PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رفتنت...



تووت فرنگی
6th February 2012, 05:40 AM
رفتنت...

آن قدر که فکر میکنی
فاجعه نیست

من مثل بید های مجنون ایستاده می میرم...

مطمئن باش ای عشق من!
برای ناسزا نیامده ام
برای اینکه تو را بر طناب دار غضب هایم
آونگ کنم نیامده ام
نیامده ام تا با تو دفتر های قدیمی را

دوباره خوانی کنم
من زنی هستم که
دفتر های گذشته عشق خود را به دور می افکند
و دوباره به آن ها رجوع نمی کند...
آمده ام از تو تشکر کنم
به خاطر گل های اندوهی که در تنم کاشته ای
از تو آموخته ام که گل های سیاه را دوست بدارم
و آن را در گوشه ی اتاقم آویزان کنم.
گریه کنان جمله ای می نویسم
آیا عاشقی مثل من باید اول سلام کند
دنبال انگشتانم می گردم
دنبال کلمات... شعله ی کبریت
کلماتی که در کتاب های عاشقانه نباشد
آتش می گیرم
چه سخت است ... چه سخت است
برای کسی که دوست می داری
نامه ای بنویسی...
می دانستم
می دانستم که وقتی بگویم دوستت دارم...

می ترسیدم
می ترسیدم که وقتی بگویم دوستت دارم...

چرا تو؟
چرا فقط تو؟
چرا از میان این همه فقط تو؟
هندسه ی زندگی ام را تغییر دادی
پا برهنه به جهان کوچکم وارد شدی
و حالا در را به رویم می بندی...
و من اعتراضی نمی کنم
چرا تمام زمان ها را خط میزنی
حرکت را متوقف می کنی
در درون من تمام عشقی را که می خواهم نثارت کنم
می کشی
و من اعتراض نمی کنم
کاش می فهمیدی...
کاش می فهمیدی چه ها می کشم
کاش می فهمیدی...

yas-90
6th February 2012, 09:10 AM
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن



آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن…

salma1
6th February 2012, 09:32 AM
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم

mina_bushehr
6th February 2012, 10:20 AM
شبی ازپشت یک تنهایی نمناک وبارانی تورا بالهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم...

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

پس ازیک جستجوی نقره ای درکوچه های

آبی احساس

تورا در بین گلهایی که درتنهایی ام رویید باحسرت

جدا کردم

وتودر پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی...

دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی ...

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تورا دردشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم که چرارفتی؟

نمیدانم چرا شاید خطا کردم

وتوبی آنکه غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجاتاکی برای چه

ولی رفتی و بعداز رفتنت

باران چه معصومانه میبارید وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

وبعد از رفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد

وگنجشکی که هرروز از کنار پنجره بامهربانی دانه برمیداشت

تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد

وبعد از رفتن توآسمان چشم هایم خیس باران بود

وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی توتمام

هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کردمن بی توهزاران باردرهر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تونام مرا از یاد خواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

ببین ز این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:

توهم درپاسخ این بی وفایی ها بگو درراه عشق وانتخاب آن خطاکردم

ومن درحالتی مابین اشک وحسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ سردست

ومن دراوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمیدانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

shiny7
6th February 2012, 01:07 PM
رفتنت خاکستری بود...روحم بی رنگ...جسمم بی رنگ...و طعم زندگی از آن لحظه به بعد بی رنگ...هرآنچه فکرش را کنی بعد رفتنت بی رنگ...آنقدر ساده و بی تفاوت رفتی که گاهی می اندیشم...حضورت در نگاهم بی رنگ...

sorood parnian
6th February 2012, 03:03 PM
رفتنت را به خاطر می آورم
وصدای پر زدن احساس را می شنوم
و نگاهت را به خاطر می آورم
و سکوت و چشمان بی قرارت را
نگاهت بر صورتم سنگينی می کرد
به ياد می آورم تو رادر آغوش باران
و رفتنت را بی من
از پس يک احساس کودکانه
صدای خنده هايت راطنين انداز
کوچه های بی قراری کرده ام
اما اکنون بی توسکوت
همه جا را فرا گرفته

پت
6th February 2012, 06:17 PM
زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست
http://www.1doost.com/Files/Posts/Thumbs/77/2964.jpg شب آرامی بود می روم در ایوان، تابپرسم از خود ... زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک،
به جا می ماند

http://www.1doost.com/Files/Pictures/1389/08/06/Life/001.jpg
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست!
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات است، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

LEILA1979
6th February 2012, 09:02 PM
با رفتنت عزيز دلم دنيايم ويران شد...

elnaz.l
7th February 2012, 12:03 AM
راجع به برگشتنم بگید... بیشتر رفتنا واسه ترسه

استفاده از تمامی مطالب سایت تنها با ذکر منبع آن به نام سایت علمی نخبگان جوان و ذکر آدرس سایت مجاز است

استفاده از نام و برند نخبگان جوان به هر نحو توسط سایر سایت ها ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد