ستاره 15
3rd December 2012, 02:41 PM
فنج ها
فنجان آب فنج هایم را عوض کردم
و ریختم در چینه جای خردشان ارزن
وان سوی تر ماندم
محو تماشاشان.
دیدم که مثل هر همیشه، باز، سویاسوی
هی می پرند از میله تا میله
با رَفرَفه ی آرامِ پرهاشان.
گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی اینچنین بسته
که بالهاتان می شود خسته؟
گفتند (وبا فریاد شاداشاد) :
« زان می پریم، اینجا که می ترسیم
پروازمان روزی رود از یاد»
« شفیعی کدکنی»
شغیعی کدکنی از شاعران خوب سرزمینمان و یک چهره ی سرشناس علمی در رشته زبان و ادبیات فارسی هستند.
فنجان آب فنج هایم را عوض کردم
و ریختم در چینه جای خردشان ارزن
وان سوی تر ماندم
محو تماشاشان.
دیدم که مثل هر همیشه، باز، سویاسوی
هی می پرند از میله تا میله
با رَفرَفه ی آرامِ پرهاشان.
گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی اینچنین بسته
که بالهاتان می شود خسته؟
گفتند (وبا فریاد شاداشاد) :
« زان می پریم، اینجا که می ترسیم
پروازمان روزی رود از یاد»
« شفیعی کدکنی»
شغیعی کدکنی از شاعران خوب سرزمینمان و یک چهره ی سرشناس علمی در رشته زبان و ادبیات فارسی هستند.