PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شعر اشعار نگین وضعی



بهـمن
27th August 2011, 01:50 PM
نسیم



انتظار
خواب بارون
باد
نسیم
صدای دیوار
طلوع
فریاد
شب
پاییز
آرزو

منبع اشعار: آ وا ی آ زا د

بهـمن
27th August 2011, 01:51 PM
انتظار

باز هم شب آماده
شب لباس سیاهه خود را به تن کرده
سیاه تر از همیشه
همه خوابند
ولی‌ چشمهای من خواب را نمیخواهند
من از شب هراسانم
ستاره ای دیگر نیست
مهتاب هم بخواب رفته
من بیدار به انتظار مهتاب
شبی‌ مهتاب خواهد آمد
باز هم انتظار
چند سال از این انتظار می‌گذرد؟
ده، بیست، سی،......

بهـمن
27th August 2011, 01:51 PM
خواب بارون

دیشب خواب چشماتو دیدم
خواب نگاه پر معنا تو
دیدم
توی بارون قدم به قدم
منو تو کنار هم
من با باله پرواز توی اوج آسمونها
تو با گرمای حرفات توی دل ابرا
سرمایه خیسه بارون روی شونه هام
گرمای حرفات روی نفسام
تاریکی‌
شوم شب اومد سراغم
ترس از دوری چشمات اومد سراغم
لحظه وداع چشمات
دوری از گرمای نگات
پرندهٔ نحس صبح اومد سراغم
لمس پرهاش کرد
بیدارم
نگاه من به اتاق
خالی‌
خالی‌ از اون رویای خیالی

بهـمن
27th August 2011, 01:51 PM
باد

باد
به نوازش گیسوان من بیا
و فریاد مرا با خود ببر
بی‌ وفا یان را به تو سپرده ام
آنان که در دل خود سنگ رو یانده بودند
و تنهایی را به من آموختند
و آنان که خود از سنگ بودند
و آتش را در دل من بر افروختند

بهـمن
27th August 2011, 01:51 PM
نسیم

و آن
و آن آفتاب سیاه بود که همهٔ روشنای ها را سیاه کرد.
و سیاهی روی قلبم را سیاه تر
با قدم هاش آمد به طرفم، نسیمی آمد به طرفم
پروانه ای بودم، پروانه ای بودم توی خیال خودم
نسیم دست مرا گرفت و برد جایی، جایی که تا به حال ندیده بودم
به دنیای عاشقان
آری من عاشق شده بودم. عاشق نسیم، نسیمی که به راحتی‌ من رو به این در و آن در می‌کشید
آزاد شده بودم، دستهایم را باز کرده بودم و در آغوش نسیم جای گرفته بودم.
نسیم مرا به اوج آسمون‌ها برده بود و پرواز کردن را به من می‌‌آموخت
آری نسیم لذت پرواز کردن را به من می‌‌آموخت
توی اوج پرواز در آغوش گرم نسیم
ناگهان رعدی زد
رعد بالهایم را شکست و مرا جدا از نسیم کرد
من با بالی شکسته پرت به اعماق دریاها
ولی‌ نسیم
نسیم همان طور بالا ماند و پرواز کرد. بدون نگاهی‌ به پائین
انگار که دنبال من نمیگشت
شاید باری شده بودم روی دوشش.
شاید هم دروغ میگفت که نسیم است.
پس چرا شبیه به نسیم بود؟
نسیم که بود کجا بود؟
خواب بود؟
پس چرا دستهایم هنوز گرم است؟

بهـمن
27th August 2011, 01:52 PM
صدای دیوار

سکوتی غریب اعماق وجودم را در بر گرفته است
سکوتی عجیب که از خورد شدن ذره ذره‌های وجودم خبر میدهد
همه جا ساکت است
انگار همه مرده اند
حتی آنان که عاشق اند
عاشق
به راستی‌ عشق هم وجود دارد
از دیوارها فریاد مرگ می‌‌آید
صدای مرگ همه جا را پر کرده
و من
من در آغوش سکوت
بی‌ توجه به صدای دیوار
و مرگ
مرگ مرا به آغوش خود میکشد

بهـمن
27th August 2011, 01:52 PM
طلوع

صدای باران می‌‌آید
بوی خیسی خاک می‌‌آید
وقت باز کردن پنجره هاست
وقت پرواز
وقت دوست داشتن
وقت یار

بهـمن
27th August 2011, 01:52 PM
فریاد

صدای باد می‌‌آید
نه صدای فریاد است
خسته به نظر می‌‌آید
انگار که سال هاست فریاد میزند
همه به صدای فریاد گوش میدهند
صدا بلند تر میشود
همه به گریه در می‌آیند
فریاد خاموش می‌‌شود
صدای دیگر نمیآید
انگار از فرط خستگی‌ بخواب رفته
صدا از کجا میامد؟
که بود؟
هیچ کس نمیداند من همون فریادم

بهـمن
27th August 2011, 01:52 PM
شب

در دل آرام شب
زیر درخت تنهای شب
شکست صدای بارون خیال مرا
فکر حرفهای تو توی سرم
شست بارون سرو صورت مرا
قاطی‌ بارون دونه دونه‌های اشکم
سرازیر از دل تنهایی چشمم
اشکهایم همراه با باران
شد رودخانه ای در دل تاریک شب
مهتاب به یادم آورده بود
برای همیشه رفتی‌ از شبم

بهـمن
27th August 2011, 01:53 PM
پاییز

برگهای زرد پا ییزی از شاخهٔ درخت رها میشوند
و سوار بر دوش باد به زمین سقوط میکنند
و زیر پای من خورد میشوند
باز هم دلم گرفته
باز هم بغض سنگینی‌ گلویم را فشار میدهد
وجودم سرد شده
بدنم بی‌ محو ا می‌ لرزد
انگار سرمایه پا ییزی وجود مرا در دستان خود فشار میدهد
به آسمان نگاه می‌کنم
آسمان غم دارد
بغض گلوی آسمان را هم فشار میدهد
آسمان گریه می‌کند
کاش من هم آسمان بودم
گریه می‌کردم
باد به کمک برگ‌ها میاید
سقوط مرگ بار برگ‌ها بیشتر میشود
کاش من هم باد بودم
به این دیار او‌ آن دیار سفر می‌کردم
دیاری که خزون‌ی ندارد
آسمان بی‌ دریغ اشک می‌‌ریزد
و باد با او فریاد می‌‌زند
و من به بغض اجازه میدهم تا بشکند
و به همراه آسمان گریهٔ می‌کنم
و با باد فریاد میزنم

بهـمن
27th August 2011, 01:53 PM
آرزو

آرزوی دستهای تو
آرزوی چشمهای تو
آرزوی لبهای تو
مثل حشره ای می‌خورد خون از بدنم
بدنم سیاه
چشمهایم تار
لبهایم بسته
چقدر سخت است
تو را نداشتن
چقدر سخت است
با یاد تو زندگی‌ کردن
آبی آسمان تو را یادم میاره
تیرگی آسمان غم به دلم میاره
طلوعی دیگر نمیبینم
آن نور مسخره چیست؟
خورشید من کجاست؟
رویای من کجاست؟
می‌شینم کنار پنجره
به امید دیدار خورشید
باد شدیدی با هجومش شیشه ها را در هم میشکند
همه چیز خورد میشود و من در چنگال باد گرفتار میشوم
باد مرا به این ورو آن ور میکشد
گاه میخورم به درختها و پرت میشوم
و گاه از لایه چنگال‌های باد سقوط می‌کنم
جز باد کسی‌ همراه من نیست
جز خاک کسی‌ گوش به حرفم نمیدهد
آخر راه است
همراه با باد
دور از خاک
معلق بین زمین و هوا

استفاده از تمامی مطالب سایت تنها با ذکر منبع آن به نام سایت علمی نخبگان جوان و ذکر آدرس سایت مجاز است

استفاده از نام و برند نخبگان جوان به هر نحو توسط سایر سایت ها ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد