zoh_reh
26th January 2014, 10:08 PM
عروسی نگو فیلم سینمایی بگو!
عروسی هم عروسیهای قدیم!
عرض شود خدمت آبجی خانمها و آقا داداشهای گلمان که این موجود دوپا یعنی ما آدمها همیشه فکر میکنیم مرغ قدیم ندیمها غازه. بخاطر همین هم، با یک کلنگ اساسی افتادیم به جان آن دوران و تا میتوانیم هی میکنیم و میکنیم و انگار با هر بار کندنمان یک تکه طلا پیدا میکنیم و با آن، میزنیم توی سر و کلهی این حال بخت برگشتهمان.
حالا فکر نکنید فقط ما اینجوری هستیم ها! نخیر عمرا! از پدرهامان که چه عرض شود اگر پدر پدر پدر جدمان هم همین الان از سینهی قبرستان بیرون بیاوریم و ازش سوال کنیم: «آقا جون! راستش رو بگین! زمان شما بهتر بود یا گذشتهی قبل از شما؟» آه عمیقی میکشد و خواهد گفت: «البته دوران ما هم بد نبود ها! اما....هی باباجان از بابابزرگ بابابزرگم شنیدم که هزار سال پیش عجب دورانی بوده! عجب صفایی! عجب صمیمیتی! زندگیها ساده، بدون تجملات، هی! هی!» و چنان با حسرت انگشت به دهان میگزد که اگر پنج تا انگشتش را در اثر این گزش، از دست ندهد حتما یکی، دوتا روی شاخش است. البته ما هم چیزی کم از آقا جون نداریم و خیلیهامان همیشه در حسرت عهد پادشاه وزوزک، زندگی میکنیم و دلمان لک میزند برای یک موزاییک از خانههای کهن، دیدن وسایل عتیقه، شنیدن ماجراهایی از قدیم و صد البته حسرت خوردن برای عروسیهای قدیمی. همانها که به قول عزیز خانم جانمان با سادگی شروع میشد و با خوشبختی به پایان میرسید. شاید اگر یک مقایسهای داشته باشیم بین عروسیهای آن دوران و جشنهای پر زرق و برق و مضحک این دوران، که به هر چیزی شباهت دارد جز مراسم عروسی، به این نتیجه برسیم که واقعا هم خوش به حال گذشتهها...
راستش این افکار فهیمانه و ادیبانه، زمانی به مخ مبارک خطور کرد که از مجلس عروسی اعجابانگیز و نفسگیر سهیلا خانم، نوهی عموی آقاجان بابا احمد برگشتیم. عروسی که چه عرض کنم به جشن تاجگذاری ملکه انگلستان بیشتر میماند تا عروسی دختر آقا سبیل و پسر ماشاالله کلهپز.
باب آشنایی دو گل نو شکفته در مجلس افهزنان زیور خانم مادر فرهیختهی عروس و بمناسبت قبولی دخترش در رشتهی آبیاری گیاهان دریایی کویر لوت باز شد و خلاصه اینکه بعد پنج سال ناز و ادا، بالاخره این دو قمری عاشق به این نتیجه رسیدند که میتوانند وجود میمون یکدیگر را تحمل بفرمایند.
از عروسی هم که نگویم بهتر است چرا که فک همهی دوستانمان در این هوای گرم روی آسفالت پهن خواهد شد. اما حالا که تا اینجایش را تعریف کردم بد نیست کمی دیگرش را هم بشنوید: مهریهی عروس خانم قانع و رمانتیک ما 1366 عدد گل رز آبی به نیت سال تولدش بود و البته در کنارش، نیمی از زبان مادر شوهر محترمه! ( این هم عاقبت پسر بزرگ کردن!)
بنز الگانس حمیدآقا دوست دوران گوسفندچرانی بابای آقا داماد هم که با گلهای مصنوعی فسفری تزیین شده و چشم هر بینندهای را مینواخت برای اتومبیل عروس، مهیا شده بود.
صحنهی طلاباران عروس و داماد هم داستانی بود بس سترگ. خندههای نخودی و نجواهای از ته دل کوفتت بشه و زهرمارت بشهی دختران دم بخت و بوی جگر سوختهی مهمانانهای لبخند به لب، که بابت به وجود آوردن همین لحظات دلانگیز، در این بازار سوزان طلا، حسابی نقرهداغ شده بودند، صفای خاصی به مجلس بخشیده بود .
و پر واضح است که بهترین قسمت ماجرا برای ما تماشاچیان عزیز، مربوط میشد به قسمت صرف شام که از یک ماه قبل وعدهاش را به شکم مبارک همیشه گرسنه داده بودیم تا موجبات انبساط خاطر این عضو عزیز فراهم شود. اما... اما از آنجایی که شاعر فرموده شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لفلف خورد گه دانهدانه، و آرزو ابدا بر جوانان عیب نیست............! اگر شما یک لقمه از آن شام کذایی نوش جان کردید ما هم کردیم. اصلا چیزی روُیت نشد که کار به آنجاها بکشد! درعوض با تشریف فرمایی چهار پایان و پرندگان و چرندگان محترم در ظرفهای زیبا بر روی میزها، چنان رزمی بین مهمانهای مثلا بسیار باکلاس و با شخصیت، درگرفت سهمگینتر از رزم رستم و اسفندیار! قطع به یقین دارم اگر رییس کنترل فیلمهای سینمایی آن جا بود صد در صد دیدن این صحنههای تکاندهنده را برای افراد زیر 15 سال ممنوع اعلام میکرد.
خلاصه عرض میکنم خدمت دوستهای عشق فیلم گرامی که اگر فرصت رفتن به سینما را نداشتید میتوانید با شرکت در یکی از این عروسیهای مدل جدید، با یک تیر چهار نشان بزنید و به طور هم زمان چند فیلم عاشقانه، تراژدی، کمدی و وسترن را با هم مشاهده نمایید. حالا با وجود ایجاد اینهمه صحنههای جذاب و زیبا در یک مجلس عروسی امروزی، واقعاُ بیانصافید اگر باز هم بگویید عروسی هم عروسیهای قدیم!
http://mojarradha.astanemehr.ir
عروسی هم عروسیهای قدیم!
عرض شود خدمت آبجی خانمها و آقا داداشهای گلمان که این موجود دوپا یعنی ما آدمها همیشه فکر میکنیم مرغ قدیم ندیمها غازه. بخاطر همین هم، با یک کلنگ اساسی افتادیم به جان آن دوران و تا میتوانیم هی میکنیم و میکنیم و انگار با هر بار کندنمان یک تکه طلا پیدا میکنیم و با آن، میزنیم توی سر و کلهی این حال بخت برگشتهمان.
حالا فکر نکنید فقط ما اینجوری هستیم ها! نخیر عمرا! از پدرهامان که چه عرض شود اگر پدر پدر پدر جدمان هم همین الان از سینهی قبرستان بیرون بیاوریم و ازش سوال کنیم: «آقا جون! راستش رو بگین! زمان شما بهتر بود یا گذشتهی قبل از شما؟» آه عمیقی میکشد و خواهد گفت: «البته دوران ما هم بد نبود ها! اما....هی باباجان از بابابزرگ بابابزرگم شنیدم که هزار سال پیش عجب دورانی بوده! عجب صفایی! عجب صمیمیتی! زندگیها ساده، بدون تجملات، هی! هی!» و چنان با حسرت انگشت به دهان میگزد که اگر پنج تا انگشتش را در اثر این گزش، از دست ندهد حتما یکی، دوتا روی شاخش است. البته ما هم چیزی کم از آقا جون نداریم و خیلیهامان همیشه در حسرت عهد پادشاه وزوزک، زندگی میکنیم و دلمان لک میزند برای یک موزاییک از خانههای کهن، دیدن وسایل عتیقه، شنیدن ماجراهایی از قدیم و صد البته حسرت خوردن برای عروسیهای قدیمی. همانها که به قول عزیز خانم جانمان با سادگی شروع میشد و با خوشبختی به پایان میرسید. شاید اگر یک مقایسهای داشته باشیم بین عروسیهای آن دوران و جشنهای پر زرق و برق و مضحک این دوران، که به هر چیزی شباهت دارد جز مراسم عروسی، به این نتیجه برسیم که واقعا هم خوش به حال گذشتهها...
راستش این افکار فهیمانه و ادیبانه، زمانی به مخ مبارک خطور کرد که از مجلس عروسی اعجابانگیز و نفسگیر سهیلا خانم، نوهی عموی آقاجان بابا احمد برگشتیم. عروسی که چه عرض کنم به جشن تاجگذاری ملکه انگلستان بیشتر میماند تا عروسی دختر آقا سبیل و پسر ماشاالله کلهپز.
باب آشنایی دو گل نو شکفته در مجلس افهزنان زیور خانم مادر فرهیختهی عروس و بمناسبت قبولی دخترش در رشتهی آبیاری گیاهان دریایی کویر لوت باز شد و خلاصه اینکه بعد پنج سال ناز و ادا، بالاخره این دو قمری عاشق به این نتیجه رسیدند که میتوانند وجود میمون یکدیگر را تحمل بفرمایند.
از عروسی هم که نگویم بهتر است چرا که فک همهی دوستانمان در این هوای گرم روی آسفالت پهن خواهد شد. اما حالا که تا اینجایش را تعریف کردم بد نیست کمی دیگرش را هم بشنوید: مهریهی عروس خانم قانع و رمانتیک ما 1366 عدد گل رز آبی به نیت سال تولدش بود و البته در کنارش، نیمی از زبان مادر شوهر محترمه! ( این هم عاقبت پسر بزرگ کردن!)
بنز الگانس حمیدآقا دوست دوران گوسفندچرانی بابای آقا داماد هم که با گلهای مصنوعی فسفری تزیین شده و چشم هر بینندهای را مینواخت برای اتومبیل عروس، مهیا شده بود.
صحنهی طلاباران عروس و داماد هم داستانی بود بس سترگ. خندههای نخودی و نجواهای از ته دل کوفتت بشه و زهرمارت بشهی دختران دم بخت و بوی جگر سوختهی مهمانانهای لبخند به لب، که بابت به وجود آوردن همین لحظات دلانگیز، در این بازار سوزان طلا، حسابی نقرهداغ شده بودند، صفای خاصی به مجلس بخشیده بود .
و پر واضح است که بهترین قسمت ماجرا برای ما تماشاچیان عزیز، مربوط میشد به قسمت صرف شام که از یک ماه قبل وعدهاش را به شکم مبارک همیشه گرسنه داده بودیم تا موجبات انبساط خاطر این عضو عزیز فراهم شود. اما... اما از آنجایی که شاعر فرموده شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لفلف خورد گه دانهدانه، و آرزو ابدا بر جوانان عیب نیست............! اگر شما یک لقمه از آن شام کذایی نوش جان کردید ما هم کردیم. اصلا چیزی روُیت نشد که کار به آنجاها بکشد! درعوض با تشریف فرمایی چهار پایان و پرندگان و چرندگان محترم در ظرفهای زیبا بر روی میزها، چنان رزمی بین مهمانهای مثلا بسیار باکلاس و با شخصیت، درگرفت سهمگینتر از رزم رستم و اسفندیار! قطع به یقین دارم اگر رییس کنترل فیلمهای سینمایی آن جا بود صد در صد دیدن این صحنههای تکاندهنده را برای افراد زیر 15 سال ممنوع اعلام میکرد.
خلاصه عرض میکنم خدمت دوستهای عشق فیلم گرامی که اگر فرصت رفتن به سینما را نداشتید میتوانید با شرکت در یکی از این عروسیهای مدل جدید، با یک تیر چهار نشان بزنید و به طور هم زمان چند فیلم عاشقانه، تراژدی، کمدی و وسترن را با هم مشاهده نمایید. حالا با وجود ایجاد اینهمه صحنههای جذاب و زیبا در یک مجلس عروسی امروزی، واقعاُ بیانصافید اگر باز هم بگویید عروسی هم عروسیهای قدیم!
http://mojarradha.astanemehr.ir