PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شعرهای تنهایی



صفحه ها : 1 2 [3] 4 5 6 7 8 9 10 11

ارمين
6th December 2009, 06:15 PM
مزارِ تو باز برگشتم
تلخ و آشفته و پریشانحال
پیشِ چشمانِ من مجسَّم شد
روزهای قشنگ و دورِ وصال
رفتی و آسمان دیده ی من
سوگوار از غم تو ...

ارمين
6th December 2009, 06:15 PM
من مرده ام
در انزوای دروغین یک کلام
زير ردای پاره و موهوم يک سکوت
آنگه که شقيقه در فرياد ماشه آزادی جست

__________________

ارمين
6th December 2009, 06:15 PM
روزيكه مي‌روم بر سنگِ من نويس: آرامِ من بخواب
فردا تو را كسي بيدار مي‌كند از پيله‌هاي خواب

ارمين
6th December 2009, 06:15 PM
و اين اخرين افتاب عمرم بود
اخرين سبيدةي قبل از مرك
در ميان سياهي اوهام

من در انديشة همين يك برك
اخرين برك دفترم عمرم
كة شدة بارةبارة بي برك
زندكي يك دو روزي بود
روز اول بامن وديكري در جنك
واكنون سر افكند
سايةي كمبود مرك

ارمين
6th December 2009, 06:16 PM
مي روي شايد حال شما كمي بهتر شود
مي كذارم با خيالت روزكارم سر شود

از جة مي ترسي برو ديوانكي هاي مرا
انجنان فرياد كن تا كوش عالم كر شود

مي روم ديكر نمي خواهم براي هيج كس
حالت غمكين جشمانم ملال اور شود

بايد اين بازندةي هر بار_جان عاشقم
تا بة كي بازبجة اين دست شود

ماندنم بهبودة است امكان ندارد هيج وقت
اين من ديرينن من يك ادم ديكر شود

ارمين
6th December 2009, 06:16 PM
هيج كس اشكي براي ما نريخت

هر كة با ما بود از ما مي كريخت

جند روز است حالم ديد نيست

حال من از اين واز ان برسيد نيست

كاة بر روي زمين زل مي زنم

كاة بر حافظ تفال مي زنم

حافظ ديوانة فالم را كرفت

يك غزل امد كة حالم را كرفت

ما زياران جشم ياري داشتيم

خود غلط بود انجة مي بنداشتيم

http://njavan.ir/forum/images/styles/techinfo/statusicon/user_online.gif هيج كس اشكي براي ما نريخت

هر كة با ما بود از ما مي كريخت

جند روز است حالم ديد نيست

حال من از اين واز ان برسيد نيست

كاة بر روي زمين زل مي زنم

كاة بر حافظ تفال مي زنم

حافظ ديوانة فالم را كرفت

يك غزل امد كة حالم را كرفت

ما زياران جشم ياري داشتيم

خود غلط بود انجة مي بنداشتيم

http://njavan.ir/forum/images/styles/techinfo/statusicon/user_online.gif

http://iranpardis.com/images/URANK/hauser.jpg
http://njavan.ir/forum/images/ranks/star.gif

http://njavan.ir/forum/image.php?u=34570&dateline=1260027192 (http://njavan.ir/forum/member.php?u=34570)

تاریخ عضویت: Nov 2009
نوشته ها: 418
سپاس گذاری: 172
سپاس گذاری شده 171 در 109 پست


http://njavan.ir/forum/images/icons/icon7.gif
تهاي تمام وجودمة منو تنها بذار

اين تموم بود ونبودمة منو تنها بذار

دارم مثل يك قصة ميشم

غمكين ترين قصة هاست

دردام هميشة بي صداست

ية مرد بي ستارة كة دلخوشي ندارة


هيج كس اشكي براي ما نريخت

هر كة با ما بود از ما مي كريخت

جند روز است حالم ديد نيست

حال من از اين واز ان برسيد نيست

كاة بر روي زمين زل مي زنم

كاة بر حافظ تفال مي زنم

حافظ ديوانة فالم را كرفت

يك غزل امد كة حالم را كرفت

ما زياران جشم ياري داشتيم

خود غلط بود انجة مي بنداشتيم

ارمين
6th December 2009, 06:17 PM
تهاي تمام وجودمة منو تنها بذار

اين تموم بود ونبودمة منو تنها بذار

دارم مثل يك قصة ميشم

غمكين ترين قصة هاست

دردام هميشة بي صداست

ية مرد بي ستارة كة دلخوشي ندارة

ارمين
6th December 2009, 06:17 PM
نمي نويسم ..........جون مي دانم هيج كاة نوشتة هايم را نمي خواني

حرف نمي زنم ......جون مي دانم هيج كاة حرفهايم را نمي فهمي

نكاهت نمي كنم....جون اصلا نكاهم را نمي بيني

صدايت نمي زنم.....زيرا اشك هاي من براي تو بي فايدة است

فقط مي خندم........جون تو در هر صورت ميكوي من ديوانة ام

اة از تنهاي من كة تو هيج كاة من را نميبيني

تنها ماندم بيشم نيامدي

ارمين
6th December 2009, 06:17 PM
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه انده می کارد
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ، ای خورشید یخ بسته
سیته ام صحرای نومیدیست
خسته ام، از عشق هم خسته ام
ای خدا، بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را
بعد او دیگر چه می جویم؟
بعد او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم

ارمين
6th December 2009, 06:17 PM
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را



دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را
دوست دام زيرا آن را تجربه کرده ام ... تنهايي را دوست



دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم



زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و



انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

ارمين
6th December 2009, 06:18 PM
من در اين بستر بي خواب راز

نقش روياي رخسار تو مي جويم باز

با همة جشم تورا مي جويم

باهمة شوق تورا مي خواهم

زير لب باز تورا مي خواهم

مردة يي دردل تابوب تكان مي خورد ارام ارم

ارمين
6th December 2009, 06:18 PM
ببين جكونة من مردةام

زترس روزهاي بعدتر

روزها روبة رو

روزهاي سردتر

روزهاي حال را

زياد بردة ام

ببين جكونة بيش تر زمرك


مردةام

ارمين
6th December 2009, 06:18 PM
اسمان زيبا ومهتابي است

وماة ان شبجراغ روشن وزيبا

بسي دور است

از اين جاي كة من هستم

كة حتي كشتي رويا

ندارد رةبة نزديكش

نة را بيش وبس دارم

نة تاب ماندن ومردان

كة بابند بة زنجيرش

دريغا روح من خاموش وبي نور است

دلم بيجارة اي بيمار و رنجور است

براي حيران دور از من

جسان فرياد برادرم كة مردم

اسمان زيبا ومهتابي است

ولي

برمن

جة بي نور است

جة بي نوراست

http://njavan.ir/forum/images/styles/techinfo/statusicon/user_online.gif اسمان زيبا ومهتابي است

وماة ان شبجراغ روشن وزيبا

بسي دور است

از اين جاي كة من هستم

كة حتي كشتي رويا

ندارد رةبة نزديكش

نة را بيش وبس دارم

نة تاب ماندن ومردان

كة بابند بة زنجيرش

دريغا روح من خاموش وبي نور است

دلم بيجارة اي بيمار و رنجور است

براي حيران دور از من

جسان فرياد برادرم كة مردم

اسمان زيبا ومهتابي است

ولي

برمن

جة بي نور است

جة بي نوراست

http://njavan.ir/forum/images/styles/techinfo/statusicon/user_online.gif
قطار مي رود

تو ميروي

تمام ايستكاة ميرود

ومن جة قدر سادة ام

كة سال هاي سال در انتظار تو

وهمجنان بة نردةهاي ايستكاة رفتة تكية

دادةام

ارمين
6th December 2009, 06:19 PM
هنوز حرف مي زنم هنوز راة مي روم
بة سمت جاي خيالت،بة اشتباة مي روم

هنوز هم بة عكس تو سلام مي كنم ولي
بدون هيج باسخي دوبارة راة مي روم

هنوز ماجراي ما سر زبان مردم است
بة هر طرف كة مي روم براشك واة مي روم

تو نيستي هنوز من ،بة ياد با تو بودنم
بة كوجة مي روم بة اين،از دليل بودنم

هنوز هم براي تو بر از دليل بودنم
همين كة حرف مي زنم،همين كة راة مي روم

ارمين
6th December 2009, 06:19 PM
خوشا شب نشستن بة بهلوي تو
تماشاي برواز كيسو تو
خوشا با تو سركرم صحبت شدن
وسجدة بة محراب ابروي تو
خوشا در نكاة تو جون مي خراب
خوشا نازنين جشم نازوي تو
دوجشم براز كهرباي خموش
كة ناكة مرا ميكشد سوي تو
خوشا بازي دست اعجاز كر
كة كل جيند از باغ جاوي تو
بيا بر شوم از تو تا بر شود
سكوت زمين از هياهوي تو

ارمين
6th December 2009, 06:19 PM
ما دوتن مغرور

هردواز هم دور

واي در من تاب دوري نيست

اي خيالت خاطر من را نورازشبار

بيش از اين درمن صبور نيست

بي تو من تنهاي تنهام

من بة ديدار تو مي ايم

ارمين
6th December 2009, 06:20 PM
http://i29.tinypic.com/ostw1y.jpg

ارمين
6th December 2009, 06:20 PM
حرف های عاشقانه

سنگین ترین سکوت های شبانه ام را

در اولین شب پاییزی خواهم شکست

تا عاشقانه تر نجوا کنم:

دوستت دارم



روزی به تو خواهم گفت

روزی به تو خواهم گفت ازغربتم روزی که با ریزش برگها خزان زندگی من آغاز شد،آن روز که آفتاب گردان وجودم به سوی خورشید دلت را آرزو می کرد .
آن روز که ابرهای سیاه وسفید سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم ازگوشه ی آن به کویر سرد گونه های استخوانیم فرو ریخت .
آن روزهمه چیزرا در یک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سیلاب اشک هایمان یکی گردد




آخرین ستاره ی آسمان راشمردم
اما
شمردن زیبایی تو را نمی توانم
من تاخانه ی غروب خورشید پیش رفتم
اما هیچگاه خانه ی توراندیدم
دیشب خوابت رادیدم
نه زیباییت
نه خانه ات
فقط حسرتی كه چراخواب زندگیه همیشه گیم نبود
چراخوش ترین لحظات زندگی دریك خواب كوتاه خلاصه شده




صدایت آرام بود
نمی دانم میان كدامین تلاطم اسیر گشتم !!
فكر می كنی زمان عاشقی فرا رسیده باشد ؟!
خش خش برگها لالایی رفتنت شد
سكوت را در كدامین پستو پنهان كردی ؟
من از هجوم آرام صدایت
به ارتفاغ پست نیستی های مردد هجرت كردم ...
....
بخوان طراوت مطلق !
ببین
برای عاشقانه های دوباره چه زود پیر گشته ام ...




اكنون می توانم مثل دختركی هفت ساله بنویسم : آب
و غرق شوم بی آنكه دست و پایی بزنم
می توانم بنویسم : باد
و پرواز كنم بی آنكه هراسی از سقوط داشته باشم .
می توانم بنویسم : درخت
و سبز شوم بدون هیچ درنگی .
می توانم تو را بنویسم
و بعد به آرامی ببوسمت بی آنكه كسی ببیند .
می توام بنویسم :‌مرگ
و بمیرم !
به همین سادگی .

ارمين
6th December 2009, 06:20 PM
شعري عاشقانة بيشتر از ادمها مي ماند
عاشقانت تورا ترك مي كنند
هميشة باتو خواهد بود
بس بكذار برايت شعري عاشقانة بخوانم
شعري از اعماق جان
كة مرا بة ياد تواورد
شعري كة هميشة باتو بماند

ارمين
6th December 2009, 06:21 PM
عاشقي حس غريبي است،خدا مي داند

عشق دنياي عجيبي است ،خدا مي داند

قصةي عاشقي واخر دلتنكي ها

داستان نيست واقعي نيست ،خدا مي داند

ما عاشق اينم كة هشياربمانيم

كل بودة اكر مانع شود خار بماند

ما سخت زسوادي خويش كذشتيم

جنديست براينم بردار بمانيم
http://njavan.ir/forum/images/styles/techinfo/statusicon/user_online.gif عاشقي حس غريبي است،خدا مي داند

عشق دنياي عجيبي است ،خدا مي داند

قصةي عاشقي واخر دلتنكي ها

داستان نيست واقعي نيست ،خدا مي داند

ما عاشق اينم كة هشياربمانيم

كل بودة اكر مانع شود خار بماند

ما سخت زسوادي خويش كذشتيم

جنديست براينم بردار بمانيم

ارمين
6th December 2009, 06:21 PM
تا اينكة شوق جان تا لب امد بة من برسد

تنهاشديم واز اين لب او جان بة تن رسيد

بروانة مست شد غزل شمع كركرفت

جرخيد كرم تابة خوداز خويشتن رسيد

دور نكاة حلقة زديم وبة جانمان


از ارتفاع دور دو مورد بدن رسيد

ارمين
6th December 2009, 06:21 PM
من شعر مرك را براي لبانم خواستم

وهمة انها اهنك بدنواي زندكي را نعرة ميزدند

كوير لبهايم

زندان سينة ام

باهاي لرزانم

من يك انسانم

مثل همةي انها ،مثل تو

ارمين
6th December 2009, 06:22 PM
سخت دلم كرفتة نميدانم ،جرا

از خود سيرم تمي دان جرا

غربت ،دلتنكي وبيجاركي

كشتة وتقديرم نمي دان جرا

روزها تشويش شب ها اظطراب

مي كند بيرم نمي دانم جرا

يك نكاة سادة در صبحي زلال

كردة زنجيرم نمي دانم جرا

ارمين
6th December 2009, 06:22 PM
تو لحظة هاي بيكسي وقتي اسيرم

همة ي ارزوم اينة تو را ببينم

دستت را بازتوي دستام

تو كوشت يواش بكم برات ميميرم

تو خندة هام كرية هام جاي تو خالي

من دارم بي تو ميميرم تو بيخيالي

با جشماي خيس من كاري نداري

نروبي تو ميميرم

نرو تنها مي مونم

ارمين
6th December 2009, 06:22 PM
درميان دشت بي بايا تنهاي

خانةاي تا مرك خواهم ساخت

بعد از اين دل را ميان قصر از فولاد خواهم بست

بعد از اين زنداني از تدبير خواهم ساخت

بعد از اين بيراهن انديشة خواهم ساخت

بعد از اين تا مرك خود دور از سوار عشق خواهم ساخت

ارمين
6th December 2009, 06:22 PM
هيج برندةاي بة خلوت بنهان من برواز نمي كند

نة برستوي سياهي كة دلتنكي بة همراة مي اورد

نة مرغ دريايي سبيدي كة خبراز طوفان

حوح وحشي من در ساية يصخرة ها ايستاد

بة سوي عشق كة هركز نمي ايد

دروازةاي بة سوي روز

دروازةاي بة سوي اندوة

دروازةاي_هميشة كشودة_بة سوي مرك

ارمين
6th December 2009, 06:23 PM
براي جشم خاموشت بيميرم

كنار جشمةي نوشت بميرم

نمي خواهم در اغوشت باشم

كة مي خواهم در اغوشت بميرم

در غروب سرد عشق

اين جملة را با من بخوان

مرك تو مرك من است

بس تمنا مي كنم

هركز نمير

ارمين
6th December 2009, 06:35 PM
بى تو اينجا نا تمام افتاده امhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/smilies2/rockf.gif
بخته اى بودم كه خام افتاده امhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/smilies2/rockf.gif
كفته بودى تا كه عا قلتر شومhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/smilies2/rockf.gif
اه مى خواهم مكر كافر شدمhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/smilies2/rockf.gif
من سرى دارم كه مى خواهد كمند
حالتى دارم كه محتاجم به بند

ارمين
6th December 2009, 06:36 PM
كاشى در كر دنم زنجير بود
كاشكى دست تو دامنكير بود
عقل ما سرمايه در دست است

ارمين
6th December 2009, 06:36 PM
بازهم با نام تو افسانه اى كلريز شد

باز هم درسينه ام عشق تو شور انكيز
شد

ارمين
6th December 2009, 06:37 PM
دير كاهست كة تنهاشدةام
قصة صحرا شدةام
وسعت درد فقط سهم من است
بازهم قسمت غم هاشدةام
دكر ايينة زمن بي خبراست
كة اسير شب يلدا شدةام
من كة بي تاب شقايق بودم
همدم سردي يخ ها شدةام
كاش جشمان مرا خاك كنيد
تا نبينم كة جة تنها شدم

ارمين
6th December 2009, 06:37 PM
ساكت وتنها جون كتاب در مسير باد
ميخورد هردم ورق اما
هيج كس او را نمي خواهد
برك ها را ميدهد برباد

ميرود از ياد
هيج جيز از او نمي ماند
بادبان كشتي اودر مسيرباد
مقصدش هرجا كة بادا بادا
بادبان را ناخدا باداست
اورا هم ناخدا وهم خدا باد است

ارمين
6th December 2009, 06:38 PM
كسي غير از تو نموندة
اكة حتي ديكة تيستي
همة جا بوي تو جاري
خودت اما ديكة نيستي
نيستي اما موندةاسمت
توي غربت شبونة
ميون رنكين كمونة
خاطرات عاشقونة
اخرين ستارة بودي
توشب دلوابسي هام
خواستنت بناة من بود
توشباي بي كسي هام
لحظة هر لحظة بس از تو
شب وكريةدرندكمينة
توديكة برنمي كردي
اخرقصة همينة كة همينة

ارمين
6th December 2009, 06:38 PM
واسة من تنها ي دردة

درد هيجكس ونداشتن

هركل بزمردة اي رو

توكويرسينة كاشتن

ديكة باور كردم اين رو

كة بايد تنها بمونم

تادم لحطةي مردن

شعرتنها بخونم

ارمين
6th December 2009, 06:38 PM
رفتم ورفت از ضمير خاطر اونام ما

بادة امشب رنك ماتم دارد اندر جام ما

اي ردل سادة بدان بازيجة اي بودي وبس

بازها كفتم كة از اوبرنيايدكام

درون سينة اهي سرد دارم

رخي بزمردة رنكي زرد دارم

ندانم عاشقم مستم جة هستم؟

هي دانم دلي بر درد دارم

ارمين
6th December 2009, 06:38 PM
شب رسيد باز ستارة
ميكة تنهاي دوبارة
روحريرخلوت تو
هيجكسي بانميرازة
مث ساية روتن شب
برسة ميزنم بة هرجا
ميام اون جا كة توباشي
اكةحتي تة دريا
خيلي وقتة برشدي
از حصار غربت من
بي كسي وهجرت تو
شد انكارهسمت من
توبي كة واسةم عزيزي
باغم من اشناي
توبي كةازجنس خورشيد
ياخود ستارةهايي
بياهمراةقديمي
دل من تنكة هنوزم
تارسيدن سبيدة
جشم بة راة تو مي دوزم

ارمين
6th December 2009, 06:39 PM
اةاي زندكي منم كة هنوز

باهمة بوجي ازتو لبريزم

نةبةفكرم كة رشتة بارة كنم

نة برانم كةازتو بكريزم

كلام شعرتنهاي سكوت است

ولي فكر نمي كردم اين قدر

ارمين
6th December 2009, 06:39 PM
ديشب ازبام مجنون ديوانةاي افتاد ومرد
بيش جشم شمع هابروانةاي افتادومرد

ازلطافت ياد توجون صبح كل هاي خيس بود
شبنمي ازبشت بام خانةاي افتادومرد

ارمين
6th December 2009, 06:40 PM
من از خدا خواستم

نغمةهاي عشق مرا بة كوشت

برساندتالبخندمرا

هركزفراموش نمي كني

وببيني سايةام بة

دنبالت است تاهركز

نبنداري تنهاي

ولي اكنون تورفتةاي

من هم خواهم رفت

فرق رفتن تو بامن اين

است كةمن شاهد رفتن توهستم

ارمين
6th December 2009, 06:40 PM
توبة صدقات شبنم

قسم دادة بودي مراكة بمانم

وخودنماندي وفكرنكردي

مغلوب ساية وهم خواهدشد

حال من جكونة بمانم

جكونة بروم

جكونة بميرم

من با اين بيراهن بي صاحب جة كنم؟

اي كة دستت تسكين

دردها تقدير من است

ارمين
6th December 2009, 06:40 PM
انان كة بةشادي ام نمي اسودند

يك عمر درانتظارفرصت بودند

تامن بةتواعتماد كردم انها

دستان تو را بة خون من الودند

اين قوم مرا بة نيت كشت زدند

خنجر خوردم,ولي نمي بينمش اة

يعني كة مرا دوبارة بشت زدند

ارمين
6th December 2009, 06:41 PM
دارد باران مي بار
وداغ تنهاي ام
تازة مي شود!
نكو كة نمي ايي
از ابتداي خفلت
سخت از تنهاي سفركردن نبود
قول دادةاي
باز كردي
ازهمان دم رفتنت
تمام لحظة هاي بي قرار
بغض كردة ام
وهر ثانيةكة مي كذرد
روزها بة اندازةي هزارسال

از هم فاصلة دارند

ارمين
6th December 2009, 06:41 PM
نم نم هاي باران را تر مي كنند

جة با ضرب مي زنند خود را

ارمششان كنيد......جة شوقي....

من هنوز اينجام........

منتظراو.......

درجستجوي نازمن

هررهكذري نامم كردةاست.....

عدةاي ديوانة ام كردةاند

عدةاي الافم كردةاند

اة باز شب امد......

ان كة مرا مجالي است از حرف مردم

اين تنها شاهد راغز ونياز من

اكر طالب غمي خوشدل!!!

غم مي جكد ازاواز من

ارمين
6th December 2009, 06:41 PM
نمي داني كة تنهايم

نمي بيني تو_مرك زرد دنيايم

نمي خواهم زاين كة خاطراتم را

ومي بندم دهانم را كة مي سوزد

زهر بعضي كةدر سينة بة خود دارم

و مي خواهم غم تلخ جدا كشتن زفردايم

نمي داني زديروزم

كة در من خورد شد خود باوريهام

فقط ميبرسي ومي خواهيم

تا سفرةي دل رابة رويت باز بكشايم

ارمين
6th December 2009, 06:41 PM
ارزو دارم كة بيميرم..........

سال هاست كة بة اميدةمردن زندةام

دلم مي خواهد كة مرك.......فقط مرك بة سراغ من بيايد

اما از بخت بدممرك هم براي من ناز مي كند.........

وشعرمرك را انجنان بلند فرياد خواهم زد

تا همة بدانند كة

تقصيرب روزكارنيست

اكر من وبي توبة مي ميرم......

ارمين
6th December 2009, 06:42 PM
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

ارمين
6th December 2009, 06:42 PM
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته

ارمين
6th December 2009, 06:43 PM
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست

دلم برای کسی تنگ است...

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد،رفت و پایان داد

کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود

ارمين
6th December 2009, 06:43 PM
بیا در کوچه های شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم تنها
برای قلب بیمارش بمیریم
اگر صد بار قلبی را شکستیم
فقط یک بار بیا حساس باشیم
__________________

ارمين
6th December 2009, 06:43 PM
مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك مي زنه
حسرت داشتن تو ، پير شده ، عينك مي زنه
صورتم سرخ شده بود ، اما حالا آبود شده
جدايي يه عمر داره توي اون چك مي زنه
اوني آه من نمي خواستمش ولي منو مي خواست
منو مي بينه يه وقت ، دوباره چشمك مي زنه
يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر ؟
هنوزم آامپيوتر داره برام تك مي زنه
حالا آه گذشت و رفتي و منم تموم شدم
مث تو آي آدمو جاي عروسك مي زنه ؟
ديشب از خواب پريدم خوب شد ، آخه ديدم يكي
داره به ماشين تو ، هي گل ميخك مي زنه
تو آه تنها نبودي ،يكي پيشت نشسته بود
بگذريم اين دل من هميشه با شك مي زنه
اوني آه بهم مي گفت دوست دارم دوسم نداشت
ديده بودم واسه ي دختره سوتك مي زنه
باورت مي شه هنوز عاشقتم اون روز خوب
مي زنه « تولدت مبارك » دل هنوز واست
تو زياد دوسم نداشتي ، خوب مقصر نبودي
آي مياد امضا زير قول يه آودك مي زنه ؟
نه آه بچه ها بدن ، پاك و زلاله قلبشون
ولي نبض عقلشون يه قدري آوچك مي زنه
فكر نكن فقط تويي رسمه يه وقتا حوصله
ميره آسمون ، خودش رو جاي لك لك مي زنه

ارمين
6th December 2009, 06:44 PM
بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم
__________________

ارمين
6th December 2009, 06:44 PM
از باغ مي‌برند چراغاني‌ات كنند
تا كاج جشنهاي زمستاني‌ات كنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»
تنها به اين بهانه كه باراني‌ات كنند

يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي‌برند كه زنداني‌ات كنند

اي گل گمان مكن به شب جشن مي‌روي
شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه‌اي است كه قرباني‌ات كنند

ارمين
6th December 2009, 06:44 PM
كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است

ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين
آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم
بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است

يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم
ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است

بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است!
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_online.gif http://forum.hammihan.com/images/buttons/quote.gif (http://forum.hammihan.com/newreply.php?do=newreply&p=1999932)كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است

ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين
آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم
بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است

يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم
ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است

بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است!
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_online.gif http://forum.hammihan.com/images/buttons/quote.gif (http://forum.hammihan.com/newreply.php?do=newreply&p=1999932)
كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است

ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين
آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم
بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است

يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم
ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است

بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است!

ارمين
6th December 2009, 06:44 PM
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم

ارمين
6th December 2009, 06:45 PM
خط . فكر . زندگي



در دستانم خطي نيست



نه خطي كه طول عمرم را نشان دهد



نه خطي كه آينده ام را بگويد



و نه خطي كه مرا به كسي برساند



تمام خطوط دنيا را در چشمانم پنهان كرده ام



تا از نگاه متعجب كف بين ها دلم خنك شود
__________________

ارمين
6th December 2009, 06:45 PM
در پیش چشم دنیا
دوران عمر ما
یک قطره دربرابر اقیانوس
درچشمهای آن همه خورشید وکهکشان
عمر جهانیان
کم سو تر از حقارت یک فانوس
افسوس

ارمين
6th December 2009, 06:45 PM
ای کاش انفجار
فرجام اگرچه تلخ
ما مومنان ساحت نومیدی
نومید و بی شهامت
حتی شهامتی نه
که نوشیم شوکران
در برزخ زمین
آونگ لحظه های زمانیم
اینجا که مرز مرز گزینش بود
ایا کسی فرمان انهدام مرا می خواند ؟
فریاد می زنم نه صدایی
بر من نه پاسخی نه پیامی
تردید بود و من
این تلخوش شرنگ شماتت را
قطره قطره
باری به جام کردم و نوشیدم
دیدم که می جوند
دیوار اعتماد مرا موریانه ها
اینک من آن عمارت از پای بست ویرانم
ایا دوباره بازنخواهی گشت ؟
نمی دانم

ارمين
6th December 2009, 06:45 PM
بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ شده
وقتی نیستی دلتنگی هایم را قاب می کنم
لحظه لحظه غروب را که دلتنگ تو و چشمان
بارانی ات هستم می شوم
قاب می کنم تا وقتی آمدی نشانت دهم تا
شاید دیگر تنهایم نگذاری

ارمين
6th December 2009, 06:45 PM
زن جام را به دست گرفت
ـ لب جام در برابر لبانش ـ
حركاتش سرشار از آرامش و یقین،
حتي قطره اي از جام بيرون نريخت.

دستان مرد لطیف و استوار بودند:
سوار بر اسبي جوان...
و با اشاره اي آرام
اسب را كه مي لرزيد، به ايستادن واداشت.

اما هنگامي كه مي خواست
جام سبك را از دست زن بگيرد،
براي هر دو بسيار سنگین شده بود:
هر دو مي لرزيدند،

ارمين
6th December 2009, 06:46 PM
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:
يادت بخير


كاش قلبم درد پنهاني نداشت


چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت

ارمين
6th December 2009, 06:46 PM
سهم من از تو چند خط نوشته
سهم من از تو یادآوری گذشته
سهم من از تو یه عکس فراموش شده
..
مگر نه اینکه روزهای خوبی را برایت رقم زدم
مگر نه اینکه معشوقه خوبی برایت بودم
پس چرا ؟!
پس چرا
باید سهم من این باشد

ارمين
6th December 2009, 06:47 PM
نشنوی تا سرگذشت نامرادی های من
بین دنیای تو دنیاییست تا دنیای من

در چنین آلوده دورانی بپا کی زیستم
جسم شبنم هم ندارد طاقت تقوای من

همت ترک لذائذ را ندارد هر کسی
می توان گاهی گرفت این گوهر از دیای من

پخته گو حرفی اگر گویی به بزم عارفان
ای زیان خیره سر، یا جای تو، یا جای من

برقی اکنون جسته و من خیره از این روشنی
تا کجا بر خاک، سر ساید دل رسوای من

زین دو، باید عاقبت مقصود خود جوید یکی
طینت پست فلک یا همت والای من

من که در این جمع بگذشتم ز هر چه آرزوست
دست غم دیگر چه خواهد از تن تنهای من

با همه گم کرده راهی، موج نوری را نهاد
چشمه ی فیاض او، در چشم نابینای من

این چه عشقی بود یارب کاینچنین جانم بسوخت
آتشی افتاده پنداری به سر تا پای من
__________________

ارمين
6th December 2009, 06:47 PM
هنوز هم تلخ می نویسم ...
به گمانم هنوز هم تلخم !
براستی چرا اینگونه شده ام ؟
وقتی تنها می شوم
حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود
آشفته می شوم، نگران
راحت بگویم
تلخ می شوم
مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست!
می گفت چقدر در كنارت آرامش دارم
دلم برای در کنار تو بودن تنگ شده !
برویم و تا چندی دور شویم از هیاهوی این شهر
خوش بگذرانیم
بخندی تا من هم کمی بخندم ...!
مي داني از وقتي كه رفتي نخنديدم
امشب می نشینم و به حرفهایت فکر می کنم
باورم نمی شود همه ی اینها را خطاب به من زده باشد
چه متغیر شده ام این روزها
وقتی تنهایم عجیب احساس دوگانگی می کنم
کاش هرگز تنها نبودم
براستي چرا اينگونه شده ام ؟
چه بد كه تلخ مي نويسم

ارمين
6th December 2009, 06:47 PM
این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
شب های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم
برای یک دیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که کنون سوار بر درشکه ای مندرس
در برف مانده است
نه
باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشکه ی مانده در برف را
باید فراموش کنیم
هفته ها راه است تا به درشکه ی مانده در برف برسیم
ماه ها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می دوم
و در آستانه ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گلهای بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته ها از آن روزی گذشته است
که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
مسافران
که از آن راه آمده اند
می گویند
برف آب شده است
هفته ها است
در آن خانه ای که صحبت از مرگ می گفتیم
آن خانه
در زیر آوار گلهای اقاقیا
گم شده است
مرا می بخشید
که باز هم
سخن از
گلهای بنفشه گفتم
گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است
مرا می بخشید

ارمين
6th December 2009, 06:47 PM
راستی
چگونه باید تمام این عقوبت را
به کسی دیگر نسبت داد
و خود آرام از این خانه به کوچه رفت
صدا کرد
گفت : ایا شما می دانستید
من اگر سکوت را بشکنم
جبران لحظه هایی را گفته ام
که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید
اگر همه ی شما حضور داشتید
تحمل من کم بود
مجبور بودم
همه ی شما را فقط با نام کوچکتان
صدا کنم

ارمين
6th December 2009, 06:47 PM
تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من ...گرفتار سکوتي سرد وسنگينند... وچشمانم که تا

ديروز به عشقت مي درخشيدند ...نمي داني چه غمگينند!!! چراغ روشن شب بود ..برايم چشم هاي

تو نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم... .... کجا ماندي که من بي تو

هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم

ارمين
6th December 2009, 06:48 PM
مرگ


اندوه غریبی نیست

تا که لحظه های شئامت

پنجه بر آیینه ی زمان دارد

در نبود من

اندوه می ماند

ـ وبرگه ی هاشور خورده ای

که نشتر

به بغض دیرینه ی تاریخ نمی زند

آه

هیچ سهمی از علف و آب

شورزار نبرده هنوز

جز باد

که طومار پیچیده ای

در آستین خزان دارد

در نبود من

گیسو بسپار

بر حریق باد

تا که زنجیر سلسله هات

اندوه

از آب و آینه بستاند

اندوه می ماند

که آبی ترین فصل خاطره ها

بر گرده ی زمین و ماه

خواب عجولانه ای دارد

در نبود من

کتیبه ای تعبیه کن

بر سینه ی زخم های من

با نقش دلفریب

یکهزارو سیصدو سی

آغاز نطفه ی سیاه مشق های من...

تا یکهزارو سیصدوسی

زنجره

آخرین غروب را

زمزمه کنند

درنبود من

" یکصدو بیست و هشت "

مرثیه بر خوان

با یاد یکصدو بیست وهشت

همسایه ام

که در کنار پنجره

لبخند می زنند

ویکصدوبیست وهشت

قطره اشک

بر واژه های مبهم شعرمن ببار

تا آخرین سروده ام

صدا شود

بر کتیبه ی زخم های من..
__________________

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت

« نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی»

ارمين
6th December 2009, 06:48 PM
با عاشقان به حال وداعي سفر بخير
از دوري تو عاقبت چشم تر به خير
تنها شديم و خلوت ما گريه خيز شب
اشك شبان غربت و آه سحر به خير
اكنون كه پيش چشم مني ابر گريه ام
آن لحظه يي كه دور شوي از نظر به خير
من سرخوشم به اشك خود و خنده هاي تو
شوق پدر چو نيست نشاط پسر يه خير
گر صبر ما به سوي ظفر ميبرد تو را
در من شكيب تلخ و اميد ظفر به خير
من باغبان خسته تنم اي نهال سبز
بر قامت صنوبري ات برگ و بر بخيره
چون مي روي به نامه ي خود شد كن مرا
ياد تو با با خبر نامه بر به خير
گر عمر بوذد ديدن رويت بهشت ماست
ورنه بگو به گريه كه ياد پدر به خير
تاب فراق از پدر پير خود مخواه
اي يادگار روز جواني سفر به خير

ارمين
6th December 2009, 06:48 PM
ابان در تنهايي خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذريست
كه ناداني به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهايي خود غرق است
و حضور ره نوردي را مي نگرد
كه گامهايش لحظه اي
سكوت سنگين خانه را شكسته است
آسمان در تنهايي خود غرق است
و گذار پرنده اي را مي خواهد
كه بال افشان آغوش فروبسته او را بگشايد
و من در تنهايي خودم غرقم و به روزي مي انديشم
كه ديگر نباشم

ارمين
6th December 2009, 06:48 PM
عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....

ارمين
6th December 2009, 06:49 PM
ز شبهاي دگر دارم تب غم بيشتر امشب
وصيت مي كنم باشيد از من باخبر امشب
مباشيد اي رفيقان امشب ديگر ز من غافل
كه از بزم شما خواهم بريدن دردسر امشب
مگر در من نشان مرگ ظاهر شد كه مي بينم
رفيقان را نهاني آستين بر چشم تر امشب
مكن دوري خدا را از سر بالينم اي همدم
كه من خود را نمي بينم چو شبهاي دگر امشب
وحشي بافقي

ارمين
6th December 2009, 06:49 PM
آنان كه به شادي ام نمي آسودند

يك عمر در انتظار فرصت بودند

تا من به تو اعتماد كردم آنها

دستان تو را به خون من آلودند

پاي سند قتل من انگشت زدند

اين قوم مرا به نيت كشت زدند

خنجر خوردم ، ولي نمي بينمش آه

يعني كه مرا دوباره از پشت زدند

ارمين
6th December 2009, 06:49 PM
در هجوم وحشي باد كوير
نفس شعله افروخته اي مي گيرد
ساقه اي مي شكند
غنچه سرخ دلش مي گيرد
و صدايي است كه در زمزمه ي باد
مرا مي گويد:
خشت در خانه ي آب مي ميرد
دلم از غربت خود مي گيرد

ارمين
6th December 2009, 06:49 PM
فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار
کمی آهسته تر شاید........نه!محکم تر قدم بردار
به شدت خسته ام از خودبه سختی خسته ام از تو
بیا ای جان ناقابل بیا دست از سرم بردار
خدا می داند ای مردم دلم چون ساقه ی گندم
نمی رقصد به جز با گل نمی میرد به جز با خار
نه با من نسبتی دارم نه از اقوام انسانم
مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار
خودت بنشین قضاوت کن اگر تو جای من بودی
چه می گفتی به این مردم چه می کردی به این دیوار
خدایا گر چه کفر است این ولی یک شب از این شب ها

فقط یک لحظه- یک لحظه- خودت را جای من بگذار

ارمين
6th December 2009, 06:50 PM
کاش غم من
توفان سهمگینی بود
و من چون مرغ باران
خود را به خشم ا و می سپردم
ولی افسوس که غم من چون جویبار صافی است
که همچنان می رود
و دل مرا
چون برگ مرده ای
همراه خود من برد

ارمين
6th December 2009, 06:50 PM
شاخه ها پژمرده است
سنگ ها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می تراود ز لبم قصه ی سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب.
--------------------------------------------------
بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته ماهی مرده بود اما
--------------------------------------------------------
آنکه دایم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از پیش تماشا می کرد

ارمين
6th December 2009, 06:50 PM
از مرگ ‚ من سخن گفتم
چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بنان
آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر
چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را
گره بگشاید
و جیب دامن ایشان را همه
از گوجه سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیا کند.
پس
من مرگ خوشتن را رازی کردم و
او را
محرم رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پیچک
که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهیان خرد کاریز
که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازی نیست،

و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسلفروش پیر را
می پنداشت
که باز گشت او را
انتظاری می کشید.

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه خشکش
نو امیدانه
دستاویزی می جست
در فضائی
که بی رحمانه
تهی بود.
***
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فرا سوی هفته های نزدیک
به گوش آمد
و سمور و قمری
آسیه سر
از لانه و آشیانه خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.

با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم

ارمين
6th December 2009, 06:50 PM
نمي دانم آيا تا به حال چنين تاپيكي بوده يا نه ...
اما اگر شعري در رابطه با تنهايي و مرگ داشتيد اينجا بنويسيد ...
ممنون مي شمhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gif

ارمين
6th December 2009, 06:50 PM
ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد

از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد

ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد

اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

ارمين
6th December 2009, 06:51 PM
خواهم بر سر خاک من ای قوم نیایید *** بی قوممو بی خویش چو این قوم شمایید
بگریختم از دست شما در قفس تنگ *** زین بیش در پی آزار من چرایید؟
تا بدم نیش, کنون نوش چه رنگ است *** حقا که شما اهل ریایید و فریبید

ارمين
6th December 2009, 06:51 PM
رازشبگريه هاي ....
كودك تنها...
تكه ناني نيست .
حتي بر لب اخرين ظباله هاي كوچه هاي سرد وتاريك ...
جنوبي ترين نقطه از جغرافياي...
پ!!!!....پايتخت....

شايد امشب كودكي گرسنه نخوابد..

ارمين
6th December 2009, 06:51 PM
روزها می گذرد و من هنوز خفته ام و خفته ام و خفته
قلبها ترمیم می شوند و من هنوز قلبم شکسته است و شکسته است و شکسته
لب ها می خندند و من هنوز لبانم بسته است و بسته است و بسته
چشم ها انتظار را وداع می گویند و من هنوز چشم هایم منتظر است و منتظر است و منتظر
دیدگان اشک نمیریزند و من هنوز دیدگانم جاری است و جاری است و جاری

ارمين
6th December 2009, 06:51 PM
باز هم می نالی امشب ؟
- من ننالم پس که نالد ؟
- ناله ات امشب دگر چیست ؟
- ناله ام از داغ دیشب ؟
- دیشب اما ناله کردی !
- ناله از دیشب آن شب
- پس تو هر شب ناله می کن !
- ناله تنها مرحم من
- من ننالم پس که نالد ؟

ارمين
6th December 2009, 06:51 PM
امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif http://forum.hammihan.com/images/buttons/quote.gif (http://forum.hammihan.com/newreply.php?do=newreply&p=800581) امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif http://forum.hammihan.com/images/buttons/quote.gif (http://forum.hammihan.com/newreply.php?do=newreply&p=800581) امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم

ارمين
6th December 2009, 06:51 PM
دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
باز گردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند

ارمين
6th December 2009, 06:52 PM
همچنان باران مي بارد

همچنان اشک از چشم من

کوچه ها هنوز خلوت و بي رهگذر

و نگاهم خيره به پيچ کوچه

خانه تاريک و تار

عصري حزن انگيز

غروبي سرخ و پر اشک

سرمازده و سياه پوش تمام بي کسي هايم

بي رمق

باران مي بارد

دل پر از تنهايي ست

که حتي اشکي هم در او خانه ندارد

دل پر از لحظه هاي باراني ست

صدايي غمگين و پر سوز در کوچه مي پيچد

مي خواند و مي رود.

او هم دلش گرفته

او هم پرسوز است نگاهش

مثل من

آسمان ديگر آبي نيست

پر است از ابرهاي خاکستري و پر اشک

خورشيدي نمي تابد

و طوفاني اين ابرها را تکان نمي دهد

و گهگاهي نسيمي از سوي او

سروش شادي همراه مي آورد

آسمان باراني است

ديگر قطره هاي باران آبي نيستند

سياه و سرد و خشمگين

همچنان سردي انتظار ادامه دارد

همچنان خاطرات خشکيده مي سوزند

همچنان باران مي بارد

و همچنان اشک از چشم من

ارمين
6th December 2009, 06:52 PM
دیگر دل شکسته راهی به تو ندارد
این ساز دل شکسته سوزی ز تو ندارد
دیگر نشان ز این عشق من پیش خود ندارم
دیگر تو را در این دل من پیش خود ندارم
می پرسم از دل خود شاید تو را بیابم
شاید تو را در این دل من پیش خود بیابم
رفتی تو از دل من دیگر تو را نخواهم
دیگر منم دل من دیگر تو را نخواهم
زین پس ز تو دل من دیگر نشان نگیرم
دیگر در این دل خود یادی ز تو نگیرم

ارمين
6th December 2009, 06:52 PM
نم نم هاي باران پوستينم را تر مي كنند

چه با ضرب مي زنند خود را

آرامشان كنيد ... چه شوقي ...

من هنوز اينجايم ...

منتظر او ...

در جستجوي نازمن

هر رهگذري نامم كرده است ...

عده اي ديوانه ام دانند ...

عده اي الافم خوانند ...

بگذار خوش باشن ، هيچ نمي گويم ...

آخر آنان نمي دانند اين كهنه راز من

آه باز شب آمد ...

شب آن كهنه آشناي من ...

آنكه مرا مجالي است از حرف مردم ...

اين تنها شاهد راز و نياز من

خشم مي گيرد تنم از حرفشان ...

لایق خشمم كاغذي و سازي ...

كاغذم پاره شد ...

از بس خشمم پاره شد سيم سازم

خفه ام مكنيد !!!

اگر طالب غمي خوشدل !!!

گوش كن ...

غم مي چكد از آواز من

ارمين
6th December 2009, 06:52 PM
گیاه وحشی کوهم نه لاله گلدان

مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر

به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم

مرا به خانه مبر ...

گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد

مرا به گریه میار ...

ارمين
6th December 2009, 06:53 PM
نمیدانی که تنهایم

نمی بینی تو -مرگ زرد دنیایم

نمیخواهم ز اینک خاطراتم را

و میبندم دهانم را که میسوزد

ز هر بغضی که در سینه به خود دارم

و میخوانم غم تلخ جدا گشتن ز فردایم

نمیبینی تو- دفن ارزوهایم

و عزم رفتنی کردی که در من میگشاید زخم شبهایم

نمیدانی ز دیروزم

که در من خرد شد خود باوریهایم

فقط میپرسی و میخواهیم

تا سفره ی دل را به رویت باز بگشایم

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif نمیدانی که تنهایم

نمی بینی تو -مرگ زرد دنیایم

نمیخواهم ز اینک خاطراتم را

و میبندم دهانم را که میسوزد

ز هر بغضی که در سینه به خود دارم

و میخوانم غم تلخ جدا گشتن ز فردایم

نمیبینی تو- دفن ارزوهایم

و عزم رفتنی کردی که در من میگشاید زخم شبهایم

نمیدانی ز دیروزم

که در من خرد شد خود باوریهایم

فقط میپرسی و میخواهیم

تا سفره ی دل را به رویت باز بگشایم

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif
نمیدانی که تنهایم

نمی بینی تو -مرگ زرد دنیایم

نمیخواهم ز اینک خاطراتم را

و میبندم دهانم را که میسوزد

ز هر بغضی که در سینه به خود دارم

و میخوانم غم تلخ جدا گشتن ز فردایم

نمیبینی تو- دفن ارزوهایم

و عزم رفتنی کردی که در من میگشاید زخم شبهایم

نمیدانی ز دیروزم

که در من خرد شد خود باوریهایم

فقط میپرسی و میخواهیم

تا سفره ی دل را به رویت باز بگشایم

ارمين
6th December 2009, 06:53 PM
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم

چه میخواهی چه میجوئی از این کاشانه عورم؟

چسان گریم؟ چسان گویم؟ حدیث قلب رنجورم

ازین خوابیدن درزیرسنگ وخاک خون خوردن

نمی دانی چه می دانی که آخر چیست منظورم؟

تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم

کجا میخواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

ازاین دوران آفت زا چه آفت ها که من دیدم

سکوت و زجر بود و مرگ بود و ماتم وزندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پرگشته این صدپاره دامانم

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بی جائی شد اندر مکتب هستی

شکست وخردشد افسانه شدروزم به صد پستی

کنون ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی

نه غمخواری نه دلداری نه کس بودم دراین دنیا

همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا

به فرمان سکوت کاروان تیره بختی ها

سراپا نغمه عصیان جرس بودم دراین دنیا

پرو پا بسته مرغی در قفس بودم دراین دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

ارمين
6th December 2009, 06:53 PM
یادته بهت میگفتم
یه روزی میزاری میری
دنبال یه عشق تازه
تو میگفتی که میبینیم

حالا تو دنیا رو دیدی
روزگار چطور ورق خورد
تو شدی عروس دنیا
من شدم همدم رویا

رویای پیر و قشنگم
تو حصار دنیا مونده
به جز اون چشم سیاهت
توی هیچ دل جا نمونده

روزگار با ما چیکار کرد
دنیا رو ببین چه ها کرد
جز غم نبود چشمات
هر چی در بود واسه ما بست

آسمون دلش میسوزه
زندگیم همش حرومه
آخر بازیه عشقم
میدونم دیگه تمومه

میدونم که سرنوشتم
تو کتاب عاشقی سوخت
صفحه آخر عمرم
بی گناه تر از همه سوخت

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif یادته بهت میگفتم
یه روزی میزاری میری
دنبال یه عشق تازه
تو میگفتی که میبینیم

حالا تو دنیا رو دیدی
روزگار چطور ورق خورد
تو شدی عروس دنیا
من شدم همدم رویا

رویای پیر و قشنگم
تو حصار دنیا مونده
به جز اون چشم سیاهت
توی هیچ دل جا نمونده

روزگار با ما چیکار کرد
دنیا رو ببین چه ها کرد
جز غم نبود چشمات
هر چی در بود واسه ما بست

آسمون دلش میسوزه
زندگیم همش حرومه
آخر بازیه عشقم
میدونم دیگه تمومه

میدونم که سرنوشتم
تو کتاب عاشقی سوخت
صفحه آخر عمرم
بی گناه تر از همه سوخت

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif یادته بهت میگفتم
یه روزی میزاری میری
دنبال یه عشق تازه
تو میگفتی که میبینیم

حالا تو دنیا رو دیدی
روزگار چطور ورق خورد
تو شدی عروس دنیا
من شدم همدم رویا

رویای پیر و قشنگم
تو حصار دنیا مونده
به جز اون چشم سیاهت
توی هیچ دل جا نمونده

روزگار با ما چیکار کرد
دنیا رو ببین چه ها کرد
جز غم نبود چشمات
هر چی در بود واسه ما بست

آسمون دلش میسوزه
زندگیم همش حرومه
آخر بازیه عشقم
میدونم دیگه تمومه

میدونم که سرنوشتم
تو کتاب عاشقی سوخت
صفحه آخر عمرم
بی گناه تر از همه سوخت

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي
افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب درد آلود
جان من بيدار شد بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه ميگشتم به دنبالش
واي بر من نقش خواب بود
اي خدا ... بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس
آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من !
اي دريغا در جنوب ! افسرد
بعد از او ديگر چي ميجويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم ؟
اشك سردي تا بيافشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه
اندوه ميكارد

ارمين
6th December 2009, 06:54 PM
تن تو نازك ونرمه مثل برگ
تن من جون ميده پر پر بزنه زير تگرگ
دست باد پر ميده برگو تو هوا
اما من موندنيم تا برسه دستهاي مرگ
نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه
نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه
نفسم اين خاكه خون گرمم

ارمين
6th December 2009, 06:54 PM
وقتي كه دستهاي باد
قفس مرغ گرفتارو شكست
شوق پرواز نداشت
وقتي كه چلچله ها
خبر فصل بهارو ميدادند
عشق آواز نداشت
ديگه آسمون براش
فرقي با قفس نداشت
واسه پرواز بلند
تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توي ابرها
سوي جنگل هاي دور
ديگه رفته از خيال
اون پرنده ي صبور
اما لحظه اي رسيد
لحظه پريدنو رها شدن
ميون بيم و اميد
لحظه اي كه پنجره بغض ديوارو شكست
لحظه آسمون سرخ ميون چشاش نشست

ارمين
6th December 2009, 06:54 PM
گلي خشکيده در جنگ بودن و نبودن

که مي جويد قطره آبي را

که زندگي اش را مي جويد

که نفس مي خواهد

شاخه گل خشکيده

اما هيچ دست مهرباني نبود

اما باغباني نبود

او خودش روييد

نبود کسي او آب دهد

گل تنها شده

حتي علفهاي هرز هم ديگر کنار او نيستند

گلي که مي توانست پيوند دو نگاه باشد

يا بهانه يک سلام

اکنون در اين خاک غريب پوسيده

ديگر اميدي ندارد

گل ديگره مرده است

اشک نمي خواهد

گل هاي ديگر را

اميد زندگي باشيم

ارمين
6th December 2009, 06:54 PM
ندیدی تو هم شام تنهایی ام
نپرسیدی از راز شیدایی ام
فقط لاف مهر و وفا می زدی
نبودی رفیق غم و شادی ام
درین غربت آواره و بی نشان
شد از خستگی قلب صحرایی ام
گرفتند نادیده اشک مرا
گذشتند از عشق دریایی ام
نگفتند شاید که مجنون شوم
کشد کار آخر به رسوایی ام
نکردند یادی زمن دوستان
دریغ از دلم ،از غمم،زاری ام
فراموش شد نامم از یادها
نکردند یادی زتنهایی ام
کسی همزبان دل من نشد
دلی خسته ام مرگ زیبایی ام.
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif http://forum.hammihan.com/images/buttons/quote.gif (http://forum.hammihan.com/newreply.php?do=newreply&p=800599)




http://forum.hammihan.com/images/statusicon/post_old.gif 12-04-2007

ارمين
6th December 2009, 06:54 PM
سراسر شب را به یادت می اندیشیدم

پنجره باز بود و باد دفتر شعرم را ورق می زد

و دیوانه وار در هوا می پراکند

پرده اتاق در باد می رقصید... همه چیز حاکی از تو بود

چشمهایم...صدای باد...سکوت شب...وترانه ی تنهایی من

در دل تاریکی

ستاره ها سر گردان... مهتاب دلتنگ بود چو من...

اه... چه بی انجام می رفتی

انگاه که من ترانه ام را به تو تقدیم می کردم
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif سراسر شب را به یادت می اندیشیدم

پنجره باز بود و باد دفتر شعرم را ورق می زد

و دیوانه وار در هوا می پراکند

پرده اتاق در باد می رقصید... همه چیز حاکی از تو بود

چشمهایم...صدای باد...سکوت شب...وترانه ی تنهایی من

در دل تاریکی

ستاره ها سر گردان... مهتاب دلتنگ بود چو من...

اه... چه بی انجام می رفتی

انگاه که من ترانه ام را به تو تقدیم می کردم
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif
سراسر شب را به یادت می اندیشیدم

پنجره باز بود و باد دفتر شعرم را ورق می زد

و دیوانه وار در هوا می پراکند

پرده اتاق در باد می رقصید... همه چیز حاکی از تو بود

چشمهایم...صدای باد...سکوت شب...وترانه ی تنهایی من

در دل تاریکی

ستاره ها سر گردان... مهتاب دلتنگ بود چو من...

اه... چه بی انجام می رفتی

انگاه که من ترانه ام را به تو تقدیم می کردم

ارمين
6th December 2009, 06:55 PM
امشب گیسوان مهتاب

دوباره ترانه ی تنهایی سروده اند

و آهنگ سکوت را تکرار کنان

زمزمه می کنند

و میگویند :

......... زمان ٬ زمان رفتن تو نیست !...

ارمين
6th December 2009, 06:55 PM
خیلی وقت که یه بغضی تو صدامه

خیلی وقت که یه آهی تو نگامه

خیلی وقت حتی اشک هم قهر با من

تک و تنها تو قفس اسیر این تن

خیلی وقت خنده هام خیال و رویاست

آرزوهام چون حبابی روی دریاست

خیلی وقت که شب هام نوری نداره

توی آسمون می گردم واسه دیدن ستاره

خیلی وقت گلدون ها بدون آب اند

ماهی ها انگاری عمریه تو خواب اند

خیلی وقت قلب من خسته و پیره
برای سوختن و ساختن دیگه دیره

خیلی وقت قابی خالی رو دیواره

قابی بی عکس که تورو یادم می اره

خیلی وقت عشق تو پاها مو بسته

تنها من موندم و گیتاری شکسته

ارمين
6th December 2009, 06:55 PM
شب تو موهای قشنگت گل صد ستاره کاشته
گل لاله بوسه هاشو رولب تو جا گذاشته
دل آیینه شکسته از صدای هق هق من
بی تو بوی غم گرفته همه دقایق من
شعر دلتنگی من رو کاش میومدی می خوندی
غربت تنهاییامو مثل آتیش می سوزوندی
چه شبایی که با گریه پشت این پنجره موندم
همه غم های دلم رو به یاد چشم تو خوندم
می رسی یه روز تو از راه می دونم که دیر نمی شه
دل دلمرده عاشق از غم تو پیر نمی شه
شعر دلتنگی من رو کاش میومدی می خوندی
غربت تنهاییامو مثل آتیش می سوزوندی

ارمين
6th December 2009, 06:55 PM
ابان در تنهايي خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذريست
كه ناداني به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهايي خود غرق است
و حضور ره نوردي را مي نگرد
كه گامهايش لحظه اي
سكوت سنگين خانه را شكسته است
آسمان در تنهايي خود غرق است
و گذار پرنده اي را مي خواهد
كه بال افشان آغوش فروبسته او را بگشايد
و من در تنهايي خودم غرقم و به روزي مي انديشم
كه ديگر نباشم

ارمين
6th December 2009, 06:55 PM
ديدارم بيا هر شب ، در اين تنهايي تنها و خدا مانند ،
دلم تنگ است....
بيا اي روشن ، اي روشن تر از لبخند ،
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است .......
( مهدي اخوان ثالث )

ارمين
6th December 2009, 06:56 PM
عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....

ارمين
6th December 2009, 06:56 PM
به قول فروع:
((چراغ هاي رابطه تاريكند))
و من افسرده از ناتواني اين روح
افسرده از شنيدن آواي خوشبختي ماهيان ساده دل
كه سوار بر رود پوچي اند
من از نگاه حزن آلود خويش افسرده ام
و از شنيدن اين كه
چراغ هاي رابطه تاريكند
من از ناتواني اين روح افسرده

ارمين
6th December 2009, 06:56 PM
در هجوم وحشي باد كوير
نفس شعله افروخته اي مي گيرد
ساقه اي مي شكند
غنچه سرخ دلش مي گيرد
و صدايي است كه در زمزمه ي باد
مرا مي گويد:
خشت در خانه ي آب مي ميرد
دلم از غربت خود مي گيرد

ارمين
6th December 2009, 06:56 PM
آنان كه به شادي ام نمي آسودند

يك عمر در انتظار فرصت بودند

تا من به تو اعتماد كردم آنها

دستان تو را به خون من آلودند

پاي سند قتل من انگشت زدند

اين قوم مرا به نيت كشت زدند

خنجر خوردم ، ولي نمي بينمش آه

يعني كه مرا دوباره از پشت زدند
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif آنان كه به شادي ام نمي آسودند

يك عمر در انتظار فرصت بودند

تا من به تو اعتماد كردم آنها

دستان تو را به خون من آلودند

پاي سند قتل من انگشت زدند

اين قوم مرا به نيت كشت زدند

خنجر خوردم ، ولي نمي بينمش آه

يعني كه مرا دوباره از پشت زدند
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif
" آواز برف "
( دانه های برف بر بلندای آسمان گیتی نعره برآوردند
و هر یک لباس سپید رزم را بر تن کردند و شمیرهای
سرد خود را بر گردن بلورهای باران گذاردند و سر از
تنشان جدا ساختندو خود را در قلب آنان جای دادند ، و پای
خود را چنان محکم بر زمین گذاردند که هستی را ،نیست ساختند.
زمین تن پوش سپید دردانه های برف را به تن داشت و دست
خود را بر قلب گرمش نهاده بود تا لشکر کینه توز برف در قلبش
لانه نگسترانند او تا رسیدن نغمه دلنشین و پر طنین جوانه های سبز
خود را در دستان آینه زندانی می دید اما دل آرام از گرمای عشق برف
گونه های ریز نقش که بر صورت تب کرده اش مرحم سرما نهاده بودند،
حال با خیلی پر آسوده بر تخت نرمگه سپیدی آرمید تا به خوابی زیبا و
رویایی رود و خود را در آغوش مستانه آن دباره لخت و عریان دید تا
بوسه های سرد را از آتش عشقش بر گیرد .)
نوشته خودم
با سپاس
اژدهای آزاد

ارمين
6th December 2009, 06:57 PM
بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،

رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟

آنک، آنک کلبه ای روشن،

روی تپه، رو به روی من ...


در گشودندم.

مهربانی ها نمودندم.



__________________


به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده داراست.....بخند !!


http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،

رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟

آنک، آنک کلبه ای روشن،

روی تپه، رو به روی من ...


در گشودندم.

مهربانی ها نمودندم.



__________________


به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده داراست.....بخند !!


http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif بي صدا از خودم مي گذرم...
ديرگاهيست،
پنجره ها پنهان است
-پيچك هاي تنهايي،
انبوه خزيده اند-
و جاده ، گم
در مه اندوه...
باغ پشتي را
پاورچين،
مي گذرم...
آندم كه عميق نفس مي كشد؛
هنوز هم تنهاست،
با كوچ ترانه هاي مهاجر...
ومنتظر،
-اشك هاي خشكيده ي زرد-
...
پشت پرچين ها
مي نشينم روي سبزه ها...
آوازي نمناك مي گذرد...
صورتم مي شكفد
مثل گاهي
كه شمعداني ها را
روي ايوان
نور مي پاشم
من گاهي...

ارمين
6th December 2009, 06:57 PM
آمد و آتش به جانم کرد و رفت
با محبت امتحانم کرد و رفت
آمد و بنشست و، آشوبی بپا
در میان دودمانم کرد و رفت
آمد و روئی گشود و، شد نهان
نام خود، ورد زبانم کرد و رفت
آمد و او دود شد، من شعله ای
در وجود خود، نهانم کرد و رفت
آمد و برقی شد و، جانم بسوخت
آتشین تر، این بیانم کرد و رفت
آمدو آیینه گردانم بشد
طوطی بی همزبانم کرد و رفت
آمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمه ی آب روانم کرد و رفت
آمدو تیری زد و، شد ناپدید
همچنان صیدی نشانم کرد و رفت
آمد و چون آفتی در من فتاد
سر به سوی آسمانم کرد و رفت
__________________
در زمینی که زمان کاشت مرا
گل زیباش بجزء خار نبود
پستی و هرزگی و هرزه دری
حسرتها بهر کسی عار نبود
زارو بدبخت و گرفتار کسی
که به این عار گرفتار نبود

ارمين
6th December 2009, 06:57 PM
گفتم اندر محنت و خواری مرا
چون ببینی نیز نگذاری مرا
بعد از آن معلوم من شد کان حدیث
دست ندهد جز به دشواری مرا
از می عشقت چنان مستم که نیست
تا قیامت روی هشیاری مرا
گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست
دل تو را باد و جگرخواری مرا
از تو نتوانم که فریاد آورم
زآنکه در فریاد می‌ناری مرا
گر بنالم زیر بار عشق تو
بار بفزایی به سر باری مرا
گر زمن بیزار گردد هرچه هست
نیست
از تو روی بیزاری مرا
از من بیچاره بیزاری مکن
چون همی بینی بدین زاری مرا
گفته بودی کاخرت یاری دهم
چون بمردم کی دهی یاری مرا
پرده بردار و دل من شاد کن
در غم خود تا به کی داری مرا
چبود از بهر سگان کوی خویش
خاک کوی خویش انگاری مرا
مدتی خون خوردم و راهم نبود
نیست استعداد بیزاری مرا
نی غلط گفتم که دل خاکی شدی
گر نبودی از تو دلداری مرا
مانع خود هم منم در راه خویش
تا کی از عطار و عطاری مرا

ارمين
6th December 2009, 06:58 PM
كسی غیر از تو نمونده
اگه حتی دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاری
خودت اما دیگه نیستی
نیستی اما مونده اسمت
توی غربت شبونه
میون رنگین كمونه
خاطرات عاشقونه
آخرین ستاره بودی
تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود
تو شبای بی كسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو
شب و گریه در كمینه
تو دیگه بر نمی گردی
آخر قصه همینه...
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif كسی غیر از تو نمونده
اگه حتی دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاری
خودت اما دیگه نیستی
نیستی اما مونده اسمت
توی غربت شبونه
میون رنگین كمونه
خاطرات عاشقونه
آخرین ستاره بودی
تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود
تو شبای بی كسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو
شب و گریه در كمینه
تو دیگه بر نمی گردی
آخر قصه همینه...
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif
شاد و سرمستم اینک ...؟
در گلستانه می گردم اینک ....؟
خواب زیبایی در خواب می بینم ؟.....
صدای سخنان عاشقان را می شنوم ؟......
مرا دریابید ؟ مرا بسپارید به دست رود طغیانگر؟....
کجایند سرمستان باده نوش ؟....
آنان که بوسه بر تابیدند و عهد بشکستند ....؟
کجایند دلیران جوانمرد ....؟
رفتند و با رفتنشان قلبم را شکستند ....؟
مگر گناهم جز عشق چه بود ؟.....
مگر بی تابی هجرشان را در چشمانم ننگریستند ؟
چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟رفتند ....!
باده بر زمین ریختم چون جان خود ....؟
زمین را خونابه نوشاندم با مهر خود ....؟
آسمان را رنگ سرخ نشاندم در ذن خود ؟
چرا نمی آیند ؟ چرا نمی آیند ؟
آن کبوتران خوش خبر ....
آن حور وشان آسمان.....
آن رقاصان و دلبران .....
آن کماندارن .....
در پس فراقشان هزاران بار سوختم چون شمع ....
من آوازم
من فریادم
من فغانم
من دریای خونم
من رویای عشق ناکامم
تو را می خوانم
تو را که دستی سرد داری
تو را که قلبی سنگ داری
تو را می خواهم
تو را می خواهم
.......مرگ......
http://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gif
http://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gif
http://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gifhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gif
این سروده شعر نو را برای
مرگ نسرودم
برای زندگی سرودم
زیرا تا معنی مرگ نباشد
آن زیبایی نامعلوم است
مرا به خاطر این نثر ببخشید
ای دوستان
با سپاس از لیلی و دوستان دیگر
اژدهای آزاد



http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif http://forum.hammihan.com/images/buttons/quote.gif (http://forum.hammihan.com/newreply.php?do=newreply&p=801945) تمام روزها
روی تنهاییم راه می روم
به همه جا نگاه می کنم
مدام
خورشید
از لای پنجره نمی تابد به اتاق
و پروانه
پریدن را لای کتاب جا گذاشته است
ای کاش می توانستم
آبی آسمان رابیاورم توی شعرم
ای کاش
دوستم می داشتید

ارمين
6th December 2009, 06:58 PM
مجالی نیست
تا از آستین کوتاه روز
بالا بروم
و گپی با ستاره ها بزنم
دل تنگ آدم ها
شمعی بود
که هرشب
نور می گریست!

ارمين
6th December 2009, 06:58 PM
اين آخرين آفتابِ عمرم بود
آخـرين سپـيده قـبل از مـرگ
در مـيـان سياهــي اوهــام
من در انـديشة هميـن يك برگ
آخـرين بـرگِ دفـترِ عمرم
كـه شده پاره پاره و بي رنگ
زنـدگي يكي ، دو روزي بــود
روز اول با مـن و ديگري در جنگ
به هنگام گريه چون سيل و
به هنـگام سـوختن شـد سنـگ
سنگِ آتشينِ دهر كوبيد و
درآن دم شعله زد بر وجودم رنگ
و كنون بر سرم افـكند
ســــايـة كبـــودِ مــــرگ

ارمين
6th December 2009, 06:58 PM
عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

عشق بازان جملگی دیوانه اند

عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند

عشق کو

عاشق کجاست

معشوق کیست

جنبش نفس است که عشقش خوانده اند

آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما

گر بیابد بیشتر

گر ببیند دلبران تازه تر

عشق عالم سوز خاموش می شود

چهره ی ما هم فراموش می شود



سنگ قبرم را نمی سازد کسی

مانده ام در کوچه های بی کسی

بهترین دوستم مرا از یاد برد

سوختم خاکسترم را باد برد
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

عشق بازان جملگی دیوانه اند

عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند

عشق کو

عاشق کجاست

معشوق کیست

جنبش نفس است که عشقش خوانده اند

آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما

گر بیابد بیشتر

گر ببیند دلبران تازه تر

عشق عالم سوز خاموش می شود

چهره ی ما هم فراموش می شود



سنگ قبرم را نمی سازد کسی

مانده ام در کوچه های بی کسی

بهترین دوستم مرا از یاد برد

سوختم خاکسترم را باد برد
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif
تو از فصل غربت آمده ای
و من از فصل تنهایی
چه صادقانه باور کردی
و با نگاهت چشیدی طعم حسرتم را
چقدر ساده قسم می خوری که می مانی
هستی!
نگاهم را می شکنی وقتی بودنت را نمی بینم
می فهمم قسمتم را
تنهایی من پنجره حسرت

ارمين
6th December 2009, 06:58 PM
میان قلب من اندوه جاریست
دلم تنها و بی کس چون قناریست
چو گل در خاک گلدانی غریبه
درون پوسیده و ظاهر بهاریست
شکستم سوختم طاقت سر آمد
بگو با من:دوایت بردباریست
که را گویم در این فربت خدایا
مرا در سینه زخمی سخت کاریست
درون قاب کوچک زنده ماندن
نشان از لحظه های بی قراریست
نمی دانم چرا غم آشنایم
همیشه شادی از قلبم فراریست

ارمين
6th December 2009, 06:58 PM
... و باز بايد بنشينم غم را ديكته كنم
غم درد هر شب دوري
غم بي تو نشستن
تاريكي ان هم در روز
غم غم غم پوسيدم از اين اه ديوانه ام
غم غم غم به رنگ شبم
بي بهانه ام
غم غم غم غم و ماتم
كو خيال پروانه ام
غم غم غم خسته شدم نيست صداي ترانه ام
صداي احساس كو
عطرخوب ياس كو

صداي قديمي خستگي هاي آواره
به نيمه شب هاي من بي چاره
غم غم غم آموختم
غم غم غم با من توام
تو را هر شب تو را هر روز ديدم
تو امدي غم رفت همه ام
همه كسم همه عشقم
غم غم غم پا بروي عشقم
اعتنا از من رفت غريبه شدم
غم غم غم نا اشناي ديارم
و غم غم وغم اه بيچاره دلم
حتي او نميداند او كه برايش بود منم
و آنكه از ا وست منم
غم غم غم بروي گونه هاي خيسم
غم را باز مي نويسم
باز واژه ي من غم غم و غم

ارمين
6th December 2009, 06:59 PM
گفتم شاید ندیدنت
از خاطرم دورت کنه
http://qsmile.com/qsimages/80.gif
دیدم ندیدنت فقط
میتونه که کورم کنه

گفتم صداتو نشنوم
شاید که از یادم بری
http://qsmile.com/qsimages/80.gif
دیدم تو گوشم جز صدات
نیستش صدای دیگری

ندیدن و نشنیدنت
عشقتو از دلم نبرد
http://qsmile.com/qsimages/80.gif
فقط دونستم بی تو دل
پر پر شد و گم شد و مرد

بعد از تو باغ لحظه هام
حتی یه غنچه گل نداد

همش میگفتم با خودم
نکنه بمیرمـو نیـاد
http://qsmile.com/qsimages/54.gif
امروزا محتاج تو ام
من نمیگم دلم میگه

میگه فردا اگه مردم نیای
چه فایده نوشدارو دیگه

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 06:59 PM
سکانس ِ آخر وجودم
بد جور بوی زندگی می دهد
.
.
.
می خواهم بخوابم
صعود نزدیک است
حصاری نیست
دیواری نیست
...
می خواهم
بخوابم
.
.
.
اگرچه
...
ماه با چراغ های خاموش کاری ندارد
_________
البته نمیدونم واسه کیه

ارمين
6th December 2009, 06:59 PM
یک شاخه گل سرخ برای غمم

که مونس همه تنهائی هایم است

و نظاره گر همه آنچه را که بر دوش من گذاشته است

دوستش دارم

شاید که فردائی زیبا را برایم به ارمغان آورده باشد

ارمين
6th December 2009, 06:59 PM
...تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني٬چه نيازي٬چه غميست..
يا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد
چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...!

ارمين
6th December 2009, 06:59 PM
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !


از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !


متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت


اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

می خواستم ببوسمت از این دیار دور

می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت


نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !

از لحظه ای که هق هق ِ هر روزه ی مرا

بگذاشتی به روی دو لب ها ، دلم گرفت


از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت


ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

می خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پیش

می خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !


تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:00 PM
مثل قصه‌های هزار و یک‌شب
هزار و یک شب
و هر شب یک قصه
هر قصه سند یک روز بیشتر زندگی کردن
شاید هم یک روز دیرتر مردن
هر شب در من کسی قصه‌ای میگوید
که همه چیز در نگاه آدم‌هایش اتفاق می‌افتد
دنیای هزار و یک شب من از جنس نگاه است
و من هر شب برای یک روز بیشتر زنده بودن
و یک قصه‌ی دیگر
نگاهم را سنگین میکنم
چشمانم را میبندم

میدانی٬
تو در قصه‌های هر شب من خوشبختی
خوشبخت لحظه‌ها

میدانی لحظه یعنی چه؟

ارمين
6th December 2009, 07:00 PM
بگذار در فاصله ی پوست تو و غربت من

یکبار کلاغ به خانه اش برسد

پیش از آن که قصه به سر شود

ارمين
6th December 2009, 07:00 PM
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را

ارمين
6th December 2009, 07:00 PM
بانوی پریشان شبهای دغدغه!!!
خود را در آغوش بگیر و بخواب
هیچ کس آشفتگی ات را
شانه نخواهد زد!
این جمع ،
پر ازتنهاییاست!!!
پر از تنهائــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــی

ارمين
6th December 2009, 07:00 PM
برویم
من به پشت سر نگاه نمیکنم.
در جاده دخترکی نشسته است
و زخم زمین خوردن هایش را نگاه می کند...
بلند می شوم و ادامه می دهم
زخم های ملتهبم را بهانه نمی کنم.
می روم اما این بار تنها...
__________________

ارمين
6th December 2009, 07:01 PM
گرگ عاشق


امشب تنم خمیده و خوابم نمی برد

روزم به شب رسیده و خوابم نمی برد



از ابر پاره پاره غمهای بیشمار

یک قطره غم چکیده و خوابم نمیبرد



یا خواب من ز غصه به روحم رسیده است

یا از سرم پریده و خوابم نمیبرد



یا پشت چشم پنجره ی فولاد آسمان

آه تو را شنیده و خوابم نمیبرد



پیراهن عزیز مرا گرگ عاشقی

از رو به رو دریده و خوابم نمیبرد



صدها ستاره می شمرم تا دوباره باز

سر میزند سپیده و خوابم نمیبرد



فریاد میزنم که خدا بشنود چرا؟؟

من شانه ام خمیده و خوابم نمیبرد!!!
__________________

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:01 PM
چنان یاد از تو دارم

که گویی در دنیایت رهایم

چنان مجذوب آغوش تو بودم

که انگار از روز اول عشق

در آغوش تو خوابم

چگونه جان به اسم من تو دادی

که خود را جدا از تو نبینم

چگونه این عشق را پایداری ست

که من طاقت دوریت هیچ ندارم
__________________
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif چنان یاد از تو دارم

که گویی در دنیایت رهایم

چنان مجذوب آغوش تو بودم

که انگار از روز اول عشق

در آغوش تو خوابم

چگونه جان به اسم من تو دادی

که خود را جدا از تو نبینم

چگونه این عشق را پایداری ست

که من طاقت دوریت هیچ ندارم
__________________
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:01 PM
گریستن را همچون تمنایی ناممکن و محکوم آموخته ام

و من آن پرنده نازک بالم

تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟

گویا تارک دنیا شدم

و بهترین نماد دلتگی ام

باران

و تمام تلاش خود را با سکوتی مات و غمگین گذاشتم

و من همه چیز داشتم و اکنون هیچ ندارم

برگشته ام به زندگی عادی ام

رسیدگی به تنهایی هایم !!!
__________________

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:01 PM
یکی از شعرهایی که بسیار دوست دوستش دارم
=========
قرار بعدی
تالار مردگان
اولین پنجشنبه ای که نیستم
نه گل
نه گلاب
و نه خیرات
تو را می خواهم که پای هیچ یک از قرارها نیامدی
__________________

دلم گرفته ای دوست

ارمين
6th December 2009, 07:01 PM
ما نجات یافتگان ایم.


از میان آنان که مرگ


نی لبک هایش را


از استخوان های ایشان می تراشد


و از اشتیاق شان کمانش را.


پیکر هامان هنوز


با موسیقی_ خاموش شان شکوه می کنند.




ما نجات یافتگان ایم


برابر دیدگانمان در آسمان_ آبی هنوز هم


حلقه هایی برای گردن مان آویزان است.


همچنان


با قطره قطره ی خون مان


ثانیه های ساعت می گذرد.




ما نجات یافتگان ایم


همچنان


کرم های هراس


ما را می جوند.


پیشانی مان در غبار مدفون است.




دست های تان را می فشاریم


دیدگان تان را باز می شناسیم


اما همچنان


بدرودی در غبار


ما را با شما پیوند می دهد


بدرودی در غبار با شما پیوند مان می دهد .
__________________

ارمين
6th December 2009, 07:01 PM
فرض شما غلط است
زمین گرد نیست ، من نتوانسته ام ثابت کنم
زمین گرد نیست
هزار سال است که به دنبال خودم میگردم
مسافرم
اما هنوز نرسیده ام

ارمين
6th December 2009, 07:01 PM
این دنیا
آن نیست که ما می خواستیم
سراسر خون است و آتش
یک جهنم واقعی است
و این آوازها و آهنگ ها
یعنی زندگی ما
چیزی نیست
جز یک کنسرت غم انگیز در جهنم

ارمين
6th December 2009, 07:02 PM
انگشتان التهاب
انگشتان گیج
انگشتانی که در سطر سطر تار و پودهای عاریه
حرام می شوند
و در جاده های مشجر ملون
سقوط می کنند
انگشتان ساده مظلوم
که همیشه سمت سایه سار شمسه
- این خورشید دائم کسوف – را
نشانه می گیرند
و دلشان
برای اضطراب سبزواژه های سجاده ای می گیرد
انگشتانی که می لرزند
انگشتانی که می لرزانند
چهارچوب قوافی هندسی ِ
اسلیمی های وزین مشابه را
که دور تک تک شاخه های خشکیده آن پیچیده اند
انگشتانی که ریشه دارند
و از نوک ریش ریش شان
رج رج حروف
همراه هزار بیت ختایی رنگ
فوران می کند
انگشتان سواد
انگشتانی که می دوند
می فهمند ، می بافند ، گره می زنند
و در ترنج انفجارهایی که هزاران لچک
با نقش انگشتان خونین می آفرینند
هلاک می شوند
انگشتان عشق
انگشتان رنج
انگشتان چشمانی که پیوسته بالا را می نگرند
انگشتان سدایی که می نالد :
« هرگز به آنجا نخواهم رسید ! »
انگشتان کسی که
پای دار می میرد !

ارمين
6th December 2009, 07:02 PM
چند قرنی پیش از این عهدی بگشت

مردی عاشق با زنی زاهد بگشت

شاهد آن دو یکی مجنون ببود

دیگری شب با مه و یارش ببود

هر دو مست و شاد وخوش می رفتمی

تا که ره بر مرد عاشق بست همی

مرد عاشق بهر قوتی در زمین

کو نسیمش داد و بر دستی امین

گفت ای قاضی ، برادر چون منی

در زمان هجر من ، آن محرمی

روی من برگیرو چندی چون منی

گه به گه بر خانه ام کوبی ، زنی

او که دست گرم دوستی ، می فشرد

عهد هر کس زیر پایش می فشرد

مرد عاشق کین نمی دید ، اندر قلب اوی

محرمش را دست بر نامحرمی ، بسپرد اوی

چند روزی رفت و آن مرد آمدی

دست بر در کرد و یا الله گفت همی

زن زیبا رُخِه ، آن مرد سَهی

در حجابی آن نیازش گفتمی

ماه پنهان ، آن میان هاله ، درید

رخ بچرخاند تا که آن مه را درید

دل فریبش گفت و عهد خود شکست

تا که دید زیبای پنهان ، مه شکست

زهد خود را در نگاهی می فروخت

تیر غیبش خورد و عریان می فروخت

آن زن زاهد که در تن، لرزه دید

خود به دستش خنجری ،آلوده دید

مرد را نهی آن فکرش نمود

زین حیا در خانه محرم نمود

زن بر او فریاد بی یاری بزد

او خدایش را به یاریش بزد

گر برآنی بر من این کار خطا

خود کشم تا کرده ام باشد عطا

مرد شهوت در نهیبش خود را بزد

دست زن برکند و آن خط را نزد

مرد نامحرم ز خود اندیشه کرد

از در خانه برون شد حیله کرد

چند گشت و با خودش چندی نشاند

صبح فردا زن به مَحکمگه نشاند

در زنا با نامحرمان حکمش بخواند

شاهدان را َدر بَر مَحکومِه خواند

زن که با حجب درحیایش زنده بود

در مقام مفسده ، آبرویش رفته بود

حکم آن قاضی فاسد ، مردمان اجرا کنند

در طلوع صبح فردا، سنگسارانش کنند

حکم اجرا گشته ، زن آنقدر سنگ خورد

تا بمیرد یا که سنگ را چون زهر خورد

مردم شهرش ، تف به روی َزهد او انداخته

از برش رفتند و چون لشی برکنار انداخته

روز بگذشت و آن زن جان گرفت

رخت از آن مردم فاسد برگرفت

در مسیرش آه و ناله چون بیداد گشت

رو به درگاه خدا طاعتش بسیار گشت

زن در آن صحرا سراب آب دید

مرد دهقانی کان دوردستانش بدید

مرد دهقان سوی بر بالینش رسید

نوشدارو بود ، چون بر دادش رسید

سرگذشت زن بپرسید و به منزلگه ببرد

بر عیالش بازگو کرد و ، او مهمان ببرد

زن دباره جان ز جانش کو باز یافت

حال خود در جود خود یک راز یافت

همسر دهقان که آن زن ، تن به زیبایی بدید

شوی خود را در برش ، همبستر فردا بدید

گنج و زیور در نهان پنهان بداشت

تهمت دزدی بر آن مهمان بداشت

مرد دهقان حیله زن چون بدید

در حسادت کو نظیرش را ندید

زن به مردش گفت ،ای راست گو

پیش از این آیا چنین بود ، بازگو

مرد نیک آن پارسا زن را برون بر خانه ،گفت

در حسادت قصه زن را که چون دانسته ،گفت

زن که خود را ، در زیر دین دهقان بدید

راه کج کرد و خود دور از آن خانه بدید

مرد دهقان کیسه ای زر را به دست زن نهاد

بیست دینار در درونش بود و بر دستش نهاد

زن سپاس مرد دهقان گفت و رفت

از میان دشت وصحرا گشت ورفت

در میان دور دست، جمعی بدید

زآن هیاهویو فغان مردی بدبد

متهم بود و سزایش دار بود

قرض او هجده زر و دینار بود

زن که از نامردمی دل کنده بود

از زر و دینار چون دل کنده بود

قرض آن بنده بداد ، آزاد داشت

او اسیری بود ، آن را بنده داشت

مرد مقروض ،بنده لطفش بشد

خاک پای دامن زُهدش بشد

زن به او دینارهای مانده داد

تا رود قوتی خَرَد از بهر داد

مرد رفت و رفت تا جایی رسید

در کنار بهر آن ،به بندرگه رسید

تاجری دارا و ثروتنمد دید

کشتیان ، از زرو زیور بدبد

مرد بنده نزد آن تاجر، بگفت

از رخ آن مه رخ، زیبا بگفت

من کنیزی دارمی چونان و چین

چند هزاران بار از اینان و این

گر دهی گنجت بدو، من می دمی

آن تو را من اینچنین آن می دمی

او که خود را بنده آن زن نمود

حال او را بنده خود کرده بود

مرد تاجر وصف آن را کین بدید

در بَرَش آن مال خود را زین ندید

آن غلام حیله گر، کآن زن زاهد فروخت

صاحبش را در ازای مال ناچیزی فروخت

مرد تاجر زن بدید و گو رخش مهتاب دید

در میان خلوت خود ، زیوری کمیاب دید

زن درون حجله تاجر نگشت

بر تنش لرزیدو عریانش نگشت

مرد تاجر کین از او رفتار دید

سرگذشت او چنین پندار دید

مرد تاجردر گذشت از حال خود او را گذشت

چون که خود می خواست ، از آن درگذشت

مرد تاجر در سخن با زن چنین احوال گشت

زن سرشت جان خود، کین نهان احوال گشت

زن چو خواهش کرد از او ، او آن بکرد

کو در آن بیراهه بهر ، زن آزاد کرد

مرد تاجر رفت وزن خود در میان حور دید

محرمان در جنت و خود را میان نور دید

حال او چون یک پری در بهر دریاها ببود

با خدایش حاجتی از مهر بی رویان ببود

با دعایش ،روزگار مردمانی سخت شد

تا که قلب ایزدی بر آسمانی سخت شد

در عذاب سخت کآنان چون گرفتار آمدند

در دعا با کردگار بر راه چاره آمدند

یک ملک در آسمان چون ، اِنس گشت

امر پَروَرد ، گارَش بود ، همجنس گشت

در میان مردمان رازش ، کو بگفت

چون گنه کارید و آن راهش بگفت

مردم شهر آن که را بشنفتنی

بهر توبه نزد زن می رفتنی

زن بدور از مردمان درحجله بود

در سراپرده برویش ، هاله بود

هیچ نشناختش کآن که او می دیدنی

شوی خود در میان جمعشان می دیدنی

شوی آمد نزد همسر، زانو بزد

چون گنه کار آمد او زانو بزد

گفت روزی بهر قوتی رفتمی

همسرم را دست یاری دادمی

من ندانستم که او گرگی بُدی

همدمم را کشت ، آنجا نی بُدی

مرد عاشق راز خود بر راست گفت

زن از او راضی شد وکآن باز گفت

مرد قاضی رفت و خود تقصیر کار

نزد قاضی رفت و زن ، پرهیزکار

کردۀ پَستِ خودش را کآن باز گفت

آنچه بر زن کرده را چون باز گفت

زن بدو بخشید آن ، کردار پست خویش

چون که صابی گشته در ، ایمان خویش

مردمان یک یک به دیدارش شدند

بهر توبه در گنه ، زارش شدند

بنده در ذَنش ، خودش بخشوده دید

چون گناه مردمان ، نابخشوده دید

او به دیدارسرای زن زاهد برفت

آن گناهش گفته ، خود آسوده رفت

زن گناه مردمان را جز یکی

بنده در بندش کشیدست آن یکی

بنده با آن زن بگفت ، احوال خویش

نی چرا بخشوده گشت آن حال خویش

زن بگفتش دیگران زین مهر من

چون تو نی دارند بر جانان من

من تو را دست خدایی داده ام

دیگران را من چنین نی داده ام

تو دو دستم را بریدی از دو کتف

پاسخ مهرم چه دادی ، چون شگفت

دست یاران جز که بر یاری شود

او که آن دستش برید عاری شود

من تو را نی بخشم و ترکت کنند

تا که این را مردمام رسمم کنند

دست یاران را ز یاری بر نکن

جان مهرش را ز لب ، آکنده کن

زن در آخر راز خود را باز گفت

بر همه کس آشکارا ، آن باز گفت

او در آن وادی خوبانه ، بماند

در مسیر زهد یاران ، کو بماند

قصه آن زن تمام شد ای دوستان

ارمين
6th December 2009, 07:03 PM
مزار دلی را که تو جانش باشی

معشوقه‌ی پیدا و نهانش باشی

زان می‌ترسم که از دلازاری تو

دل خون شود و تو در میانش باشی

ارمين
6th December 2009, 07:03 PM
در اين دنيا تك و تنها شدم من .گياهي در دل صحرا شدم من

چو مجنوني كه از مردم گريزد . شتابان در پي ليلا شدم من

چه بي اثر مي خندد چه بي ثمر ميگريد

به ناكامي . چرا رسوا شدم من .چرا عاشق چرا شيدا شدم من

من ان دير اشنا را ميشناسم

من ان شيري ندارا مي شناسم

محبت بين ما كار خدا بود

از اينجا من خدا را ميشناسم

چه بي اثر مي خندد چه بي ثمر ميگريد

به ناكامي چرا رسوا شدم من . چرا عاشق چرا شيدا شدم من

خوشا ان روزي كه اين دنيا سر ايد

قيامت با قيام محشر ايد .بگيرم دامن عدل الهي

بپرسم كام عاشق كي بر ايد


چه بي اثر ميخندد چه بي ثمر ميگريد

به ناكامي چرا رسوا شدم من .چرا عاشق چرا شيدا شدم من

ارمين
6th December 2009, 07:03 PM
بيهوده عاشق تو شدم


نه نامي داشتي


نه چهره اي.


در تاريكي بازي ميكردم


بايد ميباختم


حالا منم و دست هاي خالي


و ماه كه سكه اي است


دست نيافتني


حالا منم و سرشكستگي


قمار بازان


سرشكسته به خانه بر مي گردند

ارمين
6th December 2009, 07:03 PM
به يك كارت پستال سياه و سفيد ميمانيم

پسراني با چهره هايي از ابر

انگار گير افتاده باشيم

در بارانهاي تابستاني

گريه هايمان را

به دشت برده ايم

و آوازهاي عاشقانه مان را.

مخفيانه عاشق شده ايم

تا پدرها

ديگر سرزنش مان نكنند

ارمين
6th December 2009, 07:03 PM
خاطره مي شديم شايد

اگر همين نزديكي ها

چيزي بيشتر از حد معمول اتفاق افتاده بوديم .

فكرش را بكن

ديگر آنقدر دروغ بزرگي نبودي

كه من باور كنم

سنگفرشهاي پارك

گاه و بي گاهِ اينهمه مدت

رد پاهايت را راستي راستي خالي بسته اند .

ببين چه حقيقت شاخ داري شده ام

كه تا بيايم باورت شوم

آرزو مي كنم اي كاش

امتداد جاده ها را مي شد

از پر پيچ و خمشان بازداشت

كه ديگر

اينهمه سفرهاي قشنگت را

به روي خودم بالا نياورم

مي شود نگهداريد آقا

همين بغل

زير دلمان را زده است اين خانوم
__________________
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:03 PM
هر شب
به آسمان،
از راه كوچكي
بالا ميروم
كم نور ترين ستاره ام
و سال هاست منتظر
شايد تو
مالكم باشي
__________________

ارمين
6th December 2009, 07:04 PM
چه فرقي ميكند
زمين كروي باشد يا مستطيلي
وقتي سفري در كار نيست!؟
چه فرقي ميكند
لحاف در چه اندازه اي باشد
وقتي پايي نداري كه دراز كني !؟
اين خورشيد
چه بتابد چه نتابد
چه فرقي به حال مردگان دارد!؟

ارمين
6th December 2009, 07:04 PM
زندگي را به بهانه خواب

خواب را به بهانه درد

درد را به بهانه تو

فراموش کردم

حال خود قضاوت کن که

از من چه ماند

جز تويي که وقت و بي وقت من را

انکار مي کني

ارمين
6th December 2009, 07:04 PM
در سرزمین من عاشق بودن جنایت است .
در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -روزی هزار بار سنگسار میشود.
در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند
و دستها عطر نوازش را در تاریکیها...
در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است
__________________

ارمين
6th December 2009, 07:04 PM
وقتی که رفت اخم كردم
برمي گشت و يك سبد انار با او بود ؛
خنديدم
و بچه گانه دستم را دراز كردم
و او از انارهايش يك دانه هم به من نداد
دلم مي خواست بخندم ولي گريستم
و ناگهان همه گفتند تو ديگر مرد شدي!
باشد از فردا مرد مي شوم
امروز يك انار به من بدهيد

ارمين
6th December 2009, 07:04 PM
یکی بود یکی نبود
دل من شکسته بود
زیر بارون تو خزون
قدمام چه خسته بود
تویه لحظه های من
سایه ی سیاهه غم
با تمومه وجودش
یه نفس نشسته بود
گلای خزون زده
برگایه زرد ،تویه باغ
قصه یه سخت عبور
از همه خاطره ها
سرد و بی روح و سیاه
خنده ی تلخه لبام
غم شده همخونمو
بویه مرگ تو کوچه ها...
__________________

ارمين
6th December 2009, 07:05 PM
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد
__________________
http://njavan.ir/images/smilies/new/16.gif تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود. *
http://njavan.ir/images/smilies/new/16.gif تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد*

ارمين
6th December 2009, 07:05 PM
سرزمینی که من در آن زندگی می‌کنم
خوبی‌هایی دارد
و بدی‌هایی...
بدی‌هایش را می‌شود نادیده گرفت
و گذاشت
که ترا نادیده بگیرند
درد من این نیست.
سرزمینی که من در آن زندگی می‌کنم
خوبی‌هایی دارد
من دل به خوبی‌هایش خوش کردم
مثلاً همین لحظه
نشسته بر گرده زمان
پشت این میز سنگی
در گذر حوادث
و آسمان بالای سرم
چنان دور
که حتی نیم نگاهی به من نمی‌اندازد
گرچه به رنگ آسمان شهر من باشد.
این سرزمین خوبی‌هایی دارد
و خوبی‌هایش یکی این که
تو خودت هستی
رها...
مثل ذره در بی نهایت
نگاه می‌کنی به اطرافت
تا شعاع هزاران کیلومتری
دیارالبشری نیست
و اگر هست
نه ترا با آنها کاری هست
نه آنها با تو
تو خودت هستی
تنها...
مثل خداوند باریتعالی
در هفت آسمان پهناور.

و این یکی از خوبی‌های این سرزمین است
که تو خودت هستی
تنها
مثل ماه سرگردان
در لایتناهی آسمان.
و من این تنهایی را دوست می‌دارم
می‌خواهم که خودم باشم
هیچ کس حتی نگاهم نکند
و نپرسد، علی بک خرت به چند؟
چرا که نه خری دارم
و نه سررشته‌ای از چند و چون.

این سرزمین خوبی‌هایی دارد
یکی این که
تو خودت هستی
تنها
تنها
تنها.

ارمين
6th December 2009, 07:05 PM
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خدا حافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویا ها
بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ
همین حالا
کمی غمگین خداحافظ

ارمين
6th December 2009, 07:10 PM
درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده رنگی زرد دارم
ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همی دانم دلی پر درد دارم

ارمين
6th December 2009, 07:12 PM
من پرنده‌ای هستم که هنوز پرهایی از جنس پرواز دارم٬
اما جایی برای پرواز ندارم٬
آنهایی که سکوت را در من شکستند٬
عصیان باقی گذاشتند٬
آنهایی که چشمان مرا گرفتند٬
رنگ باقی گذاشتند....

ارمين
6th December 2009, 07:12 PM
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

ارمين
6th December 2009, 07:13 PM
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بست

ارمين
6th December 2009, 07:13 PM
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست

ارمين
6th December 2009, 07:13 PM
دلم برای کسی تنگ است...

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد،رفت و پایان داد

کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود

ارمين
6th December 2009, 07:14 PM
بیا در کوچه های شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم تنها
برای قلب بیمارش بمیریم
اگر صد بار قلبی را شکستیم
فقط یک بار بیا حساس باشیم
_______________

ارمين
6th December 2009, 07:14 PM
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست!!
ای خیالت من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم

ارمين
6th December 2009, 07:14 PM
من در اينجا مانده ام خاموش
بر جا ايستاده...سرد...
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي...زير باران

ارمين
6th December 2009, 07:14 PM
دلم مي گيرد

وقتي در درونم

بزرگ مي شوي
__________________
پشت در انگار یک خدای مجروح به پشت افتاده است

من دلم میسوزد این خدا به کمک محتاج است

پرهام اهل جزیره ی ناشناخته

ارمين
6th December 2009, 07:15 PM
هر شب

با تو خودم را به جاده مي سپارم

صبح

تنها

اول جاده ايستاده ام

ارمين
6th December 2009, 07:15 PM
مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك مي زنه
حسرت داشتن تو ، پير شده ، عينك مي زنه
صورتم سرخ شده بود ، اما حالا آبود شده
جدايي يه عمر داره توي اون چك مي زنه
اوني آه من نمي خواستمش ولي منو مي خواست
منو مي بينه يه وقت ، دوباره چشمك مي زنه
يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر ؟
هنوزم آامپيوتر داره برام تك مي زنه
حالا آه گذشت و رفتي و منم تموم شدم
مث تو آي آدمو جاي عروسك مي زنه ؟
ديشب از خواب پريدم خوب شد ، آخه ديدم يكي
داره به ماشين تو ، هي گل ميخك مي زنه
تو آه تنها نبودي ،يكي پيشت نشسته بود
بگذريم اين دل من هميشه با شك مي زنه
اوني آه بهم مي گفت دوست دارم دوسم نداشت
ديده بودم واسه ي دختره سوتك مي زنه
باورت مي شه هنوز عاشقتم اون روز خوب
مي زنه « تولدت مبارك » دل هنوز واست
تو زياد دوسم نداشتي ، خوب مقصر نبودي
آي مياد امضا زير قول يه آودك مي زنه ؟
نه آه بچه ها بدن ، پاك و زلاله قلبشون
ولي نبض عقلشون يه قدري آوچك مي زنه
فكر نكن فقط تويي رسمه يه وقتا حوصله
ميره آسمون ، خودش رو جاي لك لك مي

ارمين
6th December 2009, 07:15 PM
بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم
__________________

هیچ وقت
ازخدانخواه
که تمام دنیاروبهت بده،
فقط بخواه کسی روبهت بده
که توروبه تمام دنیا ندهhttp://njavan.ir/forum/images/smilies/new/53.gif

ارمين
6th December 2009, 07:15 PM
از باغ مي‌برند چراغاني‌ات كنند
تا كاج جشنهاي زمستاني‌ات كنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»
تنها به اين بهانه كه باراني‌ات كنند

يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي‌برند كه زنداني‌ات كنند

اي گل گمان مكن به شب جشن مي‌روي
شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه‌اي است كه قرباني‌ات كنند
__________________
تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود
غم و اندوه توام در دل و جان خواهد بود

http://forum.hammihan.com/image.php?type=sigpic&userid=10476&dateline=1258454005

ارمين
6th December 2009, 07:16 PM
كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است

ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين
آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم
بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است

يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم
ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است

بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است

ارمين
6th December 2009, 07:16 PM
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم

ارمين
6th December 2009, 07:16 PM
برای دستهایی که مرا جستند

و برای چشمانی که مرا قطره قطره...

برای لبهایی که ترانه ام کردند

و بعد شاید مرثیه ای

حکایتم کن به غروب رسیده ام

ارمين
6th December 2009, 07:17 PM
آماده ام برای تمام دردهای عالم

برای تمام بدبختی هایی که قرار است

یکهو روی سرم خراب شوند ...

به دردها بگو بیایند

دارم انتظارشان را می کشم

مانند فاحشه ای که با لباس خواب نازکش روی تخت آماده است

تا مرد بعدی وارد اتاق شود ...

...

به دردها بگو بیایند ...

ارمين
6th December 2009, 07:17 PM
گوش کن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

من به نوميدي خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

ارمين
6th December 2009, 07:17 PM
خیابون خیسه و تنها

من و شب راهی فردا

هیچ صدایی نیست تو گوشم

جز صدای خستهء ما
جز صدای خستهء ما

صدای خش خش برگا زیر پام زنگ زمستون
بهترین ترانمون بود صدای بارش بارون

توی دست سرد ناودون


من و تو که رهسپار روزای خوب بهاریم

باید این شبهای سردو هر دو پشت سر بذاریم

من و تو خسته ایم اما به هدف چیزی نمونده

رسیده به صبح صادق کسی که شبو سوزونده

تو بودی که به داد من رسیدی

وقتی که بی رفیق و تنها بودم

آفتاب گرمی شدی و تابیدی

به روز خاکستری و کبودم
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:17 PM
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست .
مرگ وارونه يک زنجره نيست .
مرگ در ذهن اقاقي جاري است .
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .
مرگ در حنجره سرخ – گلو مي خواند .
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .
مرگ ...
گاه درسايه نشسته است به ما مي نگرد .
و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است .

ارمين
6th December 2009, 07:18 PM
ای غروب غمزده
بر من ببار
بر برگهای بی طراوت من
اما اب عقیم
بی نم باران گذشت و رفت


عابر به سوی من
بر شاخسار من
بر شاخسار بی بر و برگم نظر فکن
اینجا
هر چند چشمه سار روان نیست
بنشین
بنشین دمی و بر من تنها نگاه کن
عابر
این هیچ التفات شتابان گذشت و رفت

ای پر کشیده جانب ناهید و ماه و مهر
جولان دهنده در دل این واژگون سپهر
هشدار بیم غرش توفان
هشدار بیم بارش و بوران است
بر شاخسار من بنشین
اما پرنده
هیچش به دل نه بیم ز توفان گذشت و رفت

هان آهوی فراری این صحرا
تا دوردست می نگرم
صیاد نیست در پی صید تو بازگرد
قدری درنگ در بر من
قدری درنگ کن
آهو
چون برق و باد هراسان گذشت و رفت

شب می رسید و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت
__________________
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif ای غروب غمزده
بر من ببار
بر برگهای بی طراوت من
اما اب عقیم
بی نم باران گذشت و رفت


عابر به سوی من
بر شاخسار من
بر شاخسار بی بر و برگم نظر فکن
اینجا
هر چند چشمه سار روان نیست
بنشین
بنشین دمی و بر من تنها نگاه کن
عابر
این هیچ التفات شتابان گذشت و رفت

ای پر کشیده جانب ناهید و ماه و مهر
جولان دهنده در دل این واژگون سپهر
هشدار بیم غرش توفان
هشدار بیم بارش و بوران است
بر شاخسار من بنشین
اما پرنده
هیچش به دل نه بیم ز توفان گذشت و رفت

هان آهوی فراری این صحرا
تا دوردست می نگرم
صیاد نیست در پی صید تو بازگرد
قدری درنگ در بر من
قدری درنگ کن
آهو
چون برق و باد هراسان گذشت و رفت

شب می رسید و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت
__________________
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:18 PM
باز مثل هر شب بغضی راه گلویم را سد کرده است
می خواهم نامت را صدا کنم
اما نمی توانم
باد می وزد و دفتر خاطرات را ورق می زند
در میان خاطرات پوسیده ام باز تو را می بینم
اشک هایم جاری می شوند
خاطرات پوسیده را به قلبم می فشارم تا یاد تو آرامم کند
دفتر خاطرات خیس می شود
و نوشته هایم آرام آرام محو می شوند
تمام دفترم سفید می شود
تنها یک کلمه در آن باقی می ماند
و من میدانم که. . .
نام تو هرگز محو نخواهد شد !

ارمين
6th December 2009, 07:18 PM
کاش می دانستم این روزها چه بهایی دارد!!!



کاش می دانستم آخر قصه ی روزگار چه می شود!!!!!!!!


گفتی از دل تنگم بگم دل من تنها به خاطر دوری از تو تنگه عزیزم



. نمی دونم چی بگم شاید بعضی وقت ها سکوت مفهوم خیلی



از حرف ها رو بگه ولی بدون, توی دلم خیلی گفتنی هاست



که می خواد فریاد بزنه ولی شرمش می گیره از تو .



آخه دوست نداره تو رو با حرفهای غمگینش ناراحت کنه سکوت می کنه



همین قدرقانع هستم که بیام و اینجا چند سطری خط خطی کنم و برم

ارمين
6th December 2009, 07:19 PM
به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده داراست.....بخند !!


http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:19 PM
تنهاییم را با تو قسمت می کنم
سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهاییم عالمی نیست

ارمين
6th December 2009, 07:19 PM
دنیای غریبی است
کسی به فکر
رنج های من نیست
درد و غم
مرا بین خود
تقسیم کرده اند
و سنگینی این جهان
ازارم می دهد
کسی نمی بیند
درون من
چه غوغایی است؟؟؟
کسی نمی پرسد
چرا من دیگر
هیچ شباهتی
به خودم ندارم؟؟؟
من
از نفسهای سرد زندگی
از گمشدن تمام چیزهای خوب
و از تمام شدن خودم
ترسیده ام!!!
من
صدای پای خودم را
نمی توانم بشنوم
و بیهوده در سکوتی گنگ
و در تحرکی مرده
خودم را جستجو می کنم!!!
من تمام شده ام
این دیگر
من نیستم!!!

ارمين
6th December 2009, 07:19 PM
افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ
افتاده ام به گوشه ي تنهائي
من يكطرف نشسته ام و غمها
ايستاده اند گرم و صف آرائي
***
در بزم گرم زندگيم، بيگاه
سنگي فتاد و ساغر من بشكست
طفلم رميد و همسر من بگريخت
دستي رسيد و رشته ما بگسست
***
عمري قرار زندگيم بودند
رفتند و هيچ صبر و قرارم نيست
خواهم ز چنگ حادثه بگريزم
ايواي من كه پاي فرارم نيست
***
كو خنده هاي كودك دلبندم؟
آن گر مخوي نغمه سرايم كو؟
آنكس كه كودكانه گه بيگاه ـــ
ميگفت قصه ها ز برايم كو؟
***
ايواي از شكنجه هاي تنهائي
كو همسرم؟ كجاست هماغوشم؟
فرزند من كجاست كه با شادي ـــ
بالا رود ز دست و سر و دوشم؟
***
خاموش مانده خانه من امشب
در آن خروش و همهمه بر پا نيست
دلبند كودكم كه دلم ميبرد ـــ
آرام جان خسته «‌ بابا » نيست
***
اي تك ستاره هاي شب تارم
اي اشكها! ز ديده فرو ريزيد
اي لحظه هاي غم زده! بنشينيد
اي ديوهاي حادثه! بر خيزيد
***
در اين شب سياه غم آلوده
من هستم و سكوت غم انگيزي
وز اين سياه چال ،نصيبم نيست ـــ
جز واي واي شوم شباويزي

ارمين
6th December 2009, 07:20 PM
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........

ارمين
6th December 2009, 07:20 PM
گویند که معشوق تو زشتست و سیاه

گر زشت و سیاهست مرا نیست گناه

من عاشقم و دلم بر او گشته تباه

عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه

ارمين
6th December 2009, 07:20 PM
به روی قلب خود من آخرین بار، هزاران نقش ها برخود کشیدم

دریغا لحظه ی در این جهانم ، نشانی از دل و یارم ندیدم

بدانستم که تا آنروز مرگم ، تک و تنها و بی ساما ن به دنیا

هزاران غم ها را من به جانم ، که از دوری تو بر خود خریدم

ارمين
6th December 2009, 07:20 PM
دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
باز گردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند

ارمين
6th December 2009, 07:22 PM
عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....

ارمين
6th December 2009, 07:23 PM
تمام روزها
روی تنهاییم راه می روم
به همه جا نگاه می کنم
مدام
خورشید
از لای پنجره نمی تابد به اتاق
و پروانه
پریدن را لای کتاب جا گذاشته است
ای کاش می توانستم
آبی آسمان رابیاورم توی شعرم
ای کاش
دوستم می داشتید!
__________________

كوه با نخستين سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستين درد
در من زندانی ستمگری بود
كه به آواز زنجيرش خو نمی كرد
و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم...

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:23 PM
مجالی نیست
تا از آستین کوتاه روز
بالا بروم
و گپی با ستاره ها بزنم
دل تنگ آدم ها
شمعی بود
که هرشب
نور می گریست

ارمين
6th December 2009, 07:24 PM
و اين آخرين آفتابِ عمرم بود
آخـرين سپـيده قـبل از مـرگ
در مـيـان سياهــي اوهــام
من در انـديشة هميـن يك برگ
آخـرين بـرگِ دفـترِ عمرم
كـه شده پاره پاره و بي رنگ
زنـدگي يكي ، دو روزي بــود
روز اول با مـن و ديگري در جنگ
به هنگام گريه چون سيل و
به هنـگام سـوختن شـد سنـگ
سنگِ آتشينِ دهر كوبيد و
درآن دم شعله زد بر وجودم رنگ
و كنون بر سرم افـكند
ســــايـة كبـــودِ مــــرگ

ارمين
6th December 2009, 07:24 PM
عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

عشق بازان جملگی دیوانه اند

عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند

عشق کو

عاشق کجاست

معشوق کیست

جنبش نفس است که عشقش خوانده اند

آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما

گر بیابد بیشتر

گر ببیند دلبران تازه تر

عشق عالم سوز خاموش می شود

چهره ی ما هم فراموش می شود



سنگ قبرم را نمی سازد کسی

مانده ام در کوچه های بی کسی

بهترین دوستم مرا از یاد برد

سوختم خاکسترم را باد برد

ارمين
6th December 2009, 07:25 PM
در آسمان دل من ستاره پیدا نیست
بخوان تو ماه من امشب حدیث تنهایی
-------------------------------------------------
من پنجره.....
و رد پای همیشگی یک نگاه
و ابری که همیشه بی موقع گریه اش می گیرد!
---------------------------------------------------------
من .(خط فاصله)تو.....
نه .......
شاید علامت تفریق است
بین ما
حالا که هر چه بیشتر می رویم
به صفر ....
نزدیک تر می شویم

ارمين
6th December 2009, 07:25 PM
تو از فصل غربت آمده ای
و من از فصل تنهایی
چه صادقانه باور کردی
و با نگاهت چشیدی طعم حسرتم را
چقدر ساده قسم می خوری که می مانی
هستی!
نگاهم را می شکنی وقتی بودنت را نمی بینم
می فهمم قسمتم را
تنهایی من پنجره حسرت

ارمين
6th December 2009, 07:25 PM
میان قلب من اندوه جاریست
دلم تنها و بی کس چون قناریست
چو گل در خاک گلدانی غریبه
درون پوسیده و ظاهر بهاریست
شکستم سوختم طاقت سر آمد
بگو با من:دوایت بردباریست
که را گویم در این فربت خدایا
مرا در سینه زخمی سخت کاریست
درون قاب کوچک زنده ماندن
نشان از لحظه های بی قراریست
نمی دانم چرا غم آشنایم
همیشه شادی از قلبم فراریست

ارمين
6th December 2009, 07:25 PM
مرگ بهشت است ...
وقتی که زندگی جهنم است ...

ارمين
6th December 2009, 07:26 PM
... و باز بايد بنشينم غم را ديكته كنم
غم درد هر شب دوري
غم بي تو نشستن
تاريكي ان هم در روز
غم غم غم پوسيدم از اين اه ديوانه ام
غم غم غم به رنگ شبم
بي بهانه ام
غم غم غم غم و ماتم
كو خيال پروانه ام
غم غم غم خسته شدم نيست صداي ترانه ام
صداي احساس كو
عطرخوب ياس كو

صداي قديمي خستگي هاي آواره
به نيمه شب هاي من بي چاره
غم غم غم آموختم
غم غم غم با من توام
تو را هر شب تو را هر روز ديدم
تو امدي غم رفت همه ام
همه كسم همه عشقم
غم غم غم پا بروي عشقم
اعتنا از من رفت غريبه شدم
غم غم غم نا اشناي ديارم
و غم غم وغم اه بيچاره دلم
حتي او نميداند او كه برايش بود منم
و آنكه از ا وست منم
غم غم غم بروي گونه هاي خيسم
غم را باز مي نويسم
باز واژه ي من غم غم و غم
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:26 PM
گفتم شاید ندیدنت
از خاطرم دورت کنه
http://qsmile.com/qsimages/80.gif
دیدم ندیدنت فقط
میتونه که کورم کنه

گفتم صداتو نشنوم
شاید که از یادم بری
http://qsmile.com/qsimages/80.gif
دیدم تو گوشم جز صدات
نیستش صدای دیگری

ندیدن و نشنیدنت
عشقتو از دلم نبرد
http://qsmile.com/qsimages/80.gif
فقط دونستم بی تو دل
پر پر شد و گم شد و مرد

بعد از تو باغ لحظه هام
حتی یه غنچه گل نداد

همش میگفتم با خودم
نکنه بمیرمـو نیـاد
http://qsmile.com/qsimages/54.gif
امروزا محتاج تو ام
من نمیگم دلم میگه

میگه فردا اگه مردم نیای
چه فایده نوشدارو دیگه

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif (http://forum.hammihan.com/newreply.php?do=newreply&p=802034)

ارمين
6th December 2009, 07:27 PM
سکانس ِ آخر وجودم
بد جور بوی زندگی می دهد
.
.
.
می خواهم بخوابم
صعود نزدیک است
حصاری نیست
دیواری نیست
...
می خواهم
بخوابم
.
.
.
اگرچه
...
ماه با چراغ های خاموش کاری ندارد
_________
البته نمیدونم واسه کیه

ارمين
6th December 2009, 07:27 PM
یک شاخه گل سرخ برای غمم

که مونس همه تنهائی هایم است

و نظاره گر همه آنچه را که بر دوش من گذاشته است

دوستش دارم

شاید که فردائی زیبا را برایم به ارمغان آورده باشد

ارمين
6th December 2009, 07:27 PM
...تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني٬چه نيازي٬چه غميست..
يا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد
چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...!

ارمين
6th December 2009, 07:27 PM
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !


از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !


متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت


اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

می خواستم ببوسمت از این دیار دور

می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت


نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !

از لحظه ای که هق هق ِ هر روزه ی مرا

بگذاشتی به روی دو لب ها ، دلم گرفت


از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت


ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

می خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پیش

می خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !


تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت

ارمين
6th December 2009, 07:27 PM
دلم گرفته ای دوست

ارمين
6th December 2009, 07:28 PM
مثل قصه‌های هزار و یک‌شب
هزار و یک شب
و هر شب یک قصه
هر قصه سند یک روز بیشتر زندگی کردن
شاید هم یک روز دیرتر مردن
هر شب در من کسی قصه‌ای میگوید
که همه چیز در نگاه آدم‌هایش اتفاق می‌افتد
دنیای هزار و یک شب من از جنس نگاه است
و من هر شب برای یک روز بیشتر زنده بودن
و یک قصه‌ی دیگر
نگاهم را سنگین میکنم
چشمانم را میبندم

میدانی٬
تو در قصه‌های هر شب من خوشبختی
خوشبخت لحظه‌ها

میدانی لحظه یعنی چه؟

ارمين
6th December 2009, 07:28 PM
بگذار در فاصله ی پوست تو و غربت من

یکبار کلاغ به خانه اش برسد

پیش از آن که قصه به سر شود

ارمين
6th December 2009, 07:28 PM
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را

ارمين
6th December 2009, 07:28 PM
بانوی پریشان شبهای دغدغه!!!
خود را در آغوش بگیر و بخواب
هیچ کس آشفتگی ات را
شانه نخواهد زد!
این جمع ،
پر ازتنهاییاست!!!
پر از تنهائــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــی

ارمين
6th December 2009, 07:29 PM
تمامش حرف دلم بود

ارمين
6th December 2009, 07:29 PM
برویم
من به پشت سر نگاه نمیکنم.
در جاده دخترکی نشسته است
و زخم زمین خوردن هایش را نگاه می کند...
بلند می شوم و ادامه می دهم
زخم های ملتهبم را بهانه نمی کنم.
می روم اما این بار تنها...

ارمين
6th December 2009, 07:29 PM
گرگ عاشق


امشب تنم خمیده و خوابم نمی برد

روزم به شب رسیده و خوابم نمی برد



از ابر پاره پاره غمهای بیشمار

یک قطره غم چکیده و خوابم نمیبرد



یا خواب من ز غصه به روحم رسیده است

یا از سرم پریده و خوابم نمیبرد



یا پشت چشم پنجره ی فولاد آسمان

آه تو را شنیده و خوابم نمیبرد



پیراهن عزیز مرا گرگ عاشقی

از رو به رو دریده و خوابم نمیبرد



صدها ستاره می شمرم تا دوباره باز

سر میزند سپیده و خوابم نمیبرد



فریاد میزنم که خدا بشنود چرا؟؟

من شانه ام خمیده و خوابم نمیبرد!!!
__________________

ارمين
6th December 2009, 07:29 PM
چنان یاد از تو دارم

که گویی در دنیایت رهایم

چنان مجذوب آغوش تو بودم

که انگار از روز اول عشق

در آغوش تو خوابم

چگونه جان به اسم من تو دادی

که خود را جدا از تو نبینم

چگونه این عشق را پایداری ست

که من طاقت دوریت هیچ ندارم
__________________

ارمين
6th December 2009, 07:30 PM
گریستن را همچون تمنایی ناممکن و محکوم آموخته ام

و من آن پرنده نازک بالم

تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟

گویا تارک دنیا شدم

و بهترین نماد دلتگی ام

باران

و تمام تلاش خود را با سکوتی مات و غمگین گذاشتم

و من همه چیز داشتم و اکنون هیچ ندارم

برگشته ام به زندگی عادی ام

رسیدگی به تنهایی هایم !!!
__________________

http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:30 PM
یکی از شعرهایی که بسیار دوست دوستش دارم
=========
قرار بعدی
تالار مردگان
اولین پنجشنبه ای که نیستم
نه گل
نه گلاب
و نه خیرات
تو را می خواهم که پای هیچ یک از قرارها نیامدی
__________________

دلم گرفته ای دوست

ارمين
6th December 2009, 07:30 PM
ما نجات یافتگان ایم.


از میان آنان که مرگ


نی لبک هایش را


از استخوان های ایشان می تراشد


و از اشتیاق شان کمانش را.


پیکر هامان هنوز


با موسیقی_ خاموش شان شکوه می کنند.




ما نجات یافتگان ایم


برابر دیدگانمان در آسمان_ آبی هنوز هم


حلقه هایی برای گردن مان آویزان است.


همچنان


با قطره قطره ی خون مان


ثانیه های ساعت می گذرد.




ما نجات یافتگان ایم


همچنان


کرم های هراس


ما را می جوند.


پیشانی مان در غبار مدفون است.




دست های تان را می فشاریم


دیدگان تان را باز می شناسیم


اما همچنان


بدرودی در غبار


ما را با شما پیوند می دهد


بدرودی در غبار با شما پیوند مان می دهد .
__________________

ارمين
6th December 2009, 07:30 PM
دستان سرد
يکی پس از ديگری
نوار تاريکی را بلند می کنند
چشم می گشايم
زنده ام
هنوز
در ميانه ی زخمی تازه

ارمين
6th December 2009, 07:30 PM
فرض شما غلط است
زمین گرد نیست ، من نتوانسته ام ثابت کنم
زمین گرد نیست
هزار سال است که به دنبال خودم میگردم
مسافرم
اما هنوز نرسیده ام

ارمين
6th December 2009, 07:31 PM
این دنیا
آن نیست که ما می خواستیم
سراسر خون است و آتش
یک جهنم واقعی است
و این آوازها و آهنگ ها
یعنی زندگی ما
چیزی نیست
جز یک کنسرت غم انگیز در جهنم

ارمين
6th December 2009, 07:31 PM
انگشتان التهاب
انگشتان گیج
انگشتانی که در سطر سطر تار و پودهای عاریه
حرام می شوند
و در جاده های مشجر ملون
سقوط می کنند
انگشتان ساده مظلوم
که همیشه سمت سایه سار شمسه
- این خورشید دائم کسوف – را
نشانه می گیرند
و دلشان
برای اضطراب سبزواژه های سجاده ای می گیرد
انگشتانی که می لرزند
انگشتانی که می لرزانند
چهارچوب قوافی هندسی ِ
اسلیمی های وزین مشابه را
که دور تک تک شاخه های خشکیده آن پیچیده اند
انگشتانی که ریشه دارند
و از نوک ریش ریش شان
رج رج حروف
همراه هزار بیت ختایی رنگ
فوران می کند
انگشتان سواد
انگشتانی که می دوند
می فهمند ، می بافند ، گره می زنند
و در ترنج انفجارهایی که هزاران لچک
با نقش انگشتان خونین می آفرینند
هلاک می شوند
انگشتان عشق
انگشتان رنج
انگشتان چشمانی که پیوسته بالا را می نگرند
انگشتان سدایی که می نالد :
« هرگز به آنجا نخواهم رسید ! »
انگشتان کسی که
پای دار می میرد

ارمين
6th December 2009, 07:31 PM
دوست من زمان برای ویرایش این شعر نداشم
خوشحال می شوم اگر مرا در آن یاری رسانید
با سپاس
اژدهای آزاد

ارمين
6th December 2009, 07:32 PM
چند قرنی پیش از این عهدی بگشت

مردی عاشق با زنی زاهد بگشت

شاهد آن دو یکی مجنون ببود

دیگری شب با مه و یارش ببود

هر دو مست و شاد وخوش می رفتمی

تا که ره بر مرد عاشق بست همی

مرد عاشق بهر قوتی در زمین

کو نسیمش داد و بر دستی امین

گفت ای قاضی ، برادر چون منی

در زمان هجر من ، آن محرمی

روی من برگیرو چندی چون منی

گه به گه بر خانه ام کوبی ، زنی

او که دست گرم دوستی ، می فشرد

عهد هر کس زیر پایش می فشرد

مرد عاشق کین نمی دید ، اندر قلب اوی

محرمش را دست بر نامحرمی ، بسپرد اوی

چند روزی رفت و آن مرد آمدی

دست بر در کرد و یا الله گفت همی

زن زیبا رُخِه ، آن مرد سَهی

در حجابی آن نیازش گفتمی

ماه پنهان ، آن میان هاله ، درید

رخ بچرخاند تا که آن مه را درید

دل فریبش گفت و عهد خود شکست

تا که دید زیبای پنهان ، مه شکست

زهد خود را در نگاهی می فروخت

تیر غیبش خورد و عریان می فروخت

آن زن زاهد که در تن، لرزه دید

خود به دستش خنجری ،آلوده دید

مرد را نهی آن فکرش نمود

زین حیا در خانه محرم نمود

زن بر او فریاد بی یاری بزد

او خدایش را به یاریش بزد

گر برآنی بر من این کار خطا

خود کشم تا کرده ام باشد عطا

مرد شهوت در نهیبش خود را بزد

دست زن برکند و آن خط را نزد

مرد نامحرم ز خود اندیشه کرد

از در خانه برون شد حیله کرد

چند گشت و با خودش چندی نشاند

صبح فردا زن به مَحکمگه نشاند

در زنا با نامحرمان حکمش بخواند

شاهدان را َدر بَر مَحکومِه خواند

زن که با حجب درحیایش زنده بود

در مقام مفسده ، آبرویش رفته بود

حکم آن قاضی فاسد ، مردمان اجرا کنند

در طلوع صبح فردا، سنگسارانش کنند

حکم اجرا گشته ، زن آنقدر سنگ خورد

تا بمیرد یا که سنگ را چون زهر خورد

مردم شهرش ، تف به روی َزهد او انداخته

از برش رفتند و چون لشی برکنار انداخته

روز بگذشت و آن زن جان گرفت

رخت از آن مردم فاسد برگرفت

در مسیرش آه و ناله چون بیداد گشت

رو به درگاه خدا طاعتش بسیار گشت

زن در آن صحرا سراب آب دید

مرد دهقانی کان دوردستانش بدید

مرد دهقان سوی بر بالینش رسید

نوشدارو بود ، چون بر دادش رسید

سرگذشت زن بپرسید و به منزلگه ببرد

بر عیالش بازگو کرد و ، او مهمان ببرد

زن دباره جان ز جانش کو باز یافت

حال خود در جود خود یک راز یافت

همسر دهقان که آن زن ، تن به زیبایی بدید

شوی خود را در برش ، همبستر فردا بدید

گنج و زیور در نهان پنهان بداشت

تهمت دزدی بر آن مهمان بداشت

مرد دهقان حیله زن چون بدید

در حسادت کو نظیرش را ندید

زن به مردش گفت ،ای راست گو

پیش از این آیا چنین بود ، بازگو

مرد نیک آن پارسا زن را برون بر خانه ،گفت

در حسادت قصه زن را که چون دانسته ،گفت

زن که خود را ، در زیر دین دهقان بدید

راه کج کرد و خود دور از آن خانه بدید

مرد دهقان کیسه ای زر را به دست زن نهاد

بیست دینار در درونش بود و بر دستش نهاد

زن سپاس مرد دهقان گفت و رفت

از میان دشت وصحرا گشت ورفت

در میان دور دست، جمعی بدید

زآن هیاهویو فغان مردی بدبد

متهم بود و سزایش دار بود

قرض او هجده زر و دینار بود

زن که از نامردمی دل کنده بود

از زر و دینار چون دل کنده بود

قرض آن بنده بداد ، آزاد داشت

او اسیری بود ، آن را بنده داشت

مرد مقروض ،بنده لطفش بشد

خاک پای دامن زُهدش بشد

زن به او دینارهای مانده داد

تا رود قوتی خَرَد از بهر داد

مرد رفت و رفت تا جایی رسید

در کنار بهر آن ،به بندرگه رسید

تاجری دارا و ثروتنمد دید

کشتیان ، از زرو زیور بدبد

مرد بنده نزد آن تاجر، بگفت

از رخ آن مه رخ، زیبا بگفت

من کنیزی دارمی چونان و چین

چند هزاران بار از اینان و این

گر دهی گنجت بدو، من می دمی

آن تو را من اینچنین آن می دمی

او که خود را بنده آن زن نمود

حال او را بنده خود کرده بود

مرد تاجر وصف آن را کین بدید

در بَرَش آن مال خود را زین ندید

آن غلام حیله گر، کآن زن زاهد فروخت

صاحبش را در ازای مال ناچیزی فروخت

مرد تاجر زن بدید و گو رخش مهتاب دید

در میان خلوت خود ، زیوری کمیاب دید

زن درون حجله تاجر نگشت

بر تنش لرزیدو عریانش نگشت

مرد تاجر کین از او رفتار دید

سرگذشت او چنین پندار دید

مرد تاجردر گذشت از حال خود او را گذشت

چون که خود می خواست ، از آن درگذشت

مرد تاجر در سخن با زن چنین احوال گشت

زن سرشت جان خود، کین نهان احوال گشت

زن چو خواهش کرد از او ، او آن بکرد

کو در آن بیراهه بهر ، زن آزاد کرد

مرد تاجر رفت وزن خود در میان حور دید

محرمان در جنت و خود را میان نور دید

حال او چون یک پری در بهر دریاها ببود

با خدایش حاجتی از مهر بی رویان ببود

با دعایش ،روزگار مردمانی سخت شد

تا که قلب ایزدی بر آسمانی سخت شد

در عذاب سخت کآنان چون گرفتار آمدند

در دعا با کردگار بر راه چاره آمدند

یک ملک در آسمان چون ، اِنس گشت

امر پَروَرد ، گارَش بود ، همجنس گشت

در میان مردمان رازش ، کو بگفت

چون گنه کارید و آن راهش بگفت

مردم شهر آن که را بشنفتنی

بهر توبه نزد زن می رفتنی

زن بدور از مردمان درحجله بود

در سراپرده برویش ، هاله بود

هیچ نشناختش کآن که او می دیدنی

شوی خود در میان جمعشان می دیدنی

شوی آمد نزد همسر، زانو بزد

چون گنه کار آمد او زانو بزد

گفت روزی بهر قوتی رفتمی

همسرم را دست یاری دادمی

من ندانستم که او گرگی بُدی

همدمم را کشت ، آنجا نی بُدی

مرد عاشق راز خود بر راست گفت

زن از او راضی شد وکآن باز گفت

مرد قاضی رفت و خود تقصیر کار

نزد قاضی رفت و زن ، پرهیزکار

کردۀ پَستِ خودش را کآن باز گفت

آنچه بر زن کرده را چون باز گفت

زن بدو بخشید آن ، کردار پست خویش

چون که صابی گشته در ، ایمان خویش

مردمان یک یک به دیدارش شدند

بهر توبه در گنه ، زارش شدند

بنده در ذَنش ، خودش بخشوده دید

چون گناه مردمان ، نابخشوده دید

او به دیدارسرای زن زاهد برفت

آن گناهش گفته ، خود آسوده رفت

زن گناه مردمان را جز یکی

بنده در بندش کشیدست آن یکی

بنده با آن زن بگفت ، احوال خویش

نی چرا بخشوده گشت آن حال خویش

زن بگفتش دیگران زین مهر من

چون تو نی دارند بر جانان من

من تو را دست خدایی داده ام

دیگران را من چنین نی داده ام

تو دو دستم را بریدی از دو کتف

پاسخ مهرم چه دادی ، چون شگفت

دست یاران جز که بر یاری شود

او که آن دستش برید عاری شود

من تو را نی بخشم و ترکت کنند

تا که این را مردمام رسمم کنند

دست یاران را ز یاری بر نکن

جان مهرش را ز لب ، آکنده کن

زن در آخر راز خود را باز گفت

بر همه کس آشکارا ، آن باز گفت

او در آن وادی خوبانه ، بماند

در مسیر زهد یاران ، کو بماند

قصه آن زن تمام شد ای دوستان

نظم من برمن ببخشیدای دوستان

ارمين
6th December 2009, 07:32 PM
مزار دلی را که تو جانش باشی

معشوقه‌ی پیدا و نهانش باشی

زان می‌ترسم که از دلازاری تو

دل خون شود و تو در میانش باشی

ارمين
6th December 2009, 07:32 PM
در اين دنيا تك و تنها شدم من .گياهي در دل صحرا شدم من

چو مجنوني كه از مردم گريزد . شتابان در پي ليلا شدم من

چه بي اثر مي خندد چه بي ثمر ميگريد

به ناكامي . چرا رسوا شدم من .چرا عاشق چرا شيدا شدم من

من ان دير اشنا را ميشناسم

من ان شيري ندارا مي شناسم

محبت بين ما كار خدا بود

از اينجا من خدا را ميشناسم

چه بي اثر مي خندد چه بي ثمر ميگريد

به ناكامي چرا رسوا شدم من . چرا عاشق چرا شيدا شدم من

خوشا ان روزي كه اين دنيا سر ايد

قيامت با قيام محشر ايد .بگيرم دامن عدل الهي

بپرسم كام عاشق كي بر ايد


چه بي اثر ميخندد چه بي ثمر ميگريد

به ناكامي چرا رسوا شدم من .چرا عاشق چرا شيدا شدم من

ارمين
6th December 2009, 07:32 PM
یکی محبت میکنه یکی ناز میکنه
اونی که ناز میکنه همش محبت میبینی
ولی اونی که محبت میکنه همش تنهایه تنهاست

ارمين
6th December 2009, 07:33 PM
به سراغه ما اگر میایی
نرمو آهسته بیا
که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهااییم

ارمين
6th December 2009, 07:33 PM
بيهوده عاشق تو شدم


نه نامي داشتي


نه چهره اي.


در تاريكي بازي ميكردم


بايد ميباختم


حالا منم و دست هاي خالي


و ماه كه سكه اي است


دست نيافتني


حالا منم و سرشكستگي


قمار بازان


سرشكسته به خانه بر مي گردند

ارمين
6th December 2009, 07:33 PM
به يك كارت پستال سياه و سفيد ميمانيم

پسراني با چهره هايي از ابر

انگار گير افتاده باشيم

در بارانهاي تابستاني

گريه هايمان را

به دشت برده ايم

و آوازهاي عاشقانه مان را.

مخفيانه عاشق شده ايم

تا پدرها

ديگر سرزنش مان نكنند

ارمين
6th December 2009, 07:33 PM
خاطره مي شديم شايد

اگر همين نزديكي ها

چيزي بيشتر از حد معمول اتفاق افتاده بوديم .

فكرش را بكن

ديگر آنقدر دروغ بزرگي نبودي

كه من باور كنم

سنگفرشهاي پارك

گاه و بي گاهِ اينهمه مدت

رد پاهايت را راستي راستي خالي بسته اند .

ببين چه حقيقت شاخ داري شده ام

كه تا بيايم باورت شوم

آرزو مي كنم اي كاش

امتداد جاده ها را مي شد

از پر پيچ و خمشان بازداشت

كه ديگر

اينهمه سفرهاي قشنگت را

به روي خودم بالا نياورم

مي شود نگهداريد آقا

همين بغل

زير دلمان را زده است اين خانوم

ارمين
6th December 2009, 07:33 PM
هر شب
به آسمان،
از راه كوچكي
بالا ميروم
كم نور ترين ستاره ام
و سال هاست منتظر
شايد تو
مالكم باشي

ارمين
6th December 2009, 07:33 PM
چه فرقي ميكند
زمين كروي باشد يا مستطيلي
وقتي سفري در كار نيست!؟
چه فرقي ميكند
لحاف در چه اندازه اي باشد
وقتي پايي نداري كه دراز كني !؟
اين خورشيد
چه بتابد چه نتابد
چه فرقي به حال مردگان دارد!؟

ارمين
6th December 2009, 07:34 PM
زندگي را به بهانه خواب

خواب را به بهانه درد

درد را به بهانه تو

فراموش کردم

حال خود قضاوت کن که

از من چه ماند

جز تويي که وقت و بي وقت من را

انکار مي کني
http://forum.hammihan.com/images/statusicon/user_offline.gif

ارمين
6th December 2009, 07:34 PM
در سرزمین من عاشق بودن جنایت است .
در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -روزی هزار بار سنگسار میشود.
در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند
و دستها عطر نوازش را در تاریکیها...
در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است

ارمين
6th December 2009, 07:34 PM
وقتی که رفت اخم كردم
برمي گشت و يك سبد انار با او بود ؛
خنديدم
و بچه گانه دستم را دراز كردم
و او از انارهايش يك دانه هم به من نداد
دلم مي خواست بخندم ولي گريستم
و ناگهان همه گفتند تو ديگر مرد شدي!
باشد از فردا مرد مي شوم
امروز يك انار به من بدهيد

ارمين
6th December 2009, 07:35 PM
یکی بود یکی نبود
دل من شکسته بود
زیر بارون تو خزون
قدمام چه خسته بود
تویه لحظه های من
سایه ی سیاهه غم
با تمومه وجودش
یه نفس نشسته بود
گلای خزون زده
برگایه زرد ،تویه باغ
قصه یه سخت عبور
از همه خاطره ها
سرد و بی روح و سیاه
خنده ی تلخه لبام
غم شده همخونمو
بویه مرگ تو کوچه ها...
__________________

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت

« نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی»

ارمين
6th December 2009, 07:35 PM
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد
__________________
http://njavan.ir/images/smilies/new/16.gif تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود. *
http://njavan.ir/images/smilies/new/16.gif تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد*

ارمين
6th December 2009, 07:35 PM
سرزمینی که من در آن زندگی می‌کنم
خوبی‌هایی دارد
و بدی‌هایی...
بدی‌هایش را می‌شود نادیده گرفت
و گذاشت
که ترا نادیده بگیرند
درد من این نیست.
سرزمینی که من در آن زندگی می‌کنم
خوبی‌هایی دارد
من دل به خوبی‌هایش خوش کردم
مثلاً همین لحظه
نشسته بر گرده زمان
پشت این میز سنگی
در گذر حوادث
و آسمان بالای سرم
چنان دور
که حتی نیم نگاهی به من نمی‌اندازد
گرچه به رنگ آسمان شهر من باشد.
این سرزمین خوبی‌هایی دارد
و خوبی‌هایش یکی این که
تو خودت هستی
رها...
مثل ذره در بی نهایت
نگاه می‌کنی به اطرافت
تا شعاع هزاران کیلومتری
دیارالبشری نیست
و اگر هست
نه ترا با آنها کاری هست
نه آنها با تو
تو خودت هستی
تنها...
مثل خداوند باریتعالی
در هفت آسمان پهناور.

و این یکی از خوبی‌های این سرزمین است
که تو خودت هستی
تنها
مثل ماه سرگردان
در لایتناهی آسمان.
و من این تنهایی را دوست می‌دارم
می‌خواهم که خودم باشم
هیچ کس حتی نگاهم نکند
و نپرسد، علی بک خرت به چند؟
چرا که نه خری دارم
و نه سررشته‌ای از چند و چون.

این سرزمین خوبی‌هایی دارد
یکی این که
تو خودت هستی
تنها
تنها
تنها.

ارمين
6th December 2009, 07:35 PM
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خدا حافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویا ها
بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ
همین حالا
کمی غمگین خداحافظ

ارمين
6th December 2009, 07:36 PM
میمیرم بی تو اگه ازت یه لحظه جدا بشم
به خاطرت روی زندیگمم شده خط میكشم
التماست میكنم ,اشكامو میریزم به پات
غرورمو میشكنم , جونمو میكنم فدات
نگو میرم از پیشت نگو برتم مهم نیست گریه هات
نگو خودتم بكشی دیگه نمیمونم باهات
نگو برو گمشو نگو كاری ندارم باهات
نگو فاصلمون شده اسمون تا زمین
دیگه خوابشو ببینی ما بت همیم
اگه منت داره میكشم از چشات
هر كاری میكنم تا بمونم باهات
ببین محال من بگم تو رو دوست ندارم
یا كه بخوام صفحه پشت سرت بزارم
كم نیست, خیلی وقته دوریتو تحمل كردم
تو میگی حتی یه بارم بهت فكر نكردم
خیالی نیست من به این بی وفییات عادت كردم
بشین نگا كن ثابت میكنم كه من چقدر دوست دارم
تا عمر دارم محاله تنهات میزارم
نشد یه شب بخوابم اسمتو روی لبهام نیارم
برای با ر هزار و چندم میگم پیش تو من خیلی كمم
حقم داری دوسم نداشته باشی, تو یه فرشته ای و من یه ادمم
تو خیلی خوبی و من خیلی بدم
میدونم ته دلت به من میگی ازت متنفرم
یه فرشته اگه منو ببخشه
دیگه اشك از چشمام نمی درخشه
منو ببخش اشتباه كردم غلط كردم
نفهمیدم چیكار كردم , خطا كردم
منو ببخش نازنینم من گناه كردم
میمیرم اگه بگی من هنوز عشقتو باور نكردم

ارمين
6th December 2009, 07:36 PM
اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست
تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست
اين قدر نپرسيد كجا رفت و كي آمد
اشعار پراكنده ي من مال كسي نيست
__________________

ارمين
6th December 2009, 07:36 PM
ناگهانی تر از آمدنت، می روی
بی بهانه
من می مانم و باران های بی اجازه
و
قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد:
متشکرم که به من فهماندی که:
چه قدر می توانم دوست بدارم
و
عاشق باشم بی توقع!
باور کن، بی توقع!

ارمين
6th December 2009, 07:37 PM
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.
يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگي دارد؛ يا ندارد؟ يادم نيست.
زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم مي داند.
برايش صبر مي کنم ، تا افسانه ء قشنگمان را به پايان برساند.
مي داني،
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :‌
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است

ارمين
6th December 2009, 07:37 PM
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور

ارمين
6th December 2009, 07:37 PM
شمعيم و خوانديم خط سرنوشت خويش
ما را براي سوز و گداز آفريده اند

ارمين
6th December 2009, 07:37 PM
من نگويم كه به درد دل من گوش كنيد
بهتر آن است كه اين قصه فراموش كنيد

ارمين
6th December 2009, 07:37 PM
من قامت بلند تو را در قصيده اي
با نقش قلب سنگ تو تصوير مي كنم

ارمين
6th December 2009, 07:38 PM
مرا درديست بي درمان اگر گويم زبان سوزد
اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد

ارمين
6th December 2009, 07:38 PM
آمد سحري ندا ز ميخانه ما
كي رند و خراباتي و ديوانه ما
بر خيز كه پر كنيم پيمانه به مي
زان پيش كه پر كنند پيمانه ما

ارمين
6th December 2009, 07:38 PM
من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده باغي و دلم شاد كنيد

ارمين
6th December 2009, 07:38 PM
غم دل چه باز گويم كه تو را ملال گيرد
كنم اين سخن كوته كه غم دراز دارم

ارمين
6th December 2009, 07:39 PM
نمی دانم . نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد .
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت .
ولی بسیار مشتاقم که از خاکه گلویم سوتکی سازد ،
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
واو یک ریزو پی در پی دمِ خویش را در گلویم سخت بفشارد .
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .
بدین گونه یشکند هر دم سکوت مرگبارم را

ارمين
6th December 2009, 07:39 PM
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او ، دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند

ارمين
6th December 2009, 07:41 PM
گاهي خيال مي کنم از من بريده اي
بهترا ز من براي دلت گزيده اي
از خود سؤال مي کنم آيا چه کرده ام
در فکر فرو ميروم از من چه ديده اي
فرصت نمي دهي که کمي در دل کنم
گويا از اين نمونه مکرر شنيده اي
از من عبور مي کني و دم نمي زني
تنها دلم خوش است که شايد نديده اي
يک روز مي رسد که در آغوش گيرمت
هرگز بعيد نيست خدارا چه ديده اي

ارمين
6th December 2009, 07:41 PM
ساکت و تنها چون کتابي در مسير باد
ميخورد هر دم ورق اما هيچ کس او را نميخواند
برگ ها را ميدهد بر باد
ميرود از ياد
هيچ چيز از او نمي ماند
بادبان کشتيِ او در مسير باد
مقصدش هر جا که باداباد
بادبان را نا خدا باد است
ليک او را هم خدا هم نا خدا باد است

ارمين
6th December 2009, 07:41 PM
هيچ فکر نميکردم
به جرم عاشقي اينگونه مجازات شوم

ديگر کسي به سراغم نخواهد آمد

فلبم شتابان ميزند
شمارش معکوس براي انفجار در سينه ام
و من تنهايي خود را در آغوش ميکشم

تنـهـا مانــــدم....

ارمين
6th December 2009, 07:41 PM
ين صداي پرپر شدن قلبي است تنها ..
.صدايي است غمگين از گورستان بي انصافي تو...اين بار دل تنها و خسته من خاک سرد و بي آرايش را به خود گرفت ...اين بار دل من قرباني بي انصافي تو شد ... صدا را گوش مي کني؟؟؟اين بار اين صدا از ناله هايي است که يادها مي گريند ...آري يادها ، ياد و خاطراتي که من با تو بودم اين يادها براي دلم مي گريند ...بر سر مزار دلم نشسته اند و مي گريند ...بغضشان مانند بغض من تنهاست ...اشکشان مانند اشک من بي پايان ...

ارمين
6th December 2009, 07:41 PM
مثل هر سلام این هم گذشت

و دیگر تو را ندیدم
با رفتنت
درخت قلبم یخ شد
بالهایم پرهایش ریخت

ارمين
6th December 2009, 07:41 PM
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

ارمين
6th December 2009, 07:42 PM
اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست
تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست
اين قدر نپرسيد كجا رفت و كي آمد
اشعار پراكنده ي من مال كسي نيست

استفاده از تمامی مطالب سایت تنها با ذکر منبع آن به نام سایت علمی نخبگان جوان و ذکر آدرس سایت مجاز است

استفاده از نام و برند نخبگان جوان به هر نحو توسط سایر سایت ها ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد