادثه ها

حادثه در اتفاق

حادثه در اخفا

جامعه تاريك

آينده مبهم

صدايي لرزان

نگاهي در اغما

سخني بر لب ها

دستي دراز در برابر خزان

به اميد سخاوت يك برگ چنار

راه ها ، بي راه

روشني ها ، ضمني

اضطرابي بيمار

نگاهي شكاك

چشمان يك كودك

خيره بر دست زمان

تيك ، تاك

تيك ، تاك

چرخش يك سيب

در دست زمان .

ارمين
10th December 2009, 05:28 PM
نه نام كس به زبانم نه در دلم هوسي
به زنده بودنم اين بس كه مي كشم نفسي

جهان و شادي ي ِ او كام دوستان را باد
پر شكسته ي ما باد و گوشه ي قفسي

از آن به خنجر حسرت نمي درم دل خويش
كه يادگار بر او مانده نقش ِ عشق كسي

بهار عمر مراگر خزان رسد، كه در او
نرُست لاله ي عشقي، شكوفه ي هوسي

سكوت جان من از دشت شد فزون كه به دشت
دراي قافله يي بود و ناله ي جرسي

شكيب خويش نگه دار و دم مزن، سيمين!
كه رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسي

ارمين
10th December 2009, 05:28 PM
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي امروزها ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم مرمر هاي زرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد

مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارق از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر
خاك مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يك سو مي روند
پرده هاي تيره ي دنياي من
چشم هاي نا شناسي مي خزند
روي كاغذ ها و دفتر هاي من...

ارمين
10th December 2009, 05:29 PM
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند

ارمين
10th December 2009, 05:29 PM
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

- مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می كند پرواز ،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است .
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است ?

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون كار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی كارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یك نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

كجا آرامشی از مرگ خوش تر كس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماری جانگزا دارند .

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی كه هشیاری نمی بیند !

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست .

همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست .
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ،
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی كه بیداری نمی بیند !

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران كه از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران كه هرجا " هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست " جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
كه كام از یكدگر گیرند و خون یكدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند .

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟؟؟

ارمين
10th December 2009, 05:29 PM
می‌خواهم خوابِ اقاقياها را بميرم. خيال‌گونه

در نسيمی کوتاه که به‌ترديد می‌گذردخوابِ اقاقياها را
بميرم.


می‌خواهم نفسِ سنگينِ اطلسی‌ها را پرواز گيرم. در باغچه‌هایِ تابستان،

خيس و گرم به نخستين ساعاتِ عصرنفسِ اطلسی‌ها را
پرواز گيرم.


حتا اگر زنبقِ کبودِ کاردبر سينه‌ام
گُل‌دهدــ
می‌خواهم خوابِ اقاقياها را بميرم در آخرين فرصتِ گل،
و عبورِ سنگينِ اطلسی‌ها باشم
بر تالار اُرسی
به ساعتِ هفتِ عصر.ژ

ارمين
10th December 2009, 05:29 PM
خوابم نمي ربود
نقش هزار گونه خيال از حيات و مرگ
در پيش چشم بود
شب در فضاي تار خود آرام ميگذشت
از راه دور بوسه سرد ستاره ها
مثل هميشه بدرقه ميکرد خواب را
در آسمان صاف
من در پي ستاره خود ميشتافتم
چشمان من به وسوسه خواب گرم شد
ناگاه بندهاي زمين در فضا گسيخت
در لحظه اي شگرف زمين از زمان گريخت
در زير بسترم
چاهي دهان گشود
چون سنگ در غبار و سياهي رها شدم
مي رفتم آنچنان که زهم ميشکافتم
مردي گران به جان زمين اوفتاده بود
نبضش به تنگناي دل خاک ميتپيد
در خويش ميگداخت
از خويش مي گريخت
ميريخت مي گسست
مي کوفت مي شکافت
وز هر شکاف بوي نسيم غريب مرگ
در خانه ميشتافت
انگار خانه ها و گذرهاي شهر را
چندين هزار دست
غربال ميکنند
مردان و کودکان و زنان ميگريختند
گنجي که اين گروه ز وحشت رميده را
با تيغ هاي آخته دنبال ميکنند
آن شب زمين پير
اين بندي گريخته از سرنوشت خويش
چندين هزار کودک در خواب ناز را
کوبيد و خاک کرد
چندين مادر زحمت کشيده را
در دم هلاک ک رد
مردان رنگ سوخته از رنج کار را
در موج خون کشيد
وز گونه شان تبسم و اميد را
با ضربه هاي سنگ و گل و خاک پاک کرد
در آن خرابه ها
ديدم مادري به عزاي عزيز خويش
در خون نشسته
در زير خشت و خاک
بيچاره بند بند وجودش شکسته بود
ديگر لبي که با تو بگويد سخن نداشت
دستي که درعزا بدرد پيرهن نداشت
زين پيش جاي جان کسي در زمين نبود
زيرا که جان به عالم جان بال ميگشود
اما در اين بلا
جان نيز فرصتي که برآيد ز تن نداشت
شب ها که آن دقايق جانکاه مي رسد
در من نهيب زلزله بيدار مي شود
در زير سقف مضطرب خوابگاه خويش
با فر نفس تشنج خونين مرگ را
احساس ميکنم
آواز بغض و غصه و اندوه بي امان
ريزد به جان من
جز روح کودکان فرو مرده در غبار
تا بانگ صبح نيست کسي همزبان من
آن دست هاي کوچک و آن گونه هاي پاک
از گونه سپيده مان پاکتر کجاست
آن چشمهاي روشن و آن خنده هاي مهر
از خنده بهار طربناک تر کجاست
آوخ زمين به ديده من بيگناه بود
آنجا هميشه زلزله ظلم بوده است
آنها هميشه زلزله از ظلم ديده اند
در زير تازيانه جور ستمگران
روزي هزار مرتبه در خون تپيده اند
آوار چهل و سيلي فقز است و خانه نيست
اين خشت هاي خام که بر خاک چيده اند
ديگر زيمن تهي است
ديگر به روي دشت
آن کودک ناز
آن دختران شوخ
آن باغهاي سبز
آن لاله هاي سرخ
آن بره هاي مست
آن چهره هاي سوخته ز آفتاب نيست
تنها در آن ديار
ناقوس ناله هاست که در مرگ زندگيست...!

ارمين
10th December 2009, 05:30 PM
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

ارمين
10th December 2009, 05:30 PM
هی دکتر
با تمام زخمهای قرمزت بیا
من
امشب
برانکارم
این رگ سیاه
که آمد تا
پشت گردنم باری
دوا نمی گیرد
این چشمهای خسته
علامتی است
چراغی است
دریا را
بیا
بیا و
مریضی من را
تماشا کن

ارمين
10th December 2009, 05:31 PM
سرزمینی که من در آن زندگی می‌کنم
خوبی‌هایی دارد
و بدی‌هایی...
بدی‌هایش را می‌شود نادیده گرفت
و گذاشت
که ترا نادیده بگیرند
درد من این نیست.
سرزمینی که من در آن زندگی می‌کنم
خوبی‌هایی دارد
من دل به خوبی‌هایش خوش کردم
مثلاً همین لحظه
نشسته بر گرده زمان
پشت این میز سنگی
در گذر حوادث
و آسمان بالای سرم
چنان دور
که حتی نیم نگاهی به من نمی‌اندازد
گرچه به رنگ آسمان شهر من باشد.
این سرزمین خوبی‌هایی دارد
و خوبی‌هایش یکی این که
تو خودت هستی
رها...
مثل ذره در بی نهایت
نگاه می‌کنی به اطرافت
تا شعاع هزاران کیلومتری
دیارالبشری نیست
و اگر هست
نه ترا با آنها کاری هست
نه آنها با تو
تو خودت هستی
تنها...
مثل خداوند باریتعالی
در هفت آسمان پهناور.

و این یکی از خوبی‌های این سرزمین است
که تو خودت هستی
تنها
مثل ماه سرگردان
در لایتناهی آسمان.
و من این تنهایی را دوست می‌دارم
می‌خواهم که خودم باشم
هیچ کس حتی نگاهم نکند
و نپرسد، علی بک خرت به چند؟
چرا که نه خری دارم
و نه سررشته‌ای از چند و چون.

این سرزمین خوبی‌هایی دارد
یکی این که
تو خودت هستی
تنها
تنها
تنها.

ارمين
10th December 2009, 05:31 PM
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خدا حافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویا ها
بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ
همین حالا
کمی غمگین خداحافظ

ارمين
10th December 2009, 05:32 PM
ای گلی که در خانه زندگی میکنی!

ای درختی که در وطن نفس می کشی
مرا به یاد آرید
که در غربت میکشم نفسی از غم و تنهایی.
وقتی که بر سنگفرش خیابان عابری میرود راه
مرا به یاد آرید در این سزمای بی انتها.
وقتی میشنوید خنده ای در باد
مرا به یاد آرید در لحظه های شاد
من اینجا تنها و غریبم
تو آنجا پر افتخار و نجیبی
من اینجا سرخورده و غمگین
تو آنجا با عشق و زندگی عجین
من اینجا در فکر رهایی هستم
تو آنجا به فکر طلوع میمانی
مرا به یاد آر ای خاک پاک
در آن لحظه که پایی میگذارد بر تنت جای
من هم اینجا تنم از زخم کسان پر خون شده آی
مرا به یاد آر ای پرنده ای که در قفس سرود غم میخوانی
منم اینجا در قفس میکنم درد را آواز
من از یاد شما لبریزم هر دم

ارمين
10th December 2009, 05:32 PM
میدانم روزی خواهی آمد

و خواهی دید قطرات اشک را در چشمانم
مثل روز سفر مچکاندم اشک ز دیده
مثل روزی که آه میفشاندم در سینه
مثل روزی که همه چیز سخت بود و سیاه
مثل روزی که بر لبهایم درد بود و آه
میدانم می آیم و اشک خواهم ریخت
اما بدان که اینباز اشک شوقم جاریست
دلم برایت تنگ شده٬دلت برایم تنگ شده؟؟؟
نه...می دانم که فکری واهیست
در دلم جا داری در وسعت شب
تنها به فکر توام و بسته ام لب
خمین روزها کوله بارم که تنهاییست میبندم
و نزدت میایم تا چشمانم را بربندم
عمر من تمام شده و ماه
میکشاند نزد خود من را
آری به نزدت می آیم ای که در آسمانها جا داری
و در کنارت در آن دنیا مثل رود میشوم جاری....

ارمين
10th December 2009, 05:32 PM
من می شناسم

من می شناسم همه آدمها را
همه زنها و مردها و بچه ها را.
من انسان غربت زده تنها را
و گریه کرده از دلتنگیها را میشناسم...
من آن زن که زیر درخت بید نگاهش به افلاک است
و آن مرد که از جنس سردخاک است را میشناسم.
من شاعری میشناسم که کروات میزد
و دکتری که سرفه میکرد
من معلمی میشناسم که ضرب عشق در زندگی را میدانست
و بقالی که در مغازه اش میفروخت وفا.
من نقاشی میشناسم که ازم پرسید:
چیست هماهنگی سطح و رنگها
و دیوانه ای را میشناسم
که عشق را میفهمید و حتی زندگی را
من آواره ای را میشناسم که میداند
طمع کس خانه را
و گدایی که میفهمد ثروتمندان را
و آسوده ای که میداند حال دردمندان را.
من میشناسم
همه را خوب میشناسم
حتی تو را٬آری تو را هم میشناسم
با همه زیر و بم ها
اما دریغ٬دریغ که نشناختم
ذره ای از وجود تنهای خود را...

ارمين
10th December 2009, 05:32 PM
کاش روزی بیایی

روزی بیایی و مرا آزاد از این همه غمها کنی
و مرا رها از قفس اسیری ها کنی
کاش روزی بیایی
روزی که در کنار من شعر عشق بخوانی
روزی که در آغوش من گریه عشق وا کنی
کاش بیایی و دوباره بیایی
همه التهابهای دلم را بر کنی
و همه خوبیها را دوباره از سر کنی.
کاش روزی بیایی
بیایی و با من از علفهای سبز حرف بزنی
و بیایی و برایت از درختهای بی شاخ و ب حرف بزنم
کاش بیایی٬کاش بیایی
تا دستان منجمدم از گرمای دستانت نیرو گیرند
تا لبان خشکم با داروی لبانت جادو گیرند.
کاش بیایی و بر پله های خانه قدم اندازی
و بیایی و خورشید را نورانی تر از این سازی
کاش بیایی٬بیایی
و سیبی کال بر من هدیه کنی
بیایی و موهای بلندم را با دستهای متبرکت شانه کنی
بیایی و ماه و ستاره را از بقچه دلم وا کنی
همه غمها و دردها را از پیراهنم جدا کنی.
من انتظار میکشم تا بیایی
برای همیشه بیایی
و مرا در تنهایی تلخ غربت پیدا کنی
و همه دریچه های خوشبختی را به روی دلم وا کنی.
نمی دانم کی اما میدانم که می آیی
در یک روز آفتابی می آیی
و با همه خوبیها و شادی ها می آیی
و بر لبانت پیام عشق داری
میدانم روزی می آیی
میدانم برای همیشه می آیی.

ارمين
10th December 2009, 05:34 PM
خوب یادتان باشد

من همان کودک دیروزم

دستهایم کرخت میشد در زمستان

ولی با هیاهویی که هرگز ظاهر نمیشد

و همیشه در دلم پنهان میماند

گوشه ای برف بر میداشتم

و همچنان از گوشه ای به انتظار مینشستم

تا شاید کسی باشد که بتوانم

عقده های کودکی خویش را بر سرش با گلوله برفی خالی

وقتی پایی رفتنم

سالها در میان رنج و بود و مرا توان حمل نداشت

تنها دلخوشی من گریه ام بود گریه ام بود

و حال نیز وقتی عشق برای ثمری جز درد ندارد

با تنها دلخوشیم گریه هایم خواهد بود

ارمين
10th December 2009, 05:34 PM
بازی بیهوده ای بود عشق
که کودکانه
از بالای سرسره ها
پرتاب شد
و تاب خورد و خورد
تا افتاد
به روی خاکهای پر از درد
و انگورهای درشت باغ بالا
سرکه های بد طمعی شدند
نه شرابهایی کهنه و ناب
و من و تو پیرشدیم
درست در روز تولد
درست در شب آغاز
سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن
راه زیادی است
اگر همیشه سینه خیزرفته باشی
در هوایی گرم و کویری
بدون امید بارش باران

ارمين
10th December 2009, 05:34 PM
گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سوال


دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیال

لحظه های آخر تو , توی قلب من می مونه


هیچ کی مثل من بلد نیست , قدر چشماتو بدونه

رفتی و چشمای خیسم , یادگاری از تو مونده


بی وفاییات هنوزم , تو رو از دلم نرونده

رفتی اما خاطراتت , توی قلب من می مونه


هیچ کی مثل تو بلد نیست , دلمو بسوزونه

ارمين
10th December 2009, 05:34 PM
بخواب گل شکستنی که شب داره سر میرسه
مهلت عاشقی هامون داره به اخر میرسه
نگاه نکن به اسمون خورشید خانوم رفته دیگه
اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمیگه
بخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن نداره
گلای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره
ضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره
شب میره اما تو کوچه تاریکیشو جا میذاره
از خواب نمیپره کسی وقتی که برگا میریزن
شقایقای بی پناه اسیر دست پاییزن
مرز و حصار انتظار گم تو غبار جاده هاست
تو این هجوم بی کسی پروانه بودن اشتباست
همدم غصه های تو زخمی بغض خاطرست
اما هنوزم غروبا عاشقی پشت پنجرست
همش غم و همش غروب یه غنچه و صد تا خزون
دلم میگیره واسه غربت پاک باغچمون
بخواب اصالت سحر که دیگه تو دنیای ما
چراغی روشن نمیشه به دست سرد ادما

ارمين
10th December 2009, 05:35 PM
وقت رفتن چشمهایت را تماشا می کنم.
غصه هارا می کشم در خویش و حاشا می کنم.
آسمان ارزانی چشمان مستت عشق من.
آسمان را زیر پاهایت تماشا می کنم.
میروی در لا به لای ابرها گم میشوی.
رفتنت در عمق دریا را تماشا می کنم.
آسمان بغضش شکست از خلوت سنگین من.
زیر باران ...خاطراتت را تماشا

ارمين
10th December 2009, 05:35 PM
نه نه نمی تواند باران
کز جای برکنی
یا بر تن زمین
با تار و پود سست
پیراهنی ز پوشش رویینه بر تنی
با دانه دانه های پرکنده
با ریزشی سبک
با خکه بارشی که نه پی گیر

ارمين
10th December 2009, 05:35 PM
شب رفتنت عــــزيزم هرگــــز از يادم نمــيره
واسه هركس كه ميگم قصه شو آتيش ميگيره

دل من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد
آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد

غما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شكستن
پا به پام عكساي نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اينجا رفتي تو كه مثل قصه هايي
گله م از چه چيزي باشه نه بدي نه بي وفايي

بارون اون شب دسشو از سر چشام بر نميداشت
من تا مي خواستم ببارم هر كسي ميديد , نميذاشت

سرنوشت ما يه ميدون زندگي ولي يه بازي
پيش اسم ما نوشتن حقّته بايد ببازي

شب رفتن تو ابرا واسه گريه كم آوردن
آشناها براي زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو غربت,جاي اونجا,اينجا پيچيد
دل تو بدون منظور,رفت و خوشبختي مو دزديد

شب رفتن تو ديدم يكي از قناريا مُرد
فرداش اما دس قسمت,اون يكي رم با خودش برد

شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي كه خيسن
پيش شاعرا كه دائم از مسافر مي نويسن

شب رفتن تو ديدم خيليه غماي شاعر
روي شيشمون نوشتم مي شينم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفرم اونقدرا بد نيست
واسه گفتن از تو اما,هيچكي شاعري بلد نيست

ارمين
10th December 2009, 05:35 PM
زير بارون راه نرفتي
تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادمي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟
حالا زير چتر بارون
بي تو خيس خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از تو مي نويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود

ارمين
10th December 2009, 05:35 PM
امشب نيامدي

دلواپسي يك لحظه امانم نداد

نگفتي من هم دلي دارم؟!

.. و اشك‌هاي ناگفته‌اي براي تو

براي باران!

پس چرا اين طور بي‌خيال

به دل‌تنگي‌هايم لب‌خند مي‌زني؟!

يك امشب كه من از سر نياز

در كنار مهرباني توام

اين‌قدر نامهربان نباش!!!

دستي بر غبار ديرسال اين پنجره‌ها بكش!

بگذار بوي بهار و بابونه

به اتاق من هم بيايد..

مگر چه مي ‌شود ؟!

ارمين
10th December 2009, 05:36 PM
ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد

از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد

ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد

اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

ارمين
10th December 2009, 05:36 PM
رازشبگريه هاي ....
كودك تنها...
تكه ناني نيست .
حتي بر لب اخرين ظباله هاي كوچه هاي سرد وتاريك ...
جنوبي ترين نقطه از جغرافياي...
پ!!!!....پايتخت....

شايد امشب كودكي گرسنه نخوابد

ارمين
10th December 2009, 05:36 PM
- باز هم می نالی امشب ؟
- من ننالم پس که نالد ؟
- ناله ات امشب دگر چیست ؟
- ناله ام از داغ دیشب ؟
- دیشب اما ناله کردی !
- ناله از دیشب آن شب
- پس تو هر شب ناله می کن !
- ناله تنها مرحم من
- من ننالم پس که نالد ؟

ارمين
10th December 2009, 05:37 PM
دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
باز گردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرن

ارمين
10th December 2009, 05:37 PM
همچنان باران مي بارد

همچنان اشک از چشم من

کوچه ها هنوز خلوت و بي رهگذر

و نگاهم خيره به پيچ کوچه

خانه تاريک و تار

عصري حزن انگيز

غروبي سرخ و پر اشک

سرمازده و سياه پوش تمام بي کسي هايم

بي رمق

باران مي بارد

دل پر از تنهايي ست

که حتي اشکي هم در او خانه ندارد

دل پر از لحظه هاي باراني ست

صدايي غمگين و پر سوز در کوچه مي پيچد

مي خواند و مي رود.

او هم دلش گرفته

او هم پرسوز است نگاهش

مثل من

آسمان ديگر آبي نيست

پر است از ابرهاي خاکستري و پر اشک

خورشيدي نمي تابد

و طوفاني اين ابرها را تکان نمي دهد

و گهگاهي نسيمي از سوي او

سروش شادي همراه مي آورد

آسمان باراني است

ديگر قطره هاي باران آبي نيستند

سياه و سرد و خشمگين

همچنان سردي انتظار ادامه دارد

همچنان خاطرات خشکيده مي سوزند

همچنان باران مي بارد

و همچنان اشک از چشم من

ارمين
10th December 2009, 05:37 PM
دیگر دل شکسته راهی به تو ندارد
این ساز دل شکسته سوزی ز تو ندارد
دیگر نشان ز این عشق من پیش خود ندارم
دیگر تو را در این دل من پیش خود ندارم
می پرسم از دل خود شاید تو را بیابم
شاید تو را در این دل من پیش خود بیابم
رفتی تو از دل من دیگر تو را نخواهم
دیگر منم دل من دیگر تو را نخواهم
زین پس ز تو دل من دیگر نشان نگیرم
دیگر در این دل خود یادی ز تو نگیرم

ارمين
10th December 2009, 05:37 PM
نم نم هاي باران پوستينم را تر مي كنند

چه با ضرب مي زنند خود را

آرامشان كنيد ... چه شوقي ...

من هنوز اينجايم ...

منتظر او ...

در جستجوي نازمن

هر رهگذري نامم كرده است ...

عده اي ديوانه ام دانند ...

عده اي الافم خوانند ...

بگذار خوش باشن ، هيچ نمي گويم ...

آخر آنان نمي دانند اين كهنه راز من

آه باز شب آمد ...

شب آن كهنه آشناي من ...

آنكه مرا مجالي است از حرف مردم ...

اين تنها شاهد راز و نياز من

خشم مي گيرد تنم از حرفشان ...

لایق خشمم كاغذي و سازي ...

كاغذم پاره شد ...

از بس خشمم پاره شد سيم سازم

خفه ام مكنيد !!!

اگر طالب غمي خوشدل !!!

گوش كن ...

غم مي چكد از آواز من

ارمين
10th December 2009, 05:37 PM
گیاه وحشی کوهم نه لاله گلدان

مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر

به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم

مرا به خانه مبر ...

گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد

مرا به گریه میار ...

ارمين
10th December 2009, 05:38 PM
نمیدانی که تنهایم

نمی بینی تو -مرگ زرد دنیایم

نمیخواهم ز اینک خاطراتم را

و میبندم دهانم را که میسوزد

ز هر بغضی که در سینه به خود دارم

و میخوانم غم تلخ جدا گشتن ز فردایم

نمیبینی تو- دفن ارزوهایم

و عزم رفتنی کردی که در من میگشاید زخم شبهایم

نمیدانی ز دیروزم

که در من خرد شد خود باوریهایم

فقط میپرسی و میخواهیم

تا سفره ی دل را به رویت باز بگشایم

ارمين
10th December 2009, 05:38 PM
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم

چه میخواهی چه میجوئی از این کاشانه عورم؟

چسان گریم؟ چسان گویم؟ حدیث قلب رنجورم

ازین خوابیدن درزیرسنگ وخاک خون خوردن

نمی دانی چه می دانی که آخر چیست منظورم؟

تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم

کجا میخواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

ازاین دوران آفت زا چه آفت ها که من دیدم

سکوت و زجر بود و مرگ بود و ماتم وزندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پرگشته این صدپاره دامانم

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بی جائی شد اندر مکتب هستی

شکست وخردشد افسانه شدروزم به صد پستی

کنون ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی

نه غمخواری نه دلداری نه کس بودم دراین دنیا

همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا

به فرمان سکوت کاروان تیره بختی ها

سراپا نغمه عصیان جرس بودم دراین دنیا

پرو پا بسته مرغی در قفس بودم دراین دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

ارمين
10th December 2009, 05:38 PM
من شاعر مرگم
و شعر مرگ را آنچنان بلند فرياد خواهم زد

تا همه بدانند که
تقصير روزگار نيست
اگر من و تو بي توبه مي ميريم...

ارمين
10th December 2009, 05:38 PM
یادته بهت میگفتم
یه روزی میزاری میری
دنبال یه عشق تازه
تو میگفتی که میبینیم

حالا تو دنیا رو دیدی
روزگار چطور ورق خورد
تو شدی عروس دنیا
من شدم همدم رویا

رویای پیر و قشنگم
تو حصار دنیا مونده
به جز اون چشم سیاهت
توی هیچ دل جا نمونده

روزگار با ما چیکار کرد
دنیا رو ببین چه ها کرد
جز غم نبود چشمات
هر چی در بود واسه ما بست

آسمون دلش میسوزه
زندگیم همش حرومه
آخر بازیه عشقم
میدونم دیگه تمومه

میدونم که سرنوشتم
تو کتاب عاشقی سوخت
صفحه آخر عمرم
بی گناه تر از همه سوخت

ارمين
10th December 2009, 05:38 PM
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي
افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب درد آلود
جان من بيدار شد بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه ميگشتم به دنبالش
واي بر من نقش خواب بود
اي خدا ... بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس
آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من !
اي دريغا در جنوب ! افسرد
بعد از او ديگر چي ميجويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم ؟
اشك سردي تا بيافشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه
اندوه ميكارد

ارمين
10th December 2009, 05:39 PM
تن تو نازك ونرمه مثل برگ
تن من جون ميده پر پر بزنه زير تگرگ
دست باد پر ميده برگو تو هوا
اما من موندنيم تا برسه دستهاي مرگ
نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه
نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه
نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه

ارمين
10th December 2009, 05:39 PM
وقتي كه دستهاي باد
قفس مرغ گرفتارو شكست
شوق پرواز نداشت
وقتي كه چلچله ها
خبر فصل بهارو ميدادند
عشق آواز نداشت
ديگه آسمون براش
فرقي با قفس نداشت
واسه پرواز بلند
تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توي ابرها
سوي جنگل هاي دور
ديگه رفته از خيال
اون پرنده ي صبور
اما لحظه اي رسيد
لحظه پريدنو رها شدن
ميون بيم و اميد
لحظه اي كه پنجره بغض ديوارو شكست
لحظه آسمون سرخ ميون چشاش نشست

ارمين
10th December 2009, 05:39 PM
گلي خشکيده در جنگ بودن و نبودن

که مي جويد قطره آبي را

که زندگي اش را مي جويد

که نفس مي خواهد

شاخه گل خشکيده

اما هيچ دست مهرباني نبود

اما باغباني نبود

او خودش روييد

نبود کسي او آب دهد

گل تنها شده

حتي علفهاي هرز هم ديگر کنار او نيستند

گلي که مي توانست پيوند دو نگاه باشد

يا بهانه يک سلام

اکنون در اين خاک غريب پوسيده

ديگر اميدي ندارد

گل ديگره مرده است

اشک نمي خواهد

گل هاي ديگر را

اميد زندگي باشيم

ارمين
10th December 2009, 05:39 PM
ندیدی تو هم شام تنهایی ام
نپرسیدی از راز شیدایی ام
فقط لاف مهر و وفا می زدی
نبودی رفیق غم و شادی ام
درین غربت آواره و بی نشان
شد از خستگی قلب صحرایی ام
گرفتند نادیده اشک مرا
گذشتند از عشق دریایی ام
نگفتند شاید که مجنون شوم
کشد کار آخر به رسوایی ام
نکردند یادی زمن دوستان
دریغ از دلم ،از غمم،زاری ام
فراموش شد نامم از یادها
نکردند یادی زتنهایی ام
کسی همزبان دل من نشد
دلی خسته ام مرگ زیبایی ام.

ارمين
10th December 2009, 05:39 PM
سراسر شب را به یادت می اندیشیدم

پنجره باز بود و باد دفتر شعرم را ورق می زد

و دیوانه وار در هوا می پراکند

پرده اتاق در باد می رقصید... همه چیز حاکی از تو بود

چشمهایم...صدای باد...سکوت شب...وترانه ی تنهایی من

در دل تاریکی

ستاره ها سر گردان... مهتاب دلتنگ بود چو من...

اه... چه بی انجام می رفتی

انگاه که من ترانه ام را به تو تقدیم می کردم

ارمين
10th December 2009, 05:39 PM
امشب گیسوان مهتاب

دوباره ترانه ی تنهایی سروده اند

و آهنگ سکوت را تکرار کنان

زمزمه می کنند

و میگویند :

......... زمان ٬ زمان رفتن تو نیست !..

ارمين
10th December 2009, 05:39 PM
خیلی وقت که یه بغضی تو صدامه

خیلی وقت که یه آهی تو نگامه

خیلی وقت حتی اشک هم قهر با من

تک و تنها تو قفس اسیر این تن

خیلی وقت خنده هام خیال و رویاست

آرزوهام چون حبابی روی دریاست

خیلی وقت که شب هام نوری نداره

توی آسمون می گردم واسه دیدن ستاره

خیلی وقت گلدون ها بدون آب اند

ماهی ها انگاری عمریه تو خواب اند

خیلی وقت قلب من خسته و پیره
برای سوختن و ساختن دیگه دیره

خیلی وقت قابی خالی رو دیواره

قابی بی عکس که تورو یادم می اره

خیلی وقت عشق تو پاها مو بسته

تنها من موندم و گیتاری شکسته

استفاده از تمامی مطالب سایت تنها با ذکر منبع آن به نام سایت علمی نخبگان جوان و ذکر آدرس سایت مجاز است

استفاده از نام و برند نخبگان جوان به هر نحو توسط سایر سایت ها ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد