PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شعر اشعار نصرت رحمانی



بهـمن
14th August 2011, 12:27 AM
نام آثار

کوچ و کویر
ترمه
میعاد در لجن
حریق باد
شمشیر معشوقه قلم
پیاله دور دگر زد
بیوه ی سیاه
تازه ها

منبع: آ و ا ی آ ز ا د




کوچ و کویر



ساقی
سبو بشکست ، ساقی ! همتی از غصه می میریم
شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی
ز درد آتشین زخمم خبر گردد
خبر گردد
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی
که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست ، گیسو را ببر ساقی
و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را
ز خون سینه ام ، ساقی ! بکش نقش زنی بی سر
به روی آن خم خالی که پای آنستون مانده
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا
به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده
و دندانهای من سوراخ کن با مته ی چشمت
نخی بر آن بکش ، وردی بخوان آویز بر سینه
که گر آزاده ای پرسید روزی : پس چه شد شاعر
نگوید : مرد از حسرت بگوید : مرد از کینه

بهـمن
14th August 2011, 12:28 AM
یک و صد


او یک نگاه داشت
به صد چشم می نهاد
او یک ترانه داشت
به صد گوش می سرود
من صد ترانه خواندم و
نشنود هیچکس
من صد نگاه داشتم و
دیده ای نبود

بهـمن
14th August 2011, 12:28 AM
شعر ناتمام




نه او با من

نه من با او
نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
نه مار بازویی بر پیکری پیچید
نه
شبی غمگین
دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
نه من با کس
سر یاری
نه مهتابی
نه دلداری
و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
و شعر ناتمامی خواند
بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
...
او با تو ؟
ولی من خوب می دانم
نه او با من
نه من با او

بهـمن
14th August 2011, 12:28 AM
مادر

مادر منشین چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارام و مکن فکر پسر را
بر حلقه این خانه دگر پنجه نسایم .
با خواهر من نیز مگو : او به کجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دایه بگو : نصرت ، مهمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نکشاند
فانوس به درگاه میاویز! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عهد در این باره نهادیم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را به در خانه بیاویز
تا مردم این شهر بدانند که ؟ بودم
جز راه شهیدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند که کولی صفت از من برمیده است
او پاک چودریاست تو ناپاک ندانش
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است
بر گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یک لاله وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... میاور تو به رویش

بهـمن
14th August 2011, 12:28 AM
پایان



جای هر بوسه شده زخمی
گونی رسته به هر راهی
نه سرشکی ز دل ابری
نه صدای ز ته چاهی
چه شد آن جام که هر شام به گردش بود
چه شد آن نغمه که آن مست در این کو خواند
چه شد آن سایه که رقصید براین دیوار
چه شد آن پای که جایش دم درگه ماند
مرد نی زن به کجا رفت و چه شد آهنگ ؟
که زمین کوفت چنین نی را ؟
که به میخانه غبار سیهی پاشید ؟
که به کین ریخت بدر جام پر از می را ؟
وای یک روز در این خانه زنی می زیست
موی او دود صفت ، خفته به پیشانی
که بر او دست بیازید ؟ کجا بگریخت ؟
که بیاموخت به من رسم پریشانی
جای هر بوسه بهر گونه شد زخمی
جای هر گل گونی رسته به هر راهی
نه سرشکی که ببارد ز دل ابری
نه صدایی که براید ز ته چاهی
همه جا سینه تهی از عشق
همه جا گریه درون چشم
همه جا شور بدور از سر
همه جا مشت گره از خشم
شعر من بود که ورد لب هر کس بود
جای من بود بهر دست و بهر شانه
خانه ام بود چو میعادگاه عشاق
چه شد آخر که رمیدند از این خانه
همه جا تاریک
همه دلها سنگ
همه لبها سرد
همه جا بی رنگ

بهـمن
14th August 2011, 12:28 AM
سنگفرش


ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر
تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای
ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت
آواز گامهای مرا گوش کرده ای
هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد
جز من که سالهاست کنار تو مانده ام
بر روی سنگهای تو با پای خسته ... ، آه
عمری بخیره پیکر خود را کشاندم
ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف
آواز آشنای کسی را شنیده ای؟
در جستجوی او به کجا تن کشم ، دگر
ای سنگفرش گم شده ام را ندیده ای ؟

بهـمن
14th August 2011, 12:28 AM
فرار ابر
می بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بروی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت
می بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بر روی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت ، و رفت
تنها نهاد سایه ابر کبود را
کوتاه کرد قصه گفت و شنود را
بود و نبود را

بهـمن
14th August 2011, 12:28 AM
کویر



ای رهگذر ، درنگ که چون مار تشنه کام
خوابیده ام کنار گون های نیمه راه
زنجیر تن به زهر هوس آب داده ام
تا پیچمت به پای در این دوزخ سیاه
ابلیسم ای رهگذر ابلیس زندگی
مردم فریب و رهزن و خودخواه و خون پرست
خورشید من سیاهی و فریاد من سکوت
هستی من تباهی و پیروزی ام شکست
بر سینه ام مکاو کویریست جای دل
تف کرده از نفس های ناکسان
امیدهای من همه در او فنا شدند
جز جای پا نمانده از آنها به جا نشان
در دیده ام مخواب که گوریست جای چشم
در آن نگاههای مرا خاک کرده اند
هر گه که طرح عشق کشیدم ، به گونه ای
با زهر کینه عشق مرا پاک کرده اند
تابوت من کجاست که در انتظار مرگ
در این کویر شب زده تنها غنوده ام
ای مرگ سر گذار دمی روی شانه ام
شعری برای آمدنت من سروده ام

بهـمن
14th August 2011, 12:28 AM
فرار ابر

می بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بروی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت
می بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بر روی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت ، و رفت
تنها نهاد سایه ابر کبود را
کوتاه کرد قصه گفت و شنود را
بود و نبود را

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
اهریمن
ای آمده از راه در این ظلمت جاوید
فانوس رهایی به ره باد نشانده
ای آمده از چشمه ی خورشید تمنا
دامن لب مرداب پر از ننگ کشانده
ای برکه گم گشته به صحرای محبت
مگذار که تن بر تو کشند شاعر بد نام
مگذار زبان در تو زند این سگ ولگرد
مگذار که این هرزه برویت به نهد گام
تب دار ، لب تشنه به هم دوز و میالای
با بوسه ی مردی که گنه سوخته جانش
آغوش تهی دار از این کالبد پست
بر سینه ی پر مهر خود او را مکشانش
گم کن نگه سوخته را در ته چشمت
از دیدن اهریمن ناپاک بپرهیز
باخشم بهم ساقه بازوی گره زن
بر شانه این شاعر خودخواه میاویز

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
پنجره




پنجره را باز کن به کوچه متروک
نور بتابد بروی کاشی درگاه
تا نگه خسته ات غبار ره از تن پاک کند ژرف چشمه های گم ماه
پرده قلمکار را به میخ بیاویز
تا فکند مه پرند نور برویت
تا بچکد تک ستاره ای ته چشمت
تا بکشد باد مست ، دست بمویت
سفره بیفکن بروی قالی کهنه
دسته گلی در کنار ایینه بگذار
فوت بکن در چراغ روی بخاری
تنگ تهی را ز روی طاقچه بردار
پنجره را باز کن که آمدم امشب
خسته ز میخانه های شهر سیاهم
پنجره را باز کن مگر تو نگفتی
پنجره گر باز بود چشم به راهم ؟
نعره کشیدم که
ای پنجره بگشای
لب ز لبی وانشد سوال کند کیست ؟
پنجره بسته ست آه پنجره بسته ست
هیچ کسی در اتاق منتظرم نیست

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
این شعر نیست



این شعر نیست آتش خاموش معبدیست
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست
این شعر نیست نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست
گر شعر بود بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود از دل سردم نمی رمید
گر شعر بود درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید
این شعر نیست لاشه مردیست پای دار
این شعر نیست خون شهیدیست روی راه
این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید
این شعر نیست رنگ سپیدیست در سیاه
گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود
گر شعربود از دل خود می زدودمش
گر شعر بود بر لب یاران سرود بود
گر شعر بود نیمه شبی می سرودمش

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
گورستان



بوی شن سوخته می آمد
از تن جاده ی گورستان
طشت خورشید پر از خون بود
خون قی کرده ی تابستان
جوی دم کرده تهی از آب
طاول قارچ به لب بسته
شاخه ها سوخته و بی برگ
آسمان خسته ، زمین خسته
برکه ای خشک و ترک خورده
گربه ای مرده و وز کرده
در برسایه یک تابوت
عابری تشنه و کز کرده
گورها گرسنه و خالی
قاریان منتظر و خاموش
نه سرشکی به لب پلکی
نه نوایی که خلد در گوش
گورکن ها همه آواره
همه جا خلوت و کور و سوت
من به صد دلهره می گفتم
ای خدا گر نرسد تابوت ؟
بوی شن سوخته می آمد
از تن جاده ی گورستان
طشت خورشید پر از خون بود
خون قی کرده تابستان

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
ترمه


خدایی دیگر
ابلیس خدای بی سر و پاییست
انگشت نما شده به ناپاکی
تن شسته در آب چشمه خورشید
تف کرده بروی آدم خاکی
خندیده به بارگاه شیطانی
دندان طمع ز آسمان کنده
بندی غرور خویشتن گشسته
زانو نزده به پای هر بنده
در بند کشیده ناخدایان را
خود نیز در انزوای خود زنجیر
از دوزخ و از بهشت آواره
در برزخ خویش مانده بی تدبیر
مطرود شما سیاه کیشان است
کز بین تیلزمند یزدانید
لیکن چون به خویشتن پناه آرید
دانید که بندگان شیطانید
ابلیس منم خدای بی تا جان
پیشانی خود بر آسمان سوده
سوزانده غرور اگر چه بالم را
ابلیس اگر منم

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
شک



شاید که قطره ای چکد از خورشید
فانوس راه پرت شبی گردد
مهتاب خیس روی زمین ماسد
شعری شکفته روی لبی گردد
شاید که باد عطر تن او را
از لای در به بستر من ریزد
از روی برگ های گل زنبق
آوازهای گم شده برخیزد
شاید شبی کنار درخت کاج
آوای گام او شکند شب را
ریزد به روی دامن شب بوسه
ساید چو روی سنگ لبم ، لب را
تف بر من و سکوت من و شعرم
تف بر تو باد و زندگی و شاید
تف بر کسی که چشم به ره ماند
تف بر کسی که سوی کسی اید
شاید که عشق هدیه ابلیس است
اندوه اگر سزای وفا باشد
شاید اگر شکوفه نومیدیست
شاید که مرگ هستی ما باشد
امشب صدای باد نمی اید
شاید که مرگ پیش زمان خفته است
راز گناهکاری آنان را
شیطان به بندگان خدا گفته است
نفرین به سر بلندی و پستی باد
نفرین به عشق باد و به هستی باد
نفرین به هوشیاری و مستی باد
نفرین به مرگ باد و به هستی باد

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
این چشمها


می گفت با غرور
این چشمها که ریخته در چشم های تو
گردنگاه را
این چشمها که سوخته در این شکیب تلخ
رنج سیاه را
این چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سیاه تو
خون ثواب را
کرده روانه در رگ روح تباه تو
این چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ
این چشمها که شور نشانده به ژرف شوق
این چشمها که نغمه نهاده بنای چنگ
از برگ های سبز که در آبها دوند
از قطره های آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند
از رنگ
از سرود
از بود از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نیست
زیباترند ، نیست ؟
من در جواب او
بستم به پای خسته ی لب ، دست خنده را
برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
گفتم
دریغ و درد
کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد
کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو
تک خال شعر مرا
گویم ‚ کدام یک ؟
این چشمهای تو
این شعرهای من

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
گل خورشید


باد دندان به لب تشنه صحرا می کوفت
گل خورشید به چنگال خدا پر می شد
روز می رفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر می شد
دارها سر همه خم کرده ز خجلت در پیش
بوی خون با مه صحرا به هم آمیخته بود
گر کسان جنگ سر طعمه خود می کردند
گرچه در هر قدمی چند سری ریخته بود
ز آن میان لاشه ی من بود که له له می زد
ناخن خسته به دامان بیابان می سود
چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم
دلش از دغدغه در چنگ زمان می فرسود
دل من می زد چون طبل به پیروزی مرگ
نعره ام در گلوی باد سیه گم می شد
خونم از تن همه بر دامن بیرق می ریخت
آه ... ، گویی دل من چون دل مردم می شد
باد دندان به لب تشنه صحرا می کوفت
گل خورشید به چنگال خدا پر می شد
روز می رفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر می شد

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
روی دیوار


اوراق شعر ما را
بگذار تا بسوزند
لب های باز ما را
بگذار تا بدوزند
بگذار دستها را
بر دستها ببندند
بگذار تا بگوییم
بگذار تا بخندند
بگذار هر چه خواهند
نجوکنان بگویند
بگذار رنگ خون را
با اشکها بشویند
بگذار تا خدایان
دیوار شب بسازند
بگذار اسب ظلمت
بر لاشه ها بتازند
بگذار تا ببارند
خونها ز سینه ی ما
شاید شکفته گردد
گلهای کینه ی ما

بهـمن
14th August 2011, 12:29 AM
ترانه پاییز



پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
شبگیر سردار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است
تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم
این گوید
هیچ
آن گوید
برخیز و بیا زود بسویم
من گویم
نیلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگویم با بوسه بشویم
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب دراید
همچون صدف از آب براید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه بتو پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق همه شور
بیگانه پریشیده همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که
نه ... آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه بپاییز
هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من اید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت
من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست

بهـمن
14th August 2011, 12:30 AM
کولی


کولی وحشی نگفتنی ام
چو گذارد
شاخه نارنج دیرمان سر گیسوی
عطر بپاشد ، بهار در دهن یاس
آب دهد کام سنگ در کف هر جوی
چشمه خورشید از غبار تن ابر
بر لب دیوار آفتاب بریزد
دختر همسایه رخت شسته سر بند
پهن کنند، تا بینی اش بگریزد
کودک ولگرد کوی ، یک نخ باریک
پیچید بر حلقه در و برهی دور
خویش نهان دارد از نگاه تو نصرت
تقه زند در گشایی بشوی ، بور
هم چو پرستو به شهر گرم دل ت
کوچ کنم تا ز عشق سرد نمیرم
باز نگه بر خطوط دست تو بندم
باز بیایم دوباره فال بگیرم
فال بگیریم ، بگویم
این خط مرگ است
لیک زنی در میان راه نشسته ست
فال بگیرم بگویم
این خط عمر است
لیک زنی ره به راه عمر بسته ست
کولی من ای بهار گم شده ی من
گوشه هر جوی رسته بته ی نعنا
پیچک لب می کشد به کاشی در گاه
کولی من ای بهار گم شده ، بازآ

بهـمن
14th August 2011, 12:30 AM
پرنده ای گریان

مرغ اندوه است بوتیمار
مانده در افسانه های کهنه نامش
قصه اش ورد خموشان است
همدم امواج دریای خروشان است
بوتیمار
در کنار صخره های مات
در کنار موجهای مست
مانده در اندیشه ای پا بست
اشک می ریزد
سر بروی سینه خم کرده ست
چشمها را دوخته بر کامجویی های دریا از تن ساحل
با گنه کاری آنها خو گرفته
با صواب خویشتن نا آشنا مانده ست
قصه ها از رنج و از شادی
همچون دانه تسبیح بر نخ کرده
بر انگشتهای دل گرفته
دردها دیده
رنجها برده
داستانها در دل خود گور کرده
سخت چشم گفتگو را کور کرده
دیده دریا را که بلعیده به کام تشنه خود
ناخداها را خداها را
لیک او چشمان جوشان را
پاسدار پیکر دریای خواب آلود کرد
اشک می ریزد
از لب ساحل نمی خیزد
اشک می ریزد مبادا
آب دریا خشک گردد
روزگار خویش را
چون اشکهایش
ریخته بر دامن این کار ، بوتیمار
قعر گور چشمهایش چال کرده
لاشه ی بود و نبودش را
قعر تابوت لبانش خاک کرده
قصه گفت و شنودش را
با همه بیگانه ، با بیگانگان خاموش مانده
عنصر هستی درون آب دیده
طرح باد و خاک و آتش را
در درون چاه تاریک سیاهی ها کشیده
از سپیدی ها رمیده
طعنه ها از مردم ساحل شنیده
قطره ها از زهر آب برکه تلخ تباهی ها چشیده
لیک از ساحل نمی خیزد
اشک می ریزد
روز خود را کرده چون شام غریبان تار
مرغ اندوه است بوتیمار
راستی ای مرغ
ای همگام با غم های جاویدان
هیچ می دانی ؟
هم رهی داری در این اندوه بی فرجام
هم دلی گمنام
داستانش چون تو جانفرساست
عاشق دریاست
پیشه اش زاریست
آری
سکه خوشبختی خود را
بروی تخته نرد زندگانی باخته
اسب حسرت بر تن امیدواری تاخته
در شناسایی فکنده نام را در دفتر مرداب
لیک حتی ، خویش را چون دیگران نشناخته
عاشق دریاست
بی کران دریای او شعر است
اشک می ریزد برای شعرهایش
اشک می ریزد مبادا خشک گردد آب دریایش
اشک می ریزم
بر لب دریای شعرم
لحظه ای از صخره ساحل نمی خیزم
بر نگاه خسته می بندم
نقش ناکسان را
در میان گریه می خندم
بر مرغان ماهی خوار
کز کف دریای من هر لحظه می گیرند
ماهی خردی
آنگه با دو صد فریاد
می رقصند ، می خوانند و می گویند
طعمه خود را ز کوه و دشت پیدا کرده ایم این بار
لیک من خاموش خاموشم
لب به تلخ آب سکوت آلوده ام
از عشق مدهوشم
همچو بوتیمار
رنگها دیدم
ننگها دیدم
دیده ام ناپاک مردم را به پاکی شهره ی آفاق
پنجه افکندم به دامان غریقان تا رها گردند از گرداب
سینه بگشودم که از ره ماندگان لختی بیاسایند
خون شدم تا خونخواران دامن بیالایند
هر چه دیدم از تو دیدم
از توی ای دریای من ای شعر
ای دریغا دوستت دارم
باز هم می خواهمت ، دریا
سخت می گریم به دامانت مبادا خشک گردی
همچو بوتیمار
او هم هستی خود را نهاده بر سر این کار
شاعر غم های جاوید است نصرت
مرگ اندوه است بوتیمار










درها و رهگذرها
همرهم ، هم قصه ام هر سرزمینی دوزخیست
تیره و دم کرده چون آغوش خورشید سیاه
در رگ هر کوچه ای ماسیده خون عابری
بر سر هر چارسو خشکیده فانوس نگاه
هم رهم پایان هر ره باز راه دیگریست
روی پیشانی هر ره سرنوشتی خفته است
جای پای رهرویی بر خاک جستم رهرویی
سرنوشتی را ز چشم رهروی بنهفته است
هم رهم پایان ره باز آغاز رهیست
تا نمیرد لحظه ای کی لحظه ی گردد پدید ؟
مرگ پایان کی پذیرد ، مرگ شعر زندگیست
تانمیرد ظلمت شب کی دمد صبح سپید ؟
هم رهم بیهوده می گردی به دنبال بهشت
آرزوی مرده ای در سینه ات پر می زند
گر به کوه قاف هم پارا نهی بینی دریغ
بال از اندوه خود سیمرغ بر سر می زند
بس عبث می گردی ای هم درد ، درمان نیست ، نیست
آسمان آبیست ، آبی هر دیاری پا کشی
بس عبث می پویی ای رهرو که ره گم کرده ای
گر تن خود از زمین بر آسمان بالا کشی
هم رهم باز ای و ره از عابری گم راه پرس
تا بدانی سرزمین آرزوهایت کجاست
زود بازآ دیگری ترسم که ویرانش کند
سرزمین تو دل دیوانه ی رسوای ماست

بهـمن
14th August 2011, 12:30 AM
میعاد در لجن


ماشه را چکاند


لرزید در عمیق اینه تصویر
پر زد کلاغی از لب دیوار
بادی وزید و پنجره را بست
باران گرفت نرم
اندوه خیمه بست
با خویش مرد گفت
احساس می کنم
تا مرز بی نهایت
آنجا که انجماد
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی دراز نیست
اما ... خدا اگرچه بزرگ است
و عادل و کریم
بی شک در انتظار لاشه ی من نیست
باری ، سخن دراز شد
از لابه لای زخم خرافات
میراث رفتگان
چرک آب باز شد
بهتر که بگذریم
اینک سه هفته می گذرد ، اسلحه ی من
خمیازه می کشد ، درون کشوی میز
برخاست
تک تک فشنگ چید در انباره ی خشاب
و روبروی اینه
آرام ایستاد
نیم رخ
هدف گرفت میان شقیقه را
خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
و زیر لب شمرد
یک
دو
و ... ماشه را چکاند
گمپ ... انفجار ... دود
در روی اینه ترکی همچو عنکبوت
رویید
تصویر مرد
از عمق اینه
در پشت اینه
دیوانه وار قهقهه سر داد
باران گرفته بود
در پشت شیشه ها
می کوفت مشت ، باد

بهـمن
14th August 2011, 12:30 AM
007




نوشتم : 5
گفتم :
شعری برای تو
لبخند مرد
اندوه خیمه بست
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
و 5 شعر غددهاست شکل قلب
55 بیتی ز تک غزل عاشقانه ایست
نفرین به عشق فسون جاودانه ایست
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
و 5555 آه
سرخ و سپید
زرد و سیاه
هرگز سرود اتحاد ملل نیست
نفرین به احتمال محالی است
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
حتی 007
مقدس ترین ترانه این نسل مبتذل
یا 118
عنوان انتظار
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
و 13
تک شعر شعرهای عددهاست
منفور و نحس
چون سرنوشت من
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
از 0 تا ...
اندوه مرد
وسواس خیمه زد

بهـمن
14th August 2011, 12:30 AM
تا بی نهایت
در سایه ی مرطوب چرکین سیاه من
در این شب بی مرز
مردی ست زندانی
نوری ست سرگردان
در مرگ من آن سایه در خود رنگ می بازد
هر سایه موجودی ست
کز نور در خود نطفه می سازد
آنگاه می میرد
من دیده ام
مردی که روزی سایه اش درپیش پایش مرد
نور پلیدی سایه اش را خورد
در روح من تصویر کم رنگی
پیدا و پنهان می شود هر دم چون سایه ای بیمار
در آب های تار
تصویر می خواند
من مردگان را دوست می دارم
آنها نمی میرند هرگز ، چون
از همدگر بیگانه می باشند
سرگشتگان
بی سایه می باشند
در این شب بی مرز
در این شب لبریز از اندوه
باران نرمی شیشه را می شوید ، آرام
تک سایه ای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار می ریزد فرو آوار
آوار
احساس من ، احساس بیمار

بهـمن
14th August 2011, 12:30 AM
شکوه ستوه


شب شکوه ستوه
مرا به باد سپردی
به بادهای غریب
سپردن آسان است
شب شکوه ستوه
مرا چو کودک بی باوری به همهمه ها
به خون دلمه بسته یاران سپردی و رفتی
به خویش سپردی
گذاشتی رفتی
گذشتن آسان است
شب شکوه ستوه
نه اشک بود نه باران
تداوم خون بود
چه بارشی که زمین رابه آسمان می دوخت
ز پشت پنجره ی خون و شب کسی گریید
چه دردنک گریست
چه درد ، درد ، چه دردی است گریه مردان
نه درد آسان است
شب تسلسل ماتم
شب ستوه و صبوری
شب سکوت و سکون
ز هرم حرمت تردید در کویر جنون
من آب می گشتم
یقین چه جادویی ست
اگر درون سینه حکومت کند چه نیرویی ست
یقین ترا می برد
یقین
شب شکوه ستوه
شب ترکم اندوه
شبی که می بینم چه ساده است تنفرو احمقانه غرور
قرار داد کثیفی ست عشق ، آری عشق
شبی که می نالیم
چگونه باورمان شد که عشق درمان است ؟
چگونه ؟ آه
هنوز خاطره ها می جوند دل ها را
چو زخم های گرسنه
کسی نمی داند
تو هم نمی دانی
که پشت پنجره ی شب کسی ست سرگردان
طنین گریه ی او پشتوانه ی سوگ است
کسی چه می داند
تو هم نمی دانی
ترکم شب را
طنین شیون مردان به خونمی آلاید
شب شکوه ستوه
شب تفاهم نیست
شب است و گرداب است
کلید صبح میان عمیق مرداب است
شب لجن زده ایست
کسی نمی شنود
تو هم نمی شنوی
تویی که سنگ صبوری را
چو سکه در ته مرداب شب رها کردی
فضای سینه عفن چون عمیق گنداب است
شب شکوه ستوه
سخن مباش چو باران
که نیست تشنه لبی
سخی مباش و مبار
شب شکوه و ستوه
سخی مباش چو باران
که نیست تشنه لبی
سخی مباش و مبار
که در میان لبان شط چرک و خون جاری ست
شب شکوه و ستوه
شبی که تار بافتی و پود
شبی که پود بافتی و تار
شبی که رشته ، رشته در این تنگنای دام بستی و رفتی
امیر پیله ی شب عنکبوت دوداندود
طنین گریه مردی سکوت را بوسید
و قشر طلمت درهم فشرده را پوسید
شب جدایی هاست
شب رهایی هاست
رهایی آسان است
شب شکوه ستوه
چو پیر پرت درختی
به زیر تسمه بی رحم باد افکندی
چو برگ دور شدی ، دور ، تا نهایت دور
یقین تو را می برد ، یقین چه جادویی ست
اگر درون سینه حکومت کند چه نیرویی ست
گذشتن آسان است
شنیدن آسان است
اسارت آسان نیست
حقارت ... آه
شب شکوه ستوه
شب سکوت و سکون
شب من است ، شب من
در این لزج شب چرک
اسارت آسان نیست
حقارت ... آه
تو را
به مرگ می سپرم ...‎آه.... مردن آسان است
طنین هق هق مردی درون شب پیچید
به سرفه شد تبدیل
و سرفه ها به گلوله
گلوله ، .. پی در پی
چه مردن آسان است

بهـمن
14th August 2011, 12:30 AM
ای بی تو من خراب



ای بی تو من خراب
شب بی تو خسته است
ای بی تو من سراب
دیگر شتاب توان را شکسته است
در من ، منی بپاست
اما نرفته دلشده ای در عمیق خواب
جدایی چه خیمه ای
در هشر بسته است
اما ... نرفته دلشده ای در عمیق خواب
ای دیده ات شراب
جرعه نگاهی
ای بی تو دل خراب ، تباهی
در کنه من غم تو در این پر ستوه شب
پرواز می کند
در این شکسته شب چه سیاهی گرفته لرد
ای بی تو من خراب خرابی
دستان باد
دیوارهای جدایی کشیده اند
در روی خاک
این ظلم نیست
ای بی تو من خراب
ای بی تو من خراب
شب بی تو خسته است
من بی تو خسته ام
و جدایان
در هم شکسته اند
ای بی تو
ای سراب

بهـمن
14th August 2011, 12:30 AM
با گریه بخند




ایمان بیداد
به عهدی داد
روح فریب ام ، بی تو ... بی تو
قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو ... بی تو
بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم
بی تو ... بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
هذیان تب آلود دردم ، بی تو
بی تو
رمز سکوت ام
راز بهت ام
رنگ یادم
بی تو ... بی تو
ی تو ، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست ، بی تو
ای بی من و در من
بی من تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب و یرانی
قانون بی رحم پریشانی
چنینی ؟
بدرود ، بدرود
این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه می خندند ، بی تو
ای بی تو من ، بی من
ایا تو هم اینگونه می خندی ؟
با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو

بهـمن
14th August 2011, 12:31 AM
در تاب گهواره
ناگهان
صبر نجابت را در تنگه ی آغوش شهوت افکند
و ، رذیلت در حجله ی خاموش فضیلت ره یافت
چه سخن ها که ملامت می بافت
همه تهمت ، همه لاف
چه امیدی که پرستشکده ی تنهایی
معبر کوچ جدایی ها بود
و نمی دانستیم
کلمات چه زبونند و چه بی مقدارند
و چه آسان با ، نه
می توانگفت : آری
ای ملامت
ایا نفرت با کینه یکی است ؟
نعره در خاموشی پنهان نیست ؟
برد ، در باخت ؟ و... آه
دستها را رو کن
اضطراب در تخ جیب کسی در خواب است
که چو تو مضطرب است
باد ... باد
خانه ی باد دگر ذهن پریشانی نیست
باد ، باد
قاصد در بدریست
ای ملامت ، بس کن
باد را ، آن شب دیدی ؟ دیدی
بی گمان
حامل روح پشیمانی بود
که چنان زوزه کشان در تن خود می پیچید
راستی باد چه پیغامی داشت ؟
از چه کس ؟
پیچش باد نمی دانی چیست
گردباد
باد را باور کن
گردباد قاصد در بدریست
باد بیهوده نمی موید از بیداد است
گردباد ، قاصد در بدریست
باد نمی موید از بیداد است
گردباد
کف گهواره ی من روییده است
پس مرا باور کن
ای ملامت ، بس کن
که همه بر بادیم
مرگ خواهد آمد
پس از آن آزادیم
پس از آن آزادیم

بهـمن
14th August 2011, 12:31 AM
یاد


کلاغ پیر پرید
شکست شاخه ی تر
نشست خاطره ها
بروی شیشه ی در
شبی پریشان بود
که عطر غم ها ریخت
ستاره ها یخ زد
به پلک ها آویخت
شبی پریشان بود
درون کوچه ی پرت
کسی گذر می کرد
نه باد بود و نه برگ
نه زندگی و نه مرگ
به شهر خاطره ها
کسی سفر می کرد
درون هشتی خیس
صدای پایی سوخت
شکوفه زد اندوه
لبی لبی را دوخت
کسی مرا می خواند
به شهر تاریکی
کسی سفر می کرد
کسی به جا می ماند
به روی حلقه ی در
نشست دستی مست
زنی دری بگشود
زنی دری را بست
ستاره ای گم شد
میان چشمه دود
ستاره ی من بود
در آسمان کبود
کجاست برکه ی دود ؟
مرا صدا کردند
درون تاریکی
مرا رها کردند
چو سکه ای در آب
چو ناله ای در باد
طنین هق هق را
ز دور ذهن زمان
درون من می ریخت
چو دودنک غروب به شهرهای گمان
شبی پریشان بود
که گنگ خاطره ها
درون من می ریخت
شب بلند یاد
درون من گریید
و باد می گردید
میان خیمه ی دود
دو دست تشنه مرا
جدا جدا می کرد
شبی پریشان بود
درون کوره ی تب
مرا رها می کرد
شب غریبی بود
شب بلند ستوه
شب شکوه و جنون
مرا رها کردند
درون چشمه ی خون
به زیر تیغه باد
جدا جدا کردند
شب از نفس افتاد
به روی سینه بام
غنود برف سپید
مرا به رویا برد
پرنده ای که پرید
که عطر غم ها ریخت
به روی پنجره ها
چو دود بر مرمر
به عمق مقبره ام
چو مار می پیچید
نفس ، نفس ، می زد
دو دست تشنه مرا
دوباره پس می زد
دو دست خون آلود
اجاق چشمم را
ز اشک و خون تر کرد
و ذهن خاطره را
گرفت و پرپر کرد
شبی پریشان بود
طنین شیون ... آه
چکید در گوشم
پرنده ی خونین
صدای هق هق را
هنوز می شنوم
هنوز مدهوشم

بهـمن
14th August 2011, 12:31 AM
بن بست از دو سو


این گنگ بودی
در من گریز را
رخصت دهنده است
بن بست از دو سوست
شب تار می تند بر آسمان کوچه رکد
آری همیشه کوچه بن بست رکد است
شاید که باز ، خود را فریب گشته ام
این بوی پای رهگذاران شبانه است
که امید خفته را ، تحریک می کند ؟
بن بست از دو سوست
این گنگ بوی
وسوسه را ، شاید
اما ... فریب ، فریبی نمی دهد
بگشای پنجره تا این غریب بوی ، بیالاید
شب را بخون خویش
بن بست از دو سوست
شب تار می تند
این بوینک وسوسه آلود است
محراب پاک بستر ایمان را
این گنگ ... آه
نه از باد است
تو دامن است عشق دریغی به کاغذین جامه
هر سینه آشیانه بیداد است
وینست آنچه مانده به جز هیچ
بن بست از دو سوست
اینک
فرتوت فاتحان قرار و تاب
چون پشتوانه اند شکست ، شکیب را
هر سو شتاب شتابی کور
این گنگ چیست ؟
پریشان نموده روح صبوری را ؟
نه ... بوی باد نیست
من بوی باد را
آن شب شناختم که در قفس سینه ام دوید
شیون کشید
چنانکه محال است
طعم اش ز خاطرم بگریزد
نه بوی باد نیست
هرگز بروی پهنه ی پشت کسی چو من
چنبر نبسته ، باد
هرگز برای هیچ کسی چون من
شیون نکرده ، باد
شب تار می تند
با تار ، تار سیاهی
در پودهای باد
اینگونه
قشر ظلمت در هم فشرده را
در هم مهار کرده ، به زنجیر می کشد
بن بست از دو سوست
این بوی گام رهگذری نیست
بگذار آفتاب نتابد
شاید سپیده نیز نیاید
و این محال چه زیباست
بن بست از دو سوست
شاید به پاکی نهفت حرم ها و حجله ها
از خون تازه زنها
سیراب گشته اند
نور نتابد
و کوچه رکد است ، بن بست از دو سو
آری همیشه کوچه بن بست رکد است
و آرام و بی قرار
اما ... چگونه بوی به این کوچه رخنه کرد
این گنگ ناشناس
بوی درنگ
بوی شتاب
بوی تحرک و مرگ امید نیست
بن بست از دو سوست
و کوچه رکد وتنبل
ای پیر
رخصتی
این ... بوی گند کوچه نیست که می گندد
با آنچه اش در اوست ؟
این بوی گم شده مرگ نیست پیچیده لابلای موی سیاه شب
مغروق بوی شبانگاهی
این نیست ؟ نیست بوی تباهی

بهـمن
14th August 2011, 12:31 AM
حریق باد


آوار اشک
رهایم ، ای رها در باد
رها از داد و از بیداد
رها در باد
حرفی مانده ته حرفی
غمت کم
جام دیگر ریز
که شب جاوید جاوید است
صبحدم در خواب
من از ریزش بیاد اشک می افتم
باید بارشی پی گیر
درد ، آوار
بیاد التجا در این شب دلگیر
من از غم های پنهانی
به یاد قصه های شاد
و از سرمستی این آب آتشناک دانستم
که هوشیاری
سرت خوش
جام را دریاب
هی... هشدار
شب است آری ، شبی بیدار
دزد و محتسب در خواب
می ات بر کف
و بانگ نوش من بر لب
رها در باد
من از فریاد ناهنجار پی بردم سکوتی هست
و در هر حلقه ی زنجیر
خواندم راز آزادی
سخن آهسته می گویی
نمی گویی که می مویی
شب نوش است ، نیشی نیست
جامی ریز
جام دیگری
جامی که گیرم من از آن کامی
رها در باد
کجایی دوست ؟
کو دشمن ؟
بگو با من بگوش تشنه ام ، گوشم
بخوان با من :
بنال آیا تو هم از حلقه ی زنجیر
دانستی که در بندی ؟
رها در باد ، با من گفت :
شنیدم آری ای بد مست :
من از زنجیر سازانم چه می گویی ؟
برای چکمه و قداره و شلاق هایم قصه می گویی!
کجایی پیر
خدایی نیست ؟
راهی نیست
دیگر جان پناهی نیست !
سنگی هست
دامی هست
ننگی هست
چاهی هست
من و دشمن به یک راهیم و بر یک نطع
و از یک باده سرمستیم ، وای من
صدای جام ها
جام ها
جام ها و جام
رها در باد
بلایت دور
رهاتر باش ، خیرت پیش
این باد این شبان از تو
رهایم کن ، رها در خویش .
چنان در خویش می گریم که گویی گریه درمانی ست
مرگی نیست !

بهـمن
14th August 2011, 12:31 AM
لوحه



من از این باد رقصان
روی آب برکه ی بیمار
نشسته ، ای به غفلت دل
هراسانم
صدا از دور می اید
طنین ، دردخیز و تلخ
به غفلت ، ای سپرده دل
تو گویی سنگهای گور یاران
رفتگان پاک
تو گویی سنگ های کوچه متروک می ترکند

بهـمن
14th August 2011, 12:31 AM
هدیه


ودیعه ایست سکوت
گزیده خاموشان
سخاوتیست سرشکت
دمی که می خندی
چو پلک می بندی
حدیث گم شدن راههای آزادیست ؟
تمام تهمت من را به خویش می بندی
تو عطر بوسه فقری ، به دستهای مناعت

بهـمن
14th August 2011, 12:31 AM
در قحط سال



گفتم نگاه کن
گفتم سوال کن
گفتم بجنگ
گفتم هر آنچه که باید و شاید
گفت
ای از دست رفته به دست غرور خویش
هم رزم با دریغ هم بزم و انهدام
جنگیده ای ؟
پرسیده ای ؟
دل بسته ای ؟
خط نگاه را ، بر خلوت غریب ره کور ، بسته ای ؟
گفتم که
گفته ام
ابر گریه عقیم است در چشم های مرد
سرداد گریه را
از دیدگان خویش
اشکهای مرا بارید
در خشک قحط سال
انگار
گل دانه های اشک روی اینه می کاشت
ایینه تاب دار گشت
ز خیز آبهای اشک ، بارش بی هنگام
خیز آب تشنه چهره ای او را بلعید
دیگر کسی نبود
هرگز کسی نبود
آنجا کسی نبود
جز لاشه ام
که زیر قلب اینه فریاد می کشید
دشت شفق
در خون نشت از عطش قطره های خون
دشت شقایق از عطش بوسه های داس
در قحط خشک سال

بهـمن
14th August 2011, 12:31 AM
بهتان به مار




و آنچه را
که تجربه آسان نمی فروخت
از حادثه به هدیه گرفتم
در انحنای خط طولی زمان
ای لحظه ... ای دقیقه ی معهود
با من کس این نگفت
قیمت هر چیز
در طول خط منکسری راه می رود
فریاد می کشم
فریاد اعتراض
مسدود باد روزنه ابهام
پوشیده باد و کور که این دیدگاه را
جز انحراف دید ، نه کاریست
و آنچه را که نام صداقت نهاده اند
هرگز به جز دریچه اطمنیان
بر روح عاصیان نتواند بود
ای انفجار ... انفجار مقدس
سر تا به پا عصیان
باید درون دیگ بجوشیم
تو راست گفته ای
او راست گفته است
ما راست گفته ایم ؟
افسوس ،ای راست گفته ها
آنکس که بهره مند از این راستی ست ، کیست ؟
آن با فریب هم آغوش؟
با من کسی نگفت
قیمت هر چیز در طول خط منکسری راه می رود
کس با من این نگفت
ای پرده های عایق
ای سرب ، ای طلا
ای درد و خون
ای تار و پود پرده های صراحت
مگذار نیش مته ی جویای چشم ها
در چشم های تو رخنه کند مگذار
سخت است
سخت
ولی مگذار
دیدن چه سود ؟
اما ز ترس لب نگشودن
در پیله ی هراس خزیدن
دیدن چه سود ؟
اما خموش ماندن
از ترس شب نغودن
و تخم چشم را
با پنجه های عاصی مرتد
از چشم خانه ربودن
بیچارگی ست
زبونی ست
بگذار دیگ بجوشد
هان رخصتی
بی حکمتی نرفت از این دست ، آنچه رفت
بی همتی ، سخن به درازا نمی کشد
در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت
این تهمت است
این تهمتی بزرگ به مار است
و شستن گناه ز دامن ریسمان
بگذار دیگ بجوشد
ای انفجار
انفجار مقدس

بهـمن
14th August 2011, 12:32 AM
داس کند


هرگز
هرگز چه قاطعیت بی رحمی
در بند ، بند خویش
می پرورد
ه ...
ر ...
گ...
ز
هرگز چه واقعیت تلخ برهنه ایست
هر حرف آن چنان خشن و سخت
گویی که
حلقه ایست چو زنجیر اعتماد
یا لحظه ایست چنان غمبار
در بطن خود نهفته هزاران قرن تباهی را
هرگز
رویای تلخ ، برگ
یا خواب های شوم و پریشن جوانه یست
که
دندانه ی مضرس اره
آن را
تعبیر می کند
هرگز طلسم نیست
که یوغی به گردنی ست
ه
ر
گ
ز
هرگز چه اعتراف صریحی ست
چون داس کند
راز حیات و مرگ علف را
تفسیر می کند
هرگز
قرنی که قلب هر انسان
چندین هزار بار
کوچک تر است
از زخمهای مزمن و رنجی که می کشد
ه
ر
گ
ز

بهـمن
14th August 2011, 12:32 AM
معجزه

بر چفت مقبره پیر
قفلی میان گره ها و قفل ها
دیشب گشوده شد
هیهات ... بدبختی چه کس آغاز گشته است ؟

بهـمن
14th August 2011, 12:32 AM
آن بادبان شکسته



از این
از این شکسته پر
از این شکسته زورق پندار
از این به آب داده گنج و حوصله و باور
از این
بر تن دریده جوشن رویا
از کف پریده تیغه ی منطق
از دیدگان تجربه های کور
از این
از این شکسته
لب به عبث بسته
تن به کفن شسته
از راههای آبی ناممکن خیال
تا ممکن محال
بی خوف موج خیز گذشته
چه می پرسی ؟
پرسنده گفت
مرد
آندم که با تمامی خواهش
با عطش ات ناشناخته
سودای گنگ کدام ایمان
افکند پنجه به جانت
بی اختیار
در بی کران شراع گشودی ؟
ای دست اختیار به سکان
بی پای اعتبار ؟
ای مرد ساحلی
هرگز از بادبان شکسته ، سخن از جهت مپرس
با او سر تفاهم
با ابر و باد نیست
با او
ز سختی براده ی الماس
و ساحل نجات
با او
از کوره راه آبی و گرداب دم مزن
ای ساحلی
از بادبان شکسته ز اعجاز دم مزن
او خود خود
دگر ناخدای کیست ؟
ای ساحلی
نه هر که خطر کرد
بازی استنطاق را
هست مستحق
او با سکوت نگاهش
مستنطقی است
بی رحم و بی زوال
با قفل های لبانش
ما را نشانده است
در جای اتهام ؟
بازیگریست که ما را
بازیچه کرده است
آنگه کشانده است
در حد این مقام ؟
پرسید دیگری
افسانه گاهواره ی افسون است
قفل سکوت بی سببی نیست
در آن اشارتیست
و هر بهانه روزنه ای بر کنایتی ست
هان گوش باش
در زنجموره ی این تخته پاره ها
بی شک روایتی ست
آن بادبان شکسته
آن ناخدا
قفل از لبان شکست ، لب بر جواب بست
با شوق
بی تاب و پر توان
رفتم ، تا دور ، دور دید
بر ساحلی غریب
مردی در انتظار
چله نشین
گفت
خاکت کجاست قاصد دریا
گفتم که
آب
پایت ؟ بر روی تخته ی تابوت
خندید آنچنانکه محال است
دردش ز شانه ام بگریزد
گویی که درد ، درد هزاران نسل
با خنده اش دمادم پی در پی
در نای استخوانم
در خونم
در نهفت روانم
مرغی پر زد و نالید
فریادش از تمامی اقصای در گذر
و باد و بادبان رجز خوان
در دست باد
وای
این بود آنچه رفت
و آنچه ماند
از آنچه ماند
در مشت استتار
حرفی بزن
ای تشنه گوش
دیگر چنان بگفته ی آن مرد
آن بسته دل به وسوه ی پوچ انتظار
با شک و با یقین
در انتظار قاصد دریا
دل بسته بودم ، آه ... که هر فریاد
تکرار بود ، تکرار پوچ مکرر بود
نقشی
بر آب ها و گمان ها
و ناخدا
خاموش گشت
شاید که رفته بود در اندیشه ای محال
ناگاه پرسید
زان میانه کسی بی تاب
و پرسشی پیاپی
آنکه چه رفت ؟
و ناخدا به خود آمد
چیزی نگفت و گفت
دگر هیچ
و بادبان قایق آواره ای شکست
از هر شکسته پاره ، ندا برخاست
آن انتظار منجمد
آن دیدگان سپید
و با التجای گفت
هر چند نارسای پیامی
بی سود گفته ای
خبری
حرفی
هر چند نارسای پیامی
من زنده ام
مردان انتظار نمی میرند
از آنجا بگو
از ساحل امید
از کرانه ی ابهام
گفتم
گریستن
یا در بهانه سوگ نشستن
بی انتظار و بیهوده زیستن
مرد سپید چشم
چنین گفت : چه بیهوده گفتنی
برگرد
و موج های ساحلی او را زیاد برد
من بازگشت را به سر آغاز
در آب ریخته بودم
از بازگشت
آسیمه سر گریخته بودم
رفتم
در پهنه ی نبرد
با کوله بار درد
سکان به دست باد
هان کوه پشت کوه
هان موج پشت موج
هان درد پشت درد
کاهی و کوه ، قصه همین بود
بیمی نبود اگر بود
در بادبان سخت بود که فرسود
مردی دگر سختی داشت
مردی ، دلش حریف با دل دریا
لنگر کشیده در غلیظ غریب مه
از کرانه ی ماتم
گفت
هنگام رفتن است
ای ناخدا بگوی
ایا هراس پنجه نیفکند
بر ریشه های روانت
و ناخدای به او گفت
هرگز... مقهور بیم ، کسی نیست
کانرا شناخته ست
ای بار بیمنکیتان بر دوش
مردان بی هراس
در موج حادثان نمی میرند
و مردان بیمناک ، در گاهواره ها
آنگه سکوت
سپس خندید ، آن ناخدا
آوار بود
آوار درد ، در هزاران ن نسل
در خنده اش
رازی غریب را به امانت سپرده بود
رازی که ساحل مردان سوگوار از آن لرزید
دم در کشید
آرام جان سپرد
مغی پرید با ناله ش غریب در اقصا
در دور دید
لاشه ی مردی
غلظت مه را شکافت

بهـمن
14th August 2011, 12:32 AM
از نقطه تا خط



گامی دگر مانده ست
در هر کجا باشی
در خانه های جدول معیار انسانی
ای نقطه سرگشته خط زندگی را نیست پایانی
تا زنده ای گامی دگر مانده است
بر جای پای من نگاهی کن
راهی که خواهی رفت ، خواهی دید
چنبر زده بر زیر گامت رشته ی دامی ست
در خط دید من گذرگاهیست
روید سراب از زیر هر گامی
گامی دگر باقی ست
گامی دگر گامی
گامی چو تیری بر مسیری گنگ
در نعره اش شوق رسیدن ها
گامی هدف گم کرده در مرز سرانجامی
گامی که پاسخ بود خواهد هر سوالی را
گامی دگر مانده است
گامی دگر گامی
افسوس آن فرزانه آن سالار
خسته است
دیگر برای او
هر گان فرسنگی و فرسنگی است
با خویش می گوید
با بی نهایت کوره ره پیوندها بسته است
خط بر مدار انحرافی پوچ پیوسته است
از نقطه تا خط رمز و راز ماست
گام نهایی در گمان ماست
پندارهای بی بها راه جهان ماست
در لحظه ی آغاز
فرسنگ ها گامی ست
در فرجام
هر گام فرسنگی فرسنگی ست
پیمودن هر راه
افسانه ی بی ارتباط هیچ با پوچ است
با این همه گامی دگر مانده است
افسوس
آن فرزانه ... آن سالار ، آن رهرو
فریاد زد
گام دگر باقی ست
گام نهایی ، خنده او را برد
فرزانه ی من ، رهروی من مرد
من بودم و او ، مردگان بسیار
هنگام شستن بود و کفن و دفن
در زیر لب با خویش می گفتم
گامی دگر مانده است
گامی دگر
او را کفن کردیم
ناگاه دیدم ، وای
مولای من ، پاهای چوبین داشت
مولای من با پای چوبین اش ، سخنمی راند
از صخره های تیز و از رههای پنهانی
افسانه ها می خواند
می خواند و می آموخت
گام دگر مانده است
گام دگر
گام دگر ، هر جا که هستی باز هم گامی دگر مانده است
غم در دلم بیداد کرد ، اما نگرییدم
آن همگام ، هم هرگز نمی گریید
می گریاند
احساس کردم قلبم از چوب است
از چوب ، خونین چون صلیب آنگاه
بر آن تو مصلوبی تو ای همراه
ای فرزانه ای مولا
در خویش می گفتم
گامی دگر مانده است
مقصد رسیدن نیست
رفتن رهیدن نیست
رفتن به هر بیراهه رفتن ، هرز گردیدن
چون چرخ چرخیدن
نفس تحرک خواهش کور زمان ماست
گام نهایی در نهان ماست
بعد از رسیدن ها
گامی دگر باقی ست

بهـمن
14th August 2011, 12:32 AM
شمشیر معشوقه قلم

شمشیر معشوقه قلم

باد است ، باد هراسان
با زخمه های ممتد و سنگین
باران سر شکیب ندارد
و باد مست ، گویی لگام گسسته ست
در باغ ، پرده قلمکار
شیرین بکار باده گساریست

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
بودن چه سود



در موج تاب ، اینه چو چشم گشودم
آنقدر پیر گشته بودم
که لوح حمورابی را می توانستم
به جای شناسنامه ارائه دهم
بودن چه سود ؟
با خورد و خواب
دلفسرده تر از مرداب
طرحی ز یک سراب ، نقشی عبث بر آب
باید شناخت ، ورنه بناگاه خوشبخت می شوی
بی رحم و تنگ دیده و دل سنگ می شوی
قارون چنانکه شد
گند کثیف خوشبختی را
با عطرهای عربستان نمی توانی شست

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
جغرافیای خون


کاخ سپید
قصر کرملین
دو غده بدخیم بر سینه ی زمین
زخم دهن گشاده
تف چرک
امواج درد
و سازمان ملل
معماری جنون
جغرافیای خون
حق وتو
سند قتل عام
پارادوکسی از زنون

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
بناپارات کبیر



دانش را فروختن به عیاران
رقصی برهنه بر گل آتش ، برای گوهر آرامش
نوشتن رساله امیر به خامه "ماکیاول"
برای حفظ تبار "لورکس بورژیا"
و پیدا نمودن آن روی مخده کالسکه فرزند انقلاب
"بناپارت کبیر"
یک درس نیست ؟

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
ساعت



بر دستهایمان
بالای تخت به دیوار بر میادین شهر
حتی بر دکمه های ... جلیقه
زنجیر بسته ایم و یک ساعت
بی آنکه قبله نمایی به دست بگیریم
در موجتاب اینه را ندیم
و ... واماندیم
زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود
راستی که هیچ زندانی به کوچکی مغز نیست
آری ما همه زندانیان خویشتنیم

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
در لای کتفمان


پس بی دلیل نیست
که در آستین مان
و در لابلای کتفمان همواره خنجریست پنهان
نیچه یادش به خیر
با شعر فلسفه می بافت
مثل کسی که بخواهد با سایه آفتاب بسازد
در گردباد جنون تاخت ، می شتافت ، می گداخت
سرانجام
با آفتاب سایه ساخت

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
نی متفکر


دل هم برای خود دلایلی دارد
آقای پاسکال دمت گرم
دیگر بشر نی متفکر نیست
دور افکنید
منطق بیهوده را
منطق ، استقرا ، علیت ، تجربه
این ها کلید درک جهان نیستند

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
بر من جنون متبرک باد


شب تاب بی دلیل می افروزد
پرواز بی هیچ علتی ، در بالهای عقاب است
و کهکشان بی بادی سماع خویش را دنبال می کند
من بی هیچ بایدی می سرایم
باید که حلقه زنجیر را گسست
باید که باید ها را به دور ریخت
بر من جنون متبرک باد

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
شکوفه های باد


آه اینگونه گر بوزد باد تا پگاه
اینگونه گر ببارد باران
فردا از شکوفه های سپید به
در روی شاخه ها خبری هست ؟
آری ... هست
نه ... نیست
مرا چه باک ز بارانی
که گیسوان تو چتری گشوده اند

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
پیاله دور دگر زد

حوصله ی راه
ای دوست
درازنای شب اندوهان را
از من بپرس
که در کوچه عاشقان تا سحرگاه
رقصیده ام
و طول راه جدایی را
از شیون عبث گام های من
بر سنگفرش حوصله ی راه
که همپای بادها
در شهر و کوه و دشت
به دنبال بوی تو
گردیده ام
و ساعت خود را
با کهنه ساعت متروک برج شهر
میزان نموده ام
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
شیرین




شیرین
سوگلی عشق
بالا بلند
گیسو کمند
از لابلای جنگل مژگانم
از ماورای منشور های سرشکم
رنگین کمان پیکر گریانت
تطهیر می کند ، امواج چشم را
شیرین
ای طاقه ی حریر
جام شراب پیر
این چشمه سار ، راهی دراز بریده
از شیب تا نشیب پریده
قلبش
با قلب تشنه ی فرهاد بی شکیب تپیده
بنگر به چشمه سار
فریاد آتش است
خون خورده تیشه ای
با صخره های سخت به حال نیایش است
زیباییت مدام به حد ستایش است
از قطره تا حباب
از برکه تا سراب
خواهان خواهش است
چون بیستون که زیر تیشه ی فرهاد
در کار کاهش است
شیرین
قفل طلایی
ای بازتاب رهایی
جام چهل کلید بخت گشایی
زیبایی ات
در تاب نظم نظامی نیست
در اعتبار حرمت زیبایی ات کلامی نیست
سرخ لبت آویز بندهیچ پیامی نیست
شیرین
ای لای لای باد
آوازهای تیشه ی فرهاد
مشکن مرا
راه گریز نیست
جای ستیز نیست
هشدار ... هان
پرویز تاجدار
تیرش گذشت از چله ی کمان
اما صدای شیهه شبدیز
رعد است و برق بر تار و پود خرمن رویایم
ای نازنین ترین
در کار مرگ نیز شکیبایم
ای وای
وای
وای به شبهایم
دیگر نه کوه مانده نه اندوه
دیگر نه عشق مانده و نه مرگ پر شکوه
دیگر نه بیستونی و نه لذت ستوه
وقتی دلی نمانده برای عشق
با من بگوی
بر فرق خود بکوب گلتاج تیشه را
اینک منم
فرهاد کوهکن
فواره ای بلند
و رنگین کمان خون

بهـمن
14th August 2011, 12:33 AM
چیستان




چشمان تو ترنم باران
بر چک های خشک روان است
رهپوی پرتوان راههای نهان است
چاووش خوان راه رهایی
اما ... چو دشنه ای به فکر جدایی
راه یقین به قعر گمان است
و ساکت سکون زلالش
آبشخور پلنگ غرور است
سوک است یا که سرور است
اینده یا گذشته ی دور است
گرداب اشک و خشم و ترحم
فقر سیاه یا که تنعم
گور است گور روان است
چشمان تو تابع اضداد
چیزی بسان جهان است
پیر است اگر چه جوان است
آری چنین و چنان است
با اینهمه نه این و نه آن است

بهـمن
14th August 2011, 12:34 AM
خنجر و جام کجاست زورق جامی




کجاست زورق جامی بر او بیاویزیم
چو مرغ بوتیمار
به موجهای فروخفته در دل شب تار
سرشک ها ریزیم
کجاست زورق جامی به او بیاویزیم
به یاد لاشه ی جنگندگان در مرداب
به تیغ سوک ببریم ، گیسوان سه تار
به ابرهای سیاهی که بر سراسر آب
که ماه را به خم خیمه ها فرو بردند
به گریه آویزیم
امید نیست به ساحل
امید نیست به خاک
کجاست زورق جامی بر او بیاویزیم ؟
شوکران ریزیم
گلوی تشنه خود را هزار پاره کنیم
کجاست خنجر تیزی
که در پلشتی گنداب خواب نمیریم
و سینه ی خود را
به ضرب خنجر بی رحم تکه تکه کنیم
که شاید آه ... میان ما
هنوز قلب درخشان عاشقی باشد
ز عمق سینه در آرد ، به دست خود گیرد
چراغ راه کند
در این شب بی رحم
به ابر طعنه زند ماه بام ما گردد
و یادگار درخشان نام ما گردد
به لوح این مرداب
کجاست خنجر و جامی
به ما دهد نامی

بهـمن
14th August 2011, 12:34 AM
سوک



شب گاه
در کاج پیر پریشان
می خواند با نای نیم بسمل
آوازهای سرخ
در پرده های شب
چون شعله های شور
در زخمه ی سه تار
گر می کشید حریر روح
در هاله های تب
شب گاه
پای برهنه بر لبه ی تیغ
رقصید
تا موسم سحر
گفتم
ای یار
آرامتر برقص ، در زیر چتر خون
ناگه چنان کشید صیحه که یخ زد رگ زمان
با خنجری میانه کتفان
و حجله ای
میان کوچه متروک در سماع
آواز اشک بر سر منشورهای آن
شب گاه
رعد شیون چنان کشید
که درفصول جاری تاریخ خیمه بست

بهـمن
14th August 2011, 12:34 AM
سرخ و آبی



تو را به سرخ به آبی
تو را به پاکی و رادی
تو رابه آزادی
به سبزدشت جهان گرگ باش
بره مباش
تو را به عشق
به آبی
به گیسوان شب و دم سپیده شادی
عروس باش
عروسک مباش

بهـمن
14th August 2011, 12:34 AM
تلخ





تلخم مپیچ ، ای دوست تلخم
آری رهایم کن در این مرداب جانکاه
بگذار در این واپسین دم
با درد خود دلگرم باشم
ناگاه تیری از کمین برخاست ، بنشست
تا پر میان سینه ی من ؟
دیدم که جنگل سنگ شد در دیدگانم
شب نرم ، نرمک ، ریخت در رود روانم
صیاد من کیست ؟
جز شاخ های سرکش پر شکوت دیرینه ی من
بگذار و بگذر
بگذار در این واپسین دم
گه گاه با لیسیدن خوناب زخمم
سرگرم باشم

بهـمن
14th August 2011, 12:34 AM
بمب ساعتی


اندیشه چیست
جز بمب ساعتی
در کارگاه مغز
تا در زمان محتوم
احسا فرمان دهد و او منفجر شود
تا شعر گل دهد
دیریست
احساس فرمان نمی برد
و اندیشه نیز فرمان نمی دهد ؟
این چیست ؟
یعنی تمام شد
یعنی که تیغ ما دیگر نمی برد
یعنی که ، کارگاه تعطیل گشته است
یعنی : رسیده لحظه ی مختوم
یعنی که مرده ایم و نمی دانیم
یا ... رازی در این میانه نهفته است
نقشی شگفت که ما نمی خوانیم

بهـمن
14th August 2011, 12:34 AM
سنگ



چو سنگ را شناختیم
چه فتنه ها به پای شد چه سینه ها شکافتیم
پرنده ها به کشت زارهای دور دید ، پر زدند
و آهوان به دشت های دور دست
و سنگ سرخ رنگ ، جنگ شد
و یکه تاز بی رقیب دشت شد
به روی صخره ها چه اصل ها نوشته شد ؟
چه دیرسنگ را شناختیم
که زندگی و عشق را
به قله سنگ باختیم
به روی تخته سنگ گور ما چه می توان نوشت
چه می توان نوشت ؟

بهـمن
14th August 2011, 12:34 AM
یشم بر مرمر

خودکار بیک من
وقتی میان بالش انگشت
آرام می گرفت
انگار خون ز صاحب خود وام می گرفت
هی می نوشت
هی می نوشت
هی
گویی کلاف دار خودش را
هی می سرشت
هی می سرشت
هی
در پهن دشت صفحه کاغذ
گردن کشی میانه ی میدان بود
از سلطه در گریز
و با سریر سلطنت سنگ در ستیز
و با سلیطه های سیاست
چنگی خشن به خفت گریبان بود
خودکار بیک من چو سمندی
در زیر گرد ران سر انگشتهای من
می تاخت
می شتافت
هی شعر می سرود ، هی شعر
هیهات
راه میان بری
از شام تیره بر صبح گاه تابان بود
کوته کنم فسانه به یک پاره ی سخن
ایینه دار عصمت انسان بود
یاری
بسیاری می سرود
از بود از نبود
از پودهای تار ، از تارهای پود
آنقدر او سرود
که در مغز ، یعنی که در رگش
خونی به جا نبود
از من یعنی ز صاحبش زودتر تمام شد
و این بنا نبود
ققنوس وار
وقتی که بر زبر شعله های شعر
می گستراند بال
چونان لهیب بر پرده حریر قلمکار
گر می کشید
گر می کشید
باشد که ابر دیده ی من موید
شاید ز رنج کوهکن روی پرده ها
افسانه های دگر گوید
امروز
ز خودکار بیک من
جز لوله ای تهی به جای نمانده است
و با آن
هی میکشم
خطی ز دود یشم بر مرمر روان
روزان من شبان
روزان من شبان

بهـمن
14th August 2011, 12:34 AM
ترانزیستوری



اشعار من
در اختیار کارگزینی ست
چون زودتر ز لحظه ی معهود
آن ها را
سروده ام
من را
باور کنید
اشعارم را
در بیروت با مسلسل
در کعبه با سجود
و در ژاپن با ترانزیستور
سروده ام

بهـمن
14th August 2011, 12:35 AM
شکار شعر



با اینکه تا پگاه
پاسی نمانده بود
ماسیده بود روی پنجره لرد سیاه شب
آب نرم نرمک می بافت گیسوان
آرام می چمید و زمزمه می کرد
در زیر بیدهای پریشان
ساز قلم به دست گرفتم
آرام زخمه کشیدم
بر پرده نژند ، پریشیده روان
بر تارهای گم شده احساس
من می زدم و آب زمزمه می کرد ، های ... های
در گرمگاه کار
حس کردم آه ... چیزی مرا به سوی درون پیش می کشد
بی حوصله چو جیوه فرار ، مرگ وار
بهتر بگویم : چیزی بسان خواب
من را فسون نموده و با خویش می برد
چیزی چنان زمان
دیری نرفت و رفت
ساز قلم رها شد از دستم
و پلک های خسته روی دیده بال کشیدند
صوت و کلام و شکل
تبخیر گشته پریدند
بیدار و خواب دیدم
دیدم نشسته است زیر حباب مه
سرکش تر از غرور
غمگین تر از غبار
دلکش تر از بهار
در روبروی من ، گویی به انتظار
من مرد کارم
از پیش دام و دانه ریخته بودم
از خویش خویشتن گریخته
احساس و اندوهان را در سینه بیخته
و غربال را به میخ آویخته بودم
دستم فصیح گشت
شورم بلیغ
بر خشک کشتگاه لبانم ترنمی بارید
تا خواستم بخوانمش ، آنگه بگیریمش
چیزی چو فش فش ماری
از بند بند مهره ی پشتم
بالا خزید ، در هم دوید
چنان ترک یاس بر ساغر امید
و ریخت در تار و پود وجودم
در هم شکست جام شکرخواب بامداد
پلکان خسته را چو گشودم
پرنده الهام شعر من
قهقه زنان پرید
تا دور ، دور دید
در آبی بلند
افعی زرد چنبره ای بست
و نیش آفتابی او
چون نیزه ای طلایی
در گود نی نی چشمان من شکست

بهـمن
14th August 2011, 12:35 AM
میان دیدن و بودن



سواد وحشت و کشتارگاه و سایه تیغ
و بیم رستن فواره های خون
نگاه را بردار
سوی دریچه بگردان
ولی چرا ؟
چرای ، بره نوباوه را نظاره کنیم
به واهمه های علف
چرا ؟
عزیزمن آرام
به پشت سکه نگاهی کن
به پاسخ عطش ساطور
جواب باید داد
در این سترگ بیابان
عجیب گیتی هموار است
کوچک و خوشبخت
میان دیدن و بودن هزار فرسنگ است

بهـمن
14th August 2011, 12:35 AM
تله



رعد است و برق
باران سر شکیب ندارد
چون تازیانه ای کمر راه
در هم شکسته است
شب پیر و خسته است
وقتی که می روی
قفلی به در مبند
شاید اطاق کوچک من
امشب پناهگاهی گردد
یاران گمشده باز ایند
و باز شعله در اجاق بخندد
شعری و خنده ای و گپی
امید تازه ، روی کومه به پا شد

بهـمن
14th August 2011, 12:35 AM
بیوه ی سیاه



پاک
هنگام بدرقه عشق
پیراهنی چندان سپید به تن کن
که گویی برهنه ای

بهـمن
14th August 2011, 12:35 AM
تولد


شیون فرو نشست
نامم بر روی سنگ کهنه ای حک گشته بود
و روز تولدم
من بازگشته بودم
اینک از شهر اینه ها باز گشته ام
با عصر دوستی
و تا پر به خون نشسته تیری از طلای ناب
می پرسم
این تیر
که در لای کتف من نشسته بسنگر
اینگونه پر شکوه
ایا به اختیار در دام این مدار افتاده است
وین درد جانگزای را باید همیشه تحمل کرد
گفتند
وین زخم چندان عمیق نیست
صدای تقه چکش بر روی میز
محکمه پایان یافت
آن لحظه بود که دانستم
هرگز نبوده مرگ نقطه محتوم زندگی

بهـمن
14th August 2011, 12:35 AM
تبر



شب همه شب
جنگلی انبوه
ساق ها در ساق شاخه ها در شاخ
شب شکن تنها
با تبر نجوکنان مایوس می گوید
هه چه خواهی کرد با این جنگل آهن ؟
و تبر می گفت
می جنگم جنگی باطل بی سود
و هر چه بادا باد ، هر چه بودا بود
لیک جنگل ما را نیست آغازی و پایانی
خوب می دانی
جنگ ما آن روز شد آغاز
که تو بازوی مرا در چنگ بفشردی
و آنگه شود پایان
کز میان چنگ های تو رها گردم
با تو جنگ ما تولد یافت با تو خواهد مرد
شب شکن خاموش
در میان جنگل خاموش پنهان شد
و صدای ضربه ها پیچید در اعماق جنگل باز

بهـمن
14th August 2011, 12:35 AM
یلدای درد


دیرینه زخم
یار به یاد آر
اینک اجاق شعر من است
در سرد این سیاه که می سوزد
و می دوزد
یلدای درد بر لب دامان بامداد
شاید لهیب کوره ی خورشید را برافروزد
دیرینه زخم
در بادهای مهاجر چه خوانده ای
که پژواکش
ترجیع بند آزادی ست
منشور اشکهایت
ترصیع واژگان
برنیم تاج سحرگاهان
شعر شبانه ات
میعاد عاشقان
در معبر زمان
دیرینه زخم
هق هق بی گاه
در معبد پگاه
بر خاک دوستم
تیمم کن
باید قدح گرفت
تا ارتفاع مستی
پر پرواز کرد باز
افسوس
بیهوده بوسه بر لب تیغ تبر زدیم
هرگز نگاه نکردیم
در انحنای شب
وقتی که باد در گلوی کوچه تاب خورد
دیگر به پشت سر نگاه نکردیم
تابوت خویش را به دوش کشیدیم با تعب
در سوگواری یاران هم نبرد
با دردهایمان
تهمت به جاودانگی عشق می زدیم
با عشق هایمان
بهتان به درد
بیگانگی رسالت ما بود
شاعر گر اعتبار نبخشد
بر جمله کائنات
شاعر اگر ننگارد
دیباچه ای ز عشق
بر کتیبه ی ایام
شاعر اگر ندرخشد در این ظلام
باید در انجماد سنگ شود سنگ
بر جام های بلورین
آری منم ترک یأس
بر ساغر یقین
دیرینه یار به یاد آر
وقتی که بید بنان خشک می شدند
مردانی آمدند
از دودمان خون
که در آسمانشان
رنگین کمان نبود
مردان بی تبار که بر خاطرات ما
گفتند : آرزو
کنده بود باورشان از مه و ملال
دیرینه زخم ،‌ کهن یار
آنک تویی که عشق و جنون را
در هفت پستو پنهان نموده ای
اینک منم
زانو شکسته ای
در روی نطعی خونبار
زیر تبر ، شمارش معکوس
آغاز گشته است
خاموشی است
بر لب درگاه آخرین
دیرینه زخم
کهن یار

بهـمن
14th August 2011, 12:35 AM
ار غمی داری

مه نشسته بود ،‌من گفتم
هنگام رسیده است ، باید راند
سجاده پلک نازنین بگشای
باید که نماز آخرین را خواند
تر کن لب را به بوسه بدرود
بگشای دو بال بادبان در باد
ای مویت کمین گه ظلمت
در نی نی چشم من نگاهی کن
خون نیست ، سرشک نیست
گرداب است
هنگامه رسیده ، فتنه در خواب است
باید که گذر کنم من گفتم
سجاده زلف را چو افشاندی
تردید تعمد است قلبم گفت
از فاصله دو مرز هیچ و پوچ
از معبر چشم های هم ، در هم
لب دوختی و نگاه گرداندی
یعنی که ،‌سکان به دست تردید است
ای فاصله دو مرز روح و تن
ای لحظه جاودانگی ، است
ای قبله شب نشستگان ، چشمت
شب می شکند
سجاده زلف را چو افشاندی
تردید تعمدیست بر هر پای
من می شکفم چو می وزی بر من
ای فاصله دو مرز روح و تن
جادویی شعر من بمان با من
بنشین به کنارم ار غمی داری
بشکن ، بشکن پیاله را ،‌باری
هنگام گذشته است آه
آری

بهـمن
14th August 2011, 12:35 AM
بخیه




وقتی دلی نمی تپد
قلمی خشک می شود
و شعر می پژمرد
انبوه اندهان از یاد می روند
و جمله خاطرات بر باد می روند
در باغکوچه های میعادگاه
دیگر کسی به انتظار کسی نیست
آنچه باز می ماند
درد بخیه است
که پس از التیام
آغاز می شود

بهـمن
14th August 2011, 12:36 AM
قصه



کدامین زخم
در این دل به خون نشسته
متروک است ؟
کز قصه های شبانه
هیچش به لب نمانده
به جز عشق
در خالی قفس

بهـمن
14th August 2011, 12:37 AM
در مشرق پیاله



مشرق پیاله نشستیم و گپ زدیم
کاشان میان عطر گل از هوش رفته بود
تبخیر برگ گل در جوی پر گره ی نی
و قرابه ی گلاب
اعجاز گردباد کویری
با شعر لاجوردی سهراب
آن شب به روی جام های بلورین
چندان فروغ رقصید پر کرشمه که سهراب
نوش دارو را
در بهت کام فضا ریخت
گفتم : سبحان اعظم الشانی
سهراب ، بر گوشه ی کلام خود گرهی زد
و اشک تک بر مژه آویخت
در سالیان پیش جوانی
ما در میان سیم خاردار خط متواری شدیم
جادوی رنگ ما را به آسمان ها برد
و فصل بلوغ را
در کوچه های پیکر تندیس کهنه ای
هاشور زدیم
دیری نرفت و رفت
در انفجار معجزه ی عشق
رنگین کمان شعر در افق روحمان دمید
نیلوفری کبود رویید
و بوف کور بر سر ویرانه ها نشست
آنقدر مویه کرد در سوگ نسل خویش
تا چند قطره خون ز حنجره ی مرغ حق چکید
شادی پرنده ای شد و از قفس سینه ها پرید
سهراب ، در چهار راه بوم در ز صد واژه ها
نشست
و گشت و گشت و گشت
تا تاج شعر را از وسط گربه ها ربود
هر شاعری دیهیم از کف شیران ربوده است
در سال انقراض سلسله ی عشق
آنگه که فلسفه ها رنگ باختند
و اسب سمنتی شاهان
ناگاه در میان میادین شهر شیهه کشیدند
هر سو شتافتند
در قحط سال عشق
نیما معرفمان شد به کهکشان
وقتی میان جاده ی شیری آسمان
دنبال حس گمشده ای پرسه می زدم
دیدم ،‌سهراب لم داده است در آوار آفتاب
شعری ز موی پریشیدگان باد برایم خواند
ابهام را وداع
ایجاز را به خانه فرستاد
و با کنایه قدم زدم
گفتم : که شعر ... ، مساحت مثلث همبر نیست
گفتم : ولی چه سود ، سهراب ، چون
حوصله ی من بود
چه زود سر می رفت
از دودمان عشق و زدوده ی عرفا
و طالعش در برج رأس السرطان بود
گه گاه قهر ما ، بر سر یک واژه بود
و با اشارت و ایما معاهده داشت
آرام در طیف انزوای خویش فرو می رفت
وقتی شنید : قلب من از عشق بوی گرفته
آن را درون شیشه ی الکل نهاده ام
درباره ام سرود
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
یک شب به روی صفحه ی کاغذ
نقش هزارپایی زد که نود پای هم نداشت
در اعتراض من خنده کنان گفت
آری نود اشاره ی ز هزار است
از این گذشته هیچ هزار پایی صد پای هم ندارد
اغراق در ضمیر بشر خفته است ، شاعر جان
وقتی که گفت شاعر جان
یاد جلال افتادم
یاد نادر آواره ی یمگان
باری ، اینده چون سرود : م و می درسا
با بغض گفت : مگر عاقلیم ما ؟
عادت به گریه ی او من نداشتم
و گریه اش چیزی بسان زوزه و لبخند بود
در رنگ ها سپید چون بادبان سپید
بر عکس من که مثل پاکت آلوده ، رنگ وارنگم
کوته کنم
سهراب زیر سایه ی خود بود
سهراب بود
دیری ست من ندیده ام که کسی باشد
سی سال دوستی زمان کمی نیست
زین روی در مشرق پیاله نشستیم و گپ زدیم
با اینکه دیرگاهی ست
ما هردو مرده ایم

بهـمن
14th August 2011, 12:37 AM
نام



زیباترین
می خواستم ترا بسرایم
خود را سروده ام
باری حدیث عشق تو می بود در میان
اما دریغ و درد که پاداش من
خون بود
خون دلمه بسته به مژگان
منصور نیز بر اوج دار
بانگی کشید : اناالحق
سوخت
خاکستری به چشم جهان کرد
حتی مسیح هم در اوج جلجتا
یاد از تو کرد
زیباترین

بهـمن
14th August 2011, 12:37 AM
احساس



با قوافی
چهارپایه ای خواهم ساخت
و با اوزان
سنگ سنباده ای
آنگاه
با سگک تسمه ی کمربندی
آنها را به کول خواهم بست
و در کوچه ها فریاد خواهم کرد
ای ... قند شکن
چاقو
احساس
تیز می کنیم

بهـمن
14th August 2011, 12:37 AM
باران


ببار بوسه بر قفل های خسته ی بسته
و آزاد کن ستاره عاشقان
درهم شکسته را

بهـمن
14th August 2011, 12:37 AM
میعاد 1

مهتاب در خرام
میعادگاه خزانی بود
دیر آمدی
شب را میان کوچه های خزانی
با یاد های تو زدم پرسه ای
فانوس سوی خموشی رفت
و باغ کوچه های میعادگاه
ما را برای هم تعریف کردند

بهـمن
14th August 2011, 12:37 AM
میعاد 2

گمانم آخرین میعاد ما بود
شکستگی تلخ بادامی برای من
و گفتی هرگزم دیگر نخواهی دید
و با بدرود
کلاف گیسوان یشم افشاندی
اگرچه باز هم
زیبایی بی رحم
تو را در طیف می پیچید
صدای شیهه اسب کهر برخاست
طنین خنده ات پیچید
در میعادگاه خاموش و متروک

بهـمن
14th August 2011, 12:37 AM
خزانی


احسان اگر چه یاد حریفان نمی کنی
گیسو به دست باد پریشان نمی کنی
دانم که زیر خرقه سبو می کشی مدام
ای مهربان مرا ز چه مهمان نمی کنی
دادم به خود نوید حبیبیم بود طبیب
دردم نهفته به که تو درمان نمی کنی
اهریمنان به شهر تو زنجیر بسته اند
آزاده ای و سجده به شیطان نمی کنی
در تنگنای سینه دلم چک چک شد
بر این کویر تف زده باران نمی کنی
با دوستان محبت ، با دشمنان ستیز
این می کنی ، عزیزترین ، آن نمی کنی
بر تار و پود خسته دلان دست می کشی
پای آشنا به خار مغیلان نمی کنی
آری به تو می شکنی پشت توبه را
گیرم وفا خوش است تو چندان نمی کنی
از چاه تیره ،‌ماهبرونمی کشی به سحر
یاد از نبرد جامه سپیدان نمی کنی
پا در رکاب کرده چنان عمر می چمی
ای تک سوار پشت به میدان نمی کنی
گیرم گرفته ای ز حوادث خط امان
جانانه جان فدایی جانان نمی کنی
ایینه دار عشق ،‌ که جام سخاتر است
آوخ رسول عشقی و احسان نمی کنی
یاران به نیمه راه مرا واگذاشتند
اشکی نثار پهنه ی دامان نمی کنی
نصرت متاب خط ز عتاب وخطاب دوست
کز یار شکوه داری و پنهان نمی کنی

بهـمن
14th August 2011, 12:37 AM
رنگ و سرود

من با قلم
تو با قلم
من بر سپید سینه ی کاغذ
تو در دشت چرک بوم
من شخم می زنم
تورنگ
رنگ
رنگ
هر سو بپاش
باشد جوانه ها که سر کشد از خاک دیر و زود
از رنگ و از سرود
تا گل به بار اید
در قحط سالی این بوم
آرام گیرد این دل بی پیر
ای دلپذیر
نقاش
رنگی دگر بپاش

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
بگو


اگر که برگشتی
بمن سری بزن
ای کولی
نمی خواهم از آن
سپیده و از آن ستاره یمانی
چیزی بپرسم
نمی خواهم از آن شهیدان
که بر قله ها نقش خون
را نهادند چیزی بگویی
نمی خواهم ای کولی چشم بادامی من
چیزی بگویی نه از ستاره یمانی
نه از ستاره فضایی
نمی خواهم از خط دستم
چیزی بگویی
به خطی که گم شد
نه خطی که دنباله اش
عمر من بود
نمی خواهم از کینه
چیزی بگویی
نه از خنجری عاشقانه
نه از چاقویی صادقانه
که بر گرده من فرو رفت
نه از شوکرانی که بر جام من ته نشست
و من را به زهر هلاهل کشاند

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
گمشده



و این فریب بود که می گفتم
خود را شناختم
دود غروب پیچیده تا دور دید
و آفتاب زرد
از لب دیوارهای بام
دیگر پریده بود
دیدم که همسرم
در جامه سپیده فرو رفته است
و آویخته است
بر روی بند رخت
آن سوی تر
پاهایم
در میان جوراب هایم است
آسیمه سر به خویش نظر کردم
پاهایم از کناره زانو بریده بود
تصویرم از میان قاب شیشه در گفت
با زهر خنده ای
با این فریب
دل شادمان بدار
پاییز را بهار بپندار
ای دست اعتماد به سگان
بی پای اعتبار

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
سایه



سالها در سرزمین شعر
سلطنت کردم
تا شبی در زیر چتر تار گمنامی
با آنکس که در من شعر می گوید به سر کردم
با من گفت
شاعران راستین هرگز
بر سریر و نام ،‌ دل نمی بندند
شاعران راستین بررنج می خندند
شاعران راستین چون سایه ها در تاب های پرده پنهانند
با سر انگشتان شحرآمیز
شاعران شهره را بر روی تخت شعر می رانند
صبحگاهان
تخت و بخت شعر را پاشیده در هم
در به در در جستجوی سایه آن شاعری گشتم
که مرا همچون عروسک روی تخت شعر می رقصاند
سالها
در دره ها و کوهها و شعر ها و جمله ها و واژه ها گشتم
گشتم و بیهوده گشتم
تا که شاید همره و همزاد خود را باز یابم باز
دیگر از من سایه ای مانده است
سایه ای در تاب های پرده های تار

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
برگ




برگی تنها و غمینم
با شنلی زرد
باز مانده از قافله باد
اینک پایی بزرگ
بر فراز سرم خیمه بسته است
آری فرو خواهد آمد

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
خزانی

در ارتفاع ز غم نپرهیزم
من آبروی خزانم شکوه پاییزم
مساحت شبم اینه دار اندوهم
شناسنامه عشقم ز شعر لبریزم
ز دودمان شهیدان سربدارانم
اگر به طره ی گیسوی یار آویزم
سپید جامه به خوناب شستشو دادم
غبار راه نشینم ، سبک به پا خیزم
رکاب باده کشید از خدنگ زار گذشت
دل کبوتری ام شد عروج کاریزم
حکایت است قلم شد به جای شمشیرم
شکایت از که کنم ؟ خنجر است مهمیزم
خزانی است دل بی شکیب سرکش من
سر ستیز مرا کشت ، با که بستیزم ؟
چه روزگار سیاهی بر این خراب گذشت
غمین مباش که امروز بگذرد نیزم
گذشت موسم پاییز زندگانی من
با جای ریزش باران من اشک می ریزم

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
جنون



گل ... گل... گلاب
تق... تق.... تقطیر
چکه چکه
قطره قطره
باریکه ز قطره های تن لخت گل
بساط شعر خون جنون گل

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
من شعر کشی می کنم

من وقت کشی می کنم و وقت مرا کشت
بیهوده به سر نیزه ی پولاد زنم مشت
مدیون صفای توام از پرده برون ای
صد بوسه بر آن دست که زد خنجرم از پشت
یخ بسته مر خون به رگ موی همه برف
درس ینه لهیبی است چو آتشگه زرتشت
امید سخن رفتو نومید سخن ماند
باز است در مرگ ، مکن رنجه سرانگشت
شعریم و شرابیم ، خم و خشت الستیم
بیهوده نمی گردد درمیکده چرخشت
زیبنده بود گر سخنم مطلع شعریست
من شعر کشی می کنم و شعر مرا کشت

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
اسفندیار
وقتی میان بازوان توام
از عشق رویینه می شوم
اسفندیار عاشقان
جهانم

راه
به من گفتند راه
این است
چاه این است
ولی آن را نکردم گوش
من از راه دگر رفتم
ز راهی پرت و دور و کور
کنون بر هدف هستم

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
قفس




مگو قفس
نفسم می برد و می میرم
مگو قفس
قفس برای مردم آزاده همیشه زندان است
مگر قفس
که من از شنیدن نامش هراسانم
مگر
شنیده ام که گفتی دوستش دارم
نمی کنم باور
اگر حقیقت دارد
ای مهربان ترین با من
دیگر مگو قفس
بگو که : آزادی
پل پیروزی
پایان گرفت جنگ
و عشق پر شکوهمان
روی دو خط موازی
یک متر مانده بود
در بین عشق ما
که واگون ها
پر از سرباز بود
آدامس می جویدند
و از اسارت باز
می گشتند
لی لی کنان دیوانه وار
عاشق شدیم
سوزن بان
می گفت
بیهوده می دوید ، جنگ است
هرگز به هم نرسیدیم
گاهی صدای بهت
شبها صدای رادیو
هنگام جنگ
و جیره بندی قند و شکر
کوپن خریدن دلالها
در آن زمان که واگون واگون
اسلحه می بردند
روی ریل
هنگامه بود
کنار راه آهن
آنجا میان خطوط موازی
هنگام راه رفتن و بازی به روی ریل
می گفت
این خط از آن تو
آن خط از آن من
لی لی کنان مسابقه می دادیم
روی دو ریل موازی
با حفظ اعتدال
هنگامه خفته بود
آنجا کنار پل پیروزی

بهـمن
14th August 2011, 12:38 AM
پل پیروزی

پایان گرفت جنگ
و عشق پر شکوهمان
روی دو خط موازی
یک متر مانده بود
در بین عشق ما
که واگون ها
پر از سرباز بود
آدماس می جویدند
و از اسارت باز
می گشتند
لی لی کنان دیوانه وار
عاشق شدیم
سوزن بان
می گفت
بیهوده می دوید ، جنگ است
هرگز به هم نرسیدیم
گاهی صدای بهت
شبها صدای رادیو
هنگام جنگ
و جیره بندی قند و شکر
کوپن خریدن دلالها
در آن زمان که واگون واگون
اسلحه می بردند
روی ریل
هنگامه بود
کنار راه آهن
آنجا میان خطوط موازی
هنگام راه رفتم و بازی به روی ریل
می گغت
این خط از آن تو
آن خط از آن من
لی لی کنان مسابقه می دادیم
روی دو ریل موازی
با حفظ اعتدال
هنگامه خفته بود
آنجا کنار پل پیروزی

بهـمن
14th August 2011, 12:39 AM
درنگ


دمی درنگ دلم زین شتاب می لرزد
چنان حباب که بر موج آب می لرزد
به انزوای من آهسته تر بیا ای شعر
ز زخمه های نسیمت رباب می لرزد
غزال من چه شنیدی ز باد ای صیاد
درون مردمکت اضطراب می لرزد
بریز جام لبالب ز شعرتر ساقی
به پلک زنده ی بیدار خواب می لرزد
کدام مرد به میدان حریف می طلبد
که زیر پای سواران
رکاب می لرزد
کمر به چنگ تهمتن سپرد و تن برهاند
چه پهنه ایست که افراسیاب می لرزد
چه فتنه خاست که بر باد داده است ورق
که دل ز گفتن حرف حساب می لرزد
بهانه بشکن و بنشین ز شب دمی باقی است
به زیر خرقه سبوی شراب می لرزد
نفس تو خرج صفا کن که پیر میکده گفت
چو عشق شعله کشد شیخ و شاب می لرزد
چه غنچه ایست لبانت ، چو زنبق وحشی
به چشمه سار نگه کن سراب می لرزد
به آفتاب نگویی چه رفت با ما دوش
با کلک خسته ی من شعر ناب می لرزد

بهـمن
14th August 2011, 12:39 AM
چاپخانه



سخن از هر جاده از همه جا جاری بود
سخن از کینه ، دروغ ، از نبوغ
از تو ،‌از من ،‌ من و ما
و حروف سربی
در به در ،‌پرسه زنان
حامل ننگ زمان
روی میزی چرکین ، لب فروبسته چو انبوهی شن
و چراغ نور را تف می کرد
مردی آنجا با دستانش نعره کشید
بودلر را بگذایر میان گارسه ؟
انفجار کلمات
و حروف سربی ، دست ها را می خورد
دست مردانی را
که دگر از آنها
دستشان باقی بود

بهـمن
14th August 2011, 12:39 AM
رقص


از هفت شهر عشق گذشتیم
آرام و رام
اینک زمان پایکوبی در باغکوچه ها
و بستن پل رنگین کمان عشق
در عطر نور چشم عروس سحرگهان

بهـمن
14th August 2011, 12:39 AM
آشیانه


از غرب تا شرق
پرواز کرد تیر و تا پر به خون نشست
در خون تپید صید و رها گشت
از آشیانش
از اوج شاخسار
ر واپسین دم هستی
با جوجکان خویش چنین گفت
من درد بوده ام
عمری میان شعله امیدی های دل
می سوختم ، شگفت که دل سرد بوده ام
تب کرده ام ز عشق
خون خورده ام ز رنج که از شعر گل کنم
در باغ عشق و شعر ، گل زرد بوده ام
از من مپرس که پرسیده ام ز خویش
این بود زندگی ؟
یا اینکه مهره های کشته این نرد بوده ام
آری هر آنچه به من گویند
یا آنچه روزگار به من کرد بوده ام
اما
ای کودکان به یاد سپارید
من مرد بوده ام

بهـمن
14th August 2011, 12:39 AM
هل تلخ

باری تو رفته ای
و ما
ماندیم و این ملال
نجدی ، آخر چرا تو
نه ،‌نوبت تو نبود
زان بیشتر که داس عمر فرود اید
آری تو
با ساق های برهنه به رقص در آمدی
و ساق های برهنه نشان دادی
در ارتفاع ترقص باش
از خاک تا به خاک
در چرخشی مدام
این هل تلخین برای تو

بهـمن
14th August 2011, 12:39 AM
تو


آن شب کدام پیر
خشت از خم کهن برداشت
در آن شراب کهنه
چه رازی نهفته بود ؟
انگور آن ز تک خاک چه رندی شکفته بود
سرمست سوی قبله خود می شتافتم
وقتی نماز نهادم
ایمان گمشده ام را
در خویش یافتم
جوشید عشق در خم قلبم
رویید بوسه روی لبانم
اندیشه های خشک پریشم
غرق شکوفه شد
دیدم که جان شعرم و روح شراب
پروردگار
فرهادوار تیشه گرفتم
در خود بتی شگفت تراشیدم
زان پس
در هر سراب نظر کردم
رویید چشمه ای
و هر کویر به نیم نگاهی
گردید جنگلی
وقتی به خویش آمدم ، ای وای
شعرم هنوز بوی تو را می داد
با من چه رفت که دیگر
با شعر و شعور خویش ندارم
پیمان و سازشی
هر واژه ای که کاشتم زان پس
در هر شیار بیت
گل داده است
اما گلی که بوی تو را دارد
در هر کتاب تو مهمانی
در هر کنایه نیز تو پنهانی
ایینه را دگر
باور نمی کنم
در بازتاب نقش تو را باز می دهد
نه شکل مرا

بهـمن
14th August 2011, 12:39 AM
غزلی در شب


شبها که تنها می شوم از خویش می پرسم
بار دگر گر نوجوان گردی
با خود چه خواهی کرد ؟
در کوچه های مست از عطر اقاقی ها
در نم نم باران
در زیر چتر زلف او شب را سحر دیگر نخواهی کرد
در بزم عیاران
آن چشم های تیره لبریز خواهش را
از ابر انبوه غرورت تر نخواهی کرد ؟
در کوچه عشاق
خاک وطن را با دلی پرشور
بر سر نخواهی کرد ؟
قلب پر از امید و خواهش را
با تیغه تیز تبر پرپر نخواهی کرد
غم در دلم پر می کشد
با خویش می گویم
دیگر نمی خواهم بمانم چون رسد تا نوجوان گردم
آموزگار سخت گیری زندگانی بود
من کودک کودن
آنگاه می رانم
خیزاب اشک بر روی ایینه

بهـمن
14th August 2011, 12:39 AM
از بامیان تا بلخ


ماه تمام
بر معبر زمان
رنگین کمان عطر گل یخ
گلتاجی از دو خوشه ی یاقوت
در انتظار ذهن پریشان شاعران
و هفت قرابه شراب تلخ
باد از درازنای شبان
شبان پر از شوکت و شکوه
شب و سفر شعر
از بامیان به بلخ
با من بگو : کجای مکان ایستاده ام
و التهاب درد من از کیست ؟
یا ز چیست ؟
که دندانه ی مضرس اره
این گونه زنجموره کنان
در پای کوبی زخم من
زخم دهان گشاده ی چرک و خون
رقص مرگ بر لوحه ی جنون
سرانجام
این گونه زیر تور و نور
بانوی شعر من میانه ی آن ببرها
کجاست تسمه ی آن ببرهای پیر
کجاست شعر شعرهای پریشانی
بانوی بانوان شب و شعر
با من بگوی
گیسوی چنگ را که بریده است ؟
آغاز زخم من
زخم دهن گشاده
تف چرک
در من گرفت نطفه
با من بگوی
کجای جهان ایستاده ام
و التهاب درد من از کیست ؟
لختی درنگ
تا صدای تبر از جنگل بلور بگذرد
ذهن پریشیده ام به شعر نشیند
بانوی شهر شعر بگوید
گیسوی چنگ را که بریده است
ای یار
یاد آر در پنجاه و هشت سالگی
با دل شوخم چه کرده ای
وقتی میان کوچه و بازار دست تو
سرگرم شیطنتی کودکانه بود
یاد آر ... یار .... یار
با دل شوخم چه کرده ای
که پیر شد ، میان میکده یخ بست
کنون شصت و چهار ساله ام
احساس می کنم
نکند بازیچه بوده است همه عمر
من بازیگری حقیر
بازی دود برکنده ای کهن
باری
آن کس برنده است
که بداند چگونه باید باخت
لباس های شسته
روی بند آویخته است
و بند رخت
شباهت شگفتی
به بند ناف دارد
با هر دو می توان خود را
حلق آویز کرد
و زیرک تر همان که در
رحم مادر
خود را به حلق می کشد
او پیش از آن که به دنیا اید
از آن بیرون پریده است
بانوی بانوان شب شعر
در میان دو ببر سنگی و حشی
در کنام رنگین کمان عطر گل یخ
با من بگوی
گیسوی چنگ را که بریده است
و التهاب درد من از کیست ؟
از کجاست ؟
در جنگل بلور
کنار اجاق سرد
جای پای خون که جا مانده ست
بر ملحفه ی برف ؟
سرانجام
لیدی مکبث گریست
بر دست های خود نگاه کرد
به حیرت گفت
ای امیر گلادیس
تمام عطر های عربستان
بوی خیانت را
از این دست ها نتوانند زدود
در میان دو ببر سنگی
در کنام قوس قزح
آرام و رام
گم شد
این گونه خون میان رگانم
در نای استخوانم
یخ بست
و من در میان دندانه ی مضرس اره
رقیده ام
از هفت قرابه شراب تلخ
و سفر شعر
از بامیان به بلخ
شصت و چهار سال
نه آغاز
نه میل به پرواز
نه چهچهه آواز

بهـمن
14th August 2011, 12:39 AM
رنگین کمان برای دلم رقص می کند




گفتم اگر سپیده دم آمد
رنگین کمان برای دلم رقص می کند
آری سپیده دم آمد
اما دلی نبود
در کارگاه دیده کشیدم
نقش پر خروس سحر را
امید عبثی بود
بی انتظار دسترسی
بادام تلخ من
ایا دوباره
پنجره بسته باز می گردد ؟
و عقاب فرتوت
پرواز خواهد کرد ؟
و قفل ها خواهد شکست ؟
گیسو اگر بفشانم
شب را سحر کنم
بر کهر خویشتن بنشینم
شب را سپر کنم
از شیب تا نشیب
یکسر گذر کنم
تا سنگفرش کوچه میعاد
اما چراغ پایه خود را روشن نمی کند

بهـمن
14th August 2011, 12:40 AM
بیوه ی سیاه

پس بیوه ی سیاه
سرگرم بافتن تار دام شد
گیلاس کریستال
لبریز ازپاییز
در زیر بال پیانوست
کلاویه ها در حرکتند
پلونز شوپن در طنین است
اما ... نوازنده ای در میان نیست
از وداع که باز می گردی ؟
دکمه های سردستی ات خونین است
شصت و سه سال
عرق از روح خود کشید
تا توانست ماشه را بچکاند
و با اسلحه وداع کند
دخترک کولی گفت
نمی دانم کجا ،کلید عفتم را گم کرده ام
چنبر کمربند کنار دست مادربزرگ غرید
پیدایش خواهی کرد
در خلنگ زار
آنجا که افعی پوست می اندازد
وگرنه ... جادوگر پیر دندان گرد قبیله
کلیدی برایت خواهد ساخت
او را خواهم کشت
کشتن برای دختران شگون ندارد
آه مادر تو چه قاتل محبوبی هستی
در خود نویسم
ادوکلن نریخته ام
تا شعرهای خوشایند بسرایم
فتنه بیدار است
و مکبث خواب را می کشد
از این پس
میخاک سرخ
بر یقه ی ساتن
بانوی امیر گلادیس زیبنده است
و میخ سرخ بر گلوگاه امیر
بر بود و نبود بحثی نیست
بر چگونگی بودن
و شدن ، تردید است
این کیست
بر گرد خاطره ی من
بر پشت هفت پرده ی باران
اینگونه در خرام ؟
این کیست
در میان حنجره ام گام می زند
و از آرزو خاطره می سازد ؟
آه ... فراموش کرده اید
برای دیدارش
مردمک دیده را از کف داده اید
نه خاموش کرده ام
لهیب جنون را
در چهره ام ببین دو کاسه ی خون را
در پشت هفت پرده ی باران
بگذار تا سراید در این مقام
آن ترکه انار خرامان
در دانتل سیاه
کجاست عصایم ؟
ساعتم را
با ضربه های گام تو میزان نموده ام
در باغ زردپوش
تندیس اسب های برنزی
دراستخری لبالب از برگ سوخته
در تک و تازند
زمستان در راه است
سرفصل مرگ
میعاد زیر گل یخ
با یک بطر ، کوکتل آهک و سیانور
این گونه زندگی را نجات باید داد
این ضرب گام اوست
بر لب تیغ برنده ی ساطور
آهنگ گام اوست
بر قاب ساعتم
تیک ، تک
تیک ، تک
تیک
طنین زخمه های تبر
مرا به باغ خزان زده می کشاند
سکون است و سکوت
به اتاق باز می گردم
دیگر بار ... ، پژواک سنج تبر
این کیست
مرا ... تکه تکه می کند
تا شومینه اش در زمستان
خاموش نماند
چه راز غریبی
میان من و اینه است
تا در آن می نگرم
مردی سپید موی
از من روی بر می تابد
و هنگام خروج از قاب اینه
می گوید
نتوانستی ؟
مخ .... نتوانس...ـ
آری نتوانستم
اگر مرگ نبود
زندگی ، انی چنین داس کهنه
چه داشت ؟
آه ... چه کرشمه ای؟
از رفتن باز می داردم
دگر بار اگر بکارندم
دگربار درو ام خواهند کرد
و بیوه سیاه
سرگرم بافتن تار دام شد
من گرم کار شعر
در ورطه ی جنون
و لغزش بنفش تیغ
بر گره ورید
سرشار از تپش خون
هر برگ
مرگ ! برگ
مرگ
تیک ... تک
برگ .... مرگ


آسمان پیر


وقتی اسباب بازی هایمان را از ما گرفتند
ناگهان گریه کردیم
داریم بزرگ می شویم
و بهانه هایمان برای گریه کردن
دارد تمام می شود
اما قدریکه زمان گذشت
زندگی باورمان داد
که ماهی ها
به اندازه منقار مرغ ماهی خوار
بزرگ می شوند
حالا بیا
آسمان آن قدر پیرست
که تا آخر دنیا
گریه کنیم

بهـمن
14th August 2011, 12:40 AM
تازه ها


آشیانه

از غرب تا به شرق
رواز کرد تیر و تا پر به خون نشست
از آشیانه اش
از اوج شاخسار
در واپسین دم هستی
با جوجگان خویش چنین گفت
من درد بوده ام
عمری میان شعله ی امیدهای دل
می سوختم
شگفت که دل سرد بوده ام
تب کرده ام ز عشق
خون خورده ام ز رنج که از شعر گل کنم
در باغ عطر و رنگ
گل زرد بوده ام
از من مپرس که پرسیده ام ز خویش
این بود زندگی ؟
با اینکه مهره های کشته این نرد بوده ام
آری هر آنچه به من گویند
یا آنچه روزگار به من کرد بوده ام
اما
ای کودکان به یاد سپارید
من مرد بوده ام

بهـمن
14th August 2011, 12:40 AM
ما مرد نیستیم


ما مرد نیستیم که اسبیم
اسبیم ، چوبین ، میان تهی
انباشته در شکم خود
انبره مردهای تیغ آخته ای را
این تیغ بر کفان
اندیشه های ماست
اندیشه های ما
بگذار تیرگی
در بند بند شهر بپیچید
ما مرد نیستیم که اسبیم
اسب شهر تراوای
مردان تیغ بر کف و کف بر لب
آرام در نهفت ضمیر ما
در انتظار نشسته اند
تا شهر گم شود
در دودنک شب
و فاجعه به نطفه نشیند
بگذار تیرگی
در بند بند شهر بپیچذ
تا این حرامیان
از جان پناهشان به در ایند
چون سنگ دانه های گلوبند ، بند گسسته
در شهر شب گرفته بپاشند
ما مرد نیستیم که اسبیم
چوبین
ما اسب نیستیم
چون کژدمیم در دم زادن به انتظار
تا
نوزادهایمان
زهدان به نیش سهمنک شکافند
وین شهر را
از شش جهت بیالایند
هر چند
اندیشه های مان در زاد روز خویش
لاشه ما را
باید به طیف شب بسپارند
باشد که این دیار
در زیر حکومت کژدمها : اندیشه های ما
ترویج پاسداری فاجعه ها گردد
بگذار
بگذار
بگذار
در بند بند شهر بپیچد
هر چند
هر چند
هر چند
ما مرد نیستیم
ما مرد نیستیم

بهـمن
14th August 2011, 12:40 AM
چند لکه بر کاشی معرق


آخرین کبریت را کشیدم
سیگار را بر افروختن
گره ، در ابروان مرد شکست
خم شد نشست
پیچید عطر خون
عشق را محاسبه ای شگفت در میان است
سوزش و سازش
فروزش
خاکستر کاهش
ققنوس وار
در نیایش
نیمه شبی ، سحری ، پگاهی
تیزی صخره ای با بن چاهی ... نه حتی ، دم آهی
در تاریکی خیس حیاط کوچک
پاشویه حوض نوک پایم را ربود
جز کاشی های معرق و آمیخته با خون
و دستانی لبالب از خواهش ، چیزی نیافتم
صحن روز را
شاعری سخن به صبوری شکست
از عشق ، خون بافت ، بافت ، بافت
که عشق و خون را محاسبه صعب در پیش است
لب ریز از قرائن فریبی می بافت
بدان که شنودن مرتبه ای نزدیک تر به دیدن است ؟
این فسانه را بافتم
تا بدانی ، گم شده را
هرگز بازنخواهی یافت
حتی با پنج جای پای مردانه خونین
چرا که عشق و خون و جنون را محاسبه دیگر است

بهـمن
14th August 2011, 12:40 AM
شعر



از قوافی
چهارپایه ای
از اوزان
سنگ سمباده ای
با سگک کمربندم تسمه ای خواهم ساخت
بر پشت خواهم کشید چون کوله باری
فریاد بر می کشم
آهای ... تو پلک را بگشای
تا پس کوچه ها بشنوند
آهای
قندشکن
چاقو
احساس
تیز می کنم

بهـمن
14th August 2011, 12:40 AM
هشدار


هشدار
نوک پرنده را
هرگز مبند
با بالهایش آواز خواهد خواند
پر و بالش را در هم مشکن
با آوازش خواهد پرید تا اوج کهکشان
لبان شاعر را مبند
متمم
در پس هر قانون
اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود
آه
جرم سنگینی بود
که صبورانه تحمل کردیم

بهـمن
14th August 2011, 12:40 AM
ارغمی داری


هنگامه نشسته بود ، من گفتم
هنگام رسیده است باید راند
سجاده پلک نازنین بگشای
باید که نماز آخرین را خواند
تر کن لب را به بوسه بدرود
بگشای دو بال بادبان در باد
ای مویت کمین گه ظلمت
در نی نی چشم من نگاهی کن
خون نیست ، سرشک نیست
گرداب است
هنگامه رسیده ، فتنه در خواب است
باید که گذر کنم من گفتم
سجاده زلف را چو افشاندی
تردید تعمد است قلبم گفت
از فاصله دو مرز هیچ وپوچ
از معبر چشمهای هم ، در هم
لب دوختی و نگاه گرداندی
یعنی که ، سکان به دست تردید است
ای فاصله دو مرز روح و تن
ای لحظه جاودانگی ، اسمت
ای قبله شب نشستگان ، چشمت
شب می شکند
سجاده زلف را چو افشاندی
تردید تعمدیست بر هر پا ی
من می شکفم چو می وزی بر من
ای فاصله دو مرز روح و تن
جادویی شعر من بمان با من
بنشین به کنارم ار غمی داری
بشکن ، بشکن پیاله را ، باری
هنگام گذشته است آه ...
آری

استفاده از تمامی مطالب سایت تنها با ذکر منبع آن به نام سایت علمی نخبگان جوان و ذکر آدرس سایت مجاز است

استفاده از نام و برند نخبگان جوان به هر نحو توسط سایر سایت ها ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد