*alien*
25th August 2013, 12:49 PM
وارد گل فروشی میشوم. بوی گل ها هوش از سرم میبرد. یکراست سراغ گل های رز محبوبم میروم و بو میکشم. وقتی که گنجایش ریه های تمام میشود برمی گردم سمت فروشنده. سرتا پایم را نگاه میکند.اهمیتی نمیدهم و سراغش میرم. سلام آرامی میگویم ولی او سرش را هم تکان نمی دهد و مستقیم نگاهم میکند.سفارش دسته از گل های محبوبم برای فردا میدهم و میگویم : بیانه چقدر بدم؟
فروشنده انگار که مجبورش کنند با من حرف بزند قیمت را گفت. بعد از پرداخت از مغازه خارج شدم و به سراغ شیرینی فروشی رفتم و برای فردا سفارش دادم. از شیرینی فروشی که خارج میشوم چشمم به مزون لباس عروس دوخته میشود. همان طور که چشمم به مزون دوخته شده بدون توجه از خیابان رد میشوم و فحش ِراننده ها را به جان میخرم.
به لباس عروس ها خیره میشوم و مریمِ زیبایم را در آنها تصور میکنم. حیف که نمیتوانم این یکی را بدون حضور مریم اجاره کنم. باید خودش انتخاب کند.
از مقابلش رد میشوم و به سمت فروشگاه لباس مردانه که درست کنار مزون است میرم.
باز هم حیف که مریم نیست تا با سلیقه او بخرم. اشکالی ندارد هنوز هم وقت هست. بار دیگر با او می آیم.
به کت و شلوار های خوش دوخت نگاه میکنم.
چشمم به کت و شلوار خوش دوخت سیاه رنگ میافتد. همراه کت و شلوار پیراهن سفید رنگ که اطراف یقه اش نوار سیاه رنگی دارد ، میخرم و از فروشگاه خارج میشوم باز هم به نگاه های فروشندگان که رنگ ِتمسخر گرفته توجه نمیکنم.
دیگر کافیست بقیه وسایل مورد نیاز را پدرم سفارش میدهد من دیگر خسته شدم.باید برای فردا انرژی داشته باشم.
با دستهای پر سوار تاکسی میشوم و به سمت خانه میرم.
جلوی خانه می ایستم و با دسته کلیدم در را باز میکنم و وارد میشوم.
نگاه به حیاط کثیف و درختان خشک شده می اندازم که رنگ غم گرفته. راستی باید به پدرم بگویم در اسرع وقت برای نظافت حیاط کارگر بگیرد. منکه نمیتوانم در این حیاط کثیف و غم زده عروسم را بیاورم.
از پله ها بالا میروم و وارد خانه میشم. به محض ورود توده سیاه پوشی در آغوشم میگیرد و همه جای صورتم را میبوسد. و با چشم های اشکی نگاهم میکند. به چروک های دور چشم و پیشانیش ، مو های سفید شده اش ، بلوز و دامن سیاه رنگش نگاه میکنم.
از تکان خوردن لب هاش میفهمم که دارد حرف میزند ولی من نمیخواهم بشنوم. حرف های آشنایی است که یادم نمی آید کی شنیده ام ولی قلبم را درد می آورد.
کنارش میزنم و به سمت میز تلفن میروم و کارت های عروسی را برمیدارم و با لذت نگاهشان میکنم.
کارت را باز میکنم و به داخلش نگاه میکنم.
« دوشیزه مریم سعادتی و آقای مهدی زمانی»
چقدر اسم مریم در کنار اسم من زیباست. کارت از بین دست هایم بیرون کشیده میشود و همان زن پیر و چروکیده با صدا گریه میکند و خرید هایم را از دستم میگیرد و به گوشه ای پرت میکند. جلوی پایم زانو میزند و دستهایم را در دست های چروکیده اش میگرد و باز حرف میزند و حرف میزند و باز جگر من میسوزد و آتش میگیرد و خاکستر میشوم. شک ندارم صورتم از عصبانیت سرخ شده و فشارم بالا رفته.
به سرعت از روی مبل بلند میشوم و به سمت اتاقم میروم و در را به شدت میبندم . از انبوه لباس های داخل اتاق میگذرم و خودم را روی تخت میاندازم و سر دردناکم را در دست میگیرم و فشار میدهم. مدام حرف های زن در گوشم میپیچد و تکرار میشود.
« مادر چرا انقدر خودت و منو عذاب میدی؟ چرا خودتو به این روز انذاختی؟ چرا باید رتبه 79 کنکور، شاگرد اول دانشگاه ، دانشجوی وکالت بهترین دانشگاه کشور به این روز بیوفته ؟؟ چرا با این کارات پدر تو سکته دادی و فرستادی زیر خاک؟ عزیزم ، پسرم تو عاشق مریم بودی درست، اونم عاشق تو بود بازم درست. ولی عزیزم الان مریم یک ساله که مرده . دیگه مریمی نیست که تو هر روز میری براش دسته گل سفارش میدی و از پول های من کت وشلوار میخری. به خدا دیگه مریمی نیست که ببری براش لباس عروس اجاره کنی! عزیزم دیگه اتاقت جا نداره. کاری نکن همین حقوق بازنشتگی منم تموم شده و گشنه بمونیم. چرا هر روز باید منو سکته بدی؟ عزیزم مریم از عشق تو خودکشی کرد و کار احمقانه ای کرد تو چرا داری با مرگ تدریجی هم منو میکشی هم خودتو عذاب میدی. خانواده اش چون کار نداشتی نذاشتند باهم ازدواج کنین.الانم دارن چوب اشتباهاتشون رو میخورن ولی عزیزم خودت که دیدی که ما چقدر خواستگاریش رفتیم. مریم کار احمقانه ای کرد و زندگی همه رو داغون کرد ، تو نکن پسرم ، تو رو به روح بابات نکن. چرا هر روز باید اینارو برات تکرار کنم؟ بگو که دیگه بادت نمیره. بگو ، تورو خدا بگـــو»
سرم را محکم به دیوار پشت سرم میکوبم. صدا ها قطع میشود من میدانم اینها دروغ اند. میدانم ، یقین دارم که عشق 5 ساله من هنوز زنده است که هنوز منتظر من است که هنوز عاشق من است. میدانم که فردا دیگر این حرف هایی که مدام در سرم پژواک میشود یادم میرود و فقط مریم در ذهنم می ماند ومن این فراموشی را دوست دارم .
دوست دارم .
فرزانه.ن
فروشنده انگار که مجبورش کنند با من حرف بزند قیمت را گفت. بعد از پرداخت از مغازه خارج شدم و به سراغ شیرینی فروشی رفتم و برای فردا سفارش دادم. از شیرینی فروشی که خارج میشوم چشمم به مزون لباس عروس دوخته میشود. همان طور که چشمم به مزون دوخته شده بدون توجه از خیابان رد میشوم و فحش ِراننده ها را به جان میخرم.
به لباس عروس ها خیره میشوم و مریمِ زیبایم را در آنها تصور میکنم. حیف که نمیتوانم این یکی را بدون حضور مریم اجاره کنم. باید خودش انتخاب کند.
از مقابلش رد میشوم و به سمت فروشگاه لباس مردانه که درست کنار مزون است میرم.
باز هم حیف که مریم نیست تا با سلیقه او بخرم. اشکالی ندارد هنوز هم وقت هست. بار دیگر با او می آیم.
به کت و شلوار های خوش دوخت نگاه میکنم.
چشمم به کت و شلوار خوش دوخت سیاه رنگ میافتد. همراه کت و شلوار پیراهن سفید رنگ که اطراف یقه اش نوار سیاه رنگی دارد ، میخرم و از فروشگاه خارج میشوم باز هم به نگاه های فروشندگان که رنگ ِتمسخر گرفته توجه نمیکنم.
دیگر کافیست بقیه وسایل مورد نیاز را پدرم سفارش میدهد من دیگر خسته شدم.باید برای فردا انرژی داشته باشم.
با دستهای پر سوار تاکسی میشوم و به سمت خانه میرم.
جلوی خانه می ایستم و با دسته کلیدم در را باز میکنم و وارد میشوم.
نگاه به حیاط کثیف و درختان خشک شده می اندازم که رنگ غم گرفته. راستی باید به پدرم بگویم در اسرع وقت برای نظافت حیاط کارگر بگیرد. منکه نمیتوانم در این حیاط کثیف و غم زده عروسم را بیاورم.
از پله ها بالا میروم و وارد خانه میشم. به محض ورود توده سیاه پوشی در آغوشم میگیرد و همه جای صورتم را میبوسد. و با چشم های اشکی نگاهم میکند. به چروک های دور چشم و پیشانیش ، مو های سفید شده اش ، بلوز و دامن سیاه رنگش نگاه میکنم.
از تکان خوردن لب هاش میفهمم که دارد حرف میزند ولی من نمیخواهم بشنوم. حرف های آشنایی است که یادم نمی آید کی شنیده ام ولی قلبم را درد می آورد.
کنارش میزنم و به سمت میز تلفن میروم و کارت های عروسی را برمیدارم و با لذت نگاهشان میکنم.
کارت را باز میکنم و به داخلش نگاه میکنم.
« دوشیزه مریم سعادتی و آقای مهدی زمانی»
چقدر اسم مریم در کنار اسم من زیباست. کارت از بین دست هایم بیرون کشیده میشود و همان زن پیر و چروکیده با صدا گریه میکند و خرید هایم را از دستم میگیرد و به گوشه ای پرت میکند. جلوی پایم زانو میزند و دستهایم را در دست های چروکیده اش میگرد و باز حرف میزند و حرف میزند و باز جگر من میسوزد و آتش میگیرد و خاکستر میشوم. شک ندارم صورتم از عصبانیت سرخ شده و فشارم بالا رفته.
به سرعت از روی مبل بلند میشوم و به سمت اتاقم میروم و در را به شدت میبندم . از انبوه لباس های داخل اتاق میگذرم و خودم را روی تخت میاندازم و سر دردناکم را در دست میگیرم و فشار میدهم. مدام حرف های زن در گوشم میپیچد و تکرار میشود.
« مادر چرا انقدر خودت و منو عذاب میدی؟ چرا خودتو به این روز انذاختی؟ چرا باید رتبه 79 کنکور، شاگرد اول دانشگاه ، دانشجوی وکالت بهترین دانشگاه کشور به این روز بیوفته ؟؟ چرا با این کارات پدر تو سکته دادی و فرستادی زیر خاک؟ عزیزم ، پسرم تو عاشق مریم بودی درست، اونم عاشق تو بود بازم درست. ولی عزیزم الان مریم یک ساله که مرده . دیگه مریمی نیست که تو هر روز میری براش دسته گل سفارش میدی و از پول های من کت وشلوار میخری. به خدا دیگه مریمی نیست که ببری براش لباس عروس اجاره کنی! عزیزم دیگه اتاقت جا نداره. کاری نکن همین حقوق بازنشتگی منم تموم شده و گشنه بمونیم. چرا هر روز باید منو سکته بدی؟ عزیزم مریم از عشق تو خودکشی کرد و کار احمقانه ای کرد تو چرا داری با مرگ تدریجی هم منو میکشی هم خودتو عذاب میدی. خانواده اش چون کار نداشتی نذاشتند باهم ازدواج کنین.الانم دارن چوب اشتباهاتشون رو میخورن ولی عزیزم خودت که دیدی که ما چقدر خواستگاریش رفتیم. مریم کار احمقانه ای کرد و زندگی همه رو داغون کرد ، تو نکن پسرم ، تو رو به روح بابات نکن. چرا هر روز باید اینارو برات تکرار کنم؟ بگو که دیگه بادت نمیره. بگو ، تورو خدا بگـــو»
سرم را محکم به دیوار پشت سرم میکوبم. صدا ها قطع میشود من میدانم اینها دروغ اند. میدانم ، یقین دارم که عشق 5 ساله من هنوز زنده است که هنوز منتظر من است که هنوز عاشق من است. میدانم که فردا دیگر این حرف هایی که مدام در سرم پژواک میشود یادم میرود و فقط مریم در ذهنم می ماند ومن این فراموشی را دوست دارم .
دوست دارم .
فرزانه.ن