توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شعر اشعار محسن نعمانی
بهـمن
11th August 2011, 10:10 PM
اشعار محسن نعمانی
آو ای آز اد
خسته جان
می خواهم خسته دلم را به باد بسپارم
خود سوی تاریکی شب روم
آسوده و بی خیال
دور از هیاهوی دل
در آغوش آسمانم
شبی بخوابم
خسته تن سردم را در بر شب
گرما ببخشم
بیهوده سخن می گویم با خویشتن
خسته تن من یخ ، زده است
و در بطن آن
قلبم از تپیدن ایستاده است
.......
می خواهم خسته جانم را درمان کنم
بهـمن
11th August 2011, 10:11 PM
درد تنهایی من
اندیشه ی زرد فصل خزان
جوانه های سبز فصل تازه بهارم را ریخت
آخر چرا !!؟
این عدل، منصفانه نیست
که بهار ...
کوتاه ترین فصل زندگی من باشد
هیاهویی در دل اگر ندارم
از بی رونقی نیست
از آنست که رویایی در سر ندارم
تنهایی بشکست رویای نا تمام مرا
بهـمن
11th August 2011, 10:11 PM
ایستادگی
خفته بر دستان خویش
خالی از سخن
از درد دیرینه
با کوله باری از نفرت
بر دوش
گرد و غباری پیر
بر پیکری جوان
تکیه بر امید کرد و ایمان
همه و همه
ثمره ی ایستادگی بر خویشتن
روحی پر چاله
قلبی از احساس نازکتر
چهره ای آرام
با دریایی از نیاز
مانده بر جا
از ایستادگی بر خویشتن
تکه خاکی از زمین سبز
شاید یادی از ایام
دفتری پر برگ
از خاطراتی کم رنگ
کنون مانده است
در یاد
بهـمن
11th August 2011, 10:11 PM
من-تو
من - نیمه شبی تاریک در قبرستان خویشتن
تو - طلوعی زیبا در اقیانوسی آرام
من - جعبه ای از باروت ، پر
تو - گلدانی از زنبق ، زیبا
من - نیمه راهی گمگشته
تو - میانبری عاشق
من - همیشه در راه
تو - همیشه منتظر
من - عاشقی خسته جان
تو - صدایی آرام بخش
من - تکه یخی سرگردان
تو - دریایی بیکران
من - گنه داری بی پایان
تو - گنه بخشی بلاعوض
من - بنده ی حقیر و پست تو
تو - خدایی بخشنده و دوستدار من
من - گدایی همیشه طلبکار
تو - نعمت داری همیشه بدهکار
من - انسانی بی نسب
تو - پروردگاری تنها
بهـمن
11th August 2011, 10:11 PM
حقیقت سیاه
از خاک بگذشتم و ...
بر آب بنشستم
روزگاری بس سنگ
بر دفتر خاطرات بنوشتم
خویشتن را سرا پای گل بگرفتم
تا غم درون من نبینی
روی شاد و لب خندان بینی
تو چه می دانستی از اندوه درون من !!؟
خویشتن را ردایی سپید بدادم
گذشته ی سیاه خویش بپوشاند
آینده سپید به رویت بگشاید
تا که دفتر سیاه من نخوانی
بهـمن
11th August 2011, 10:11 PM
فاصله
فاصله ها را باید شکست
احساست را به چشمانت بسپار
زیرا کلمات توان بیان احساست را ندارند
زمزمه ی عشق را از پس باد می شنوی ؟
او نیز صدای عشق را می شناسد !!!
فاصله ها را باید جستجو کرد
احساست را بیان کن و ابایی نداشته باش
عشق را همه جا می توان یافت
حتی در فوران نفرت
حتی در میان کلمات
تنها نیازش ، درکش است
فاصله ها را تا رسیدن باید پیمود
گاهی عشق را باید ساخت
چون جاده ای دو طرفه
همیشه باید گذشت
از کینه ، از نفرت ، از سستی
تا جاده را ساخت
گاهی باید ...
تنها بمانی ، تنها بسازی ، تنها جستجو کنی ، تنها بشکنی
فاصله ها را باید نوشت
چون احساس تلخ تنهایی من
بهـمن
11th August 2011, 10:11 PM
چشمان خیس مادر
چشمان همیشه خیس مادر
به انتظار فرزند از دست رفته
دسته گلی پر پر
پلاکی بی زنجیر
دکمه ای بی پیراهن
در تابوتی از جنس وطن
از جنس ایثار
از جنس ایران
کنون که من و تو
سفیدی می بینیم بر خاک وطن
اشک مادر بر پیکر فرزند
در خاک وطن
خون می بیند
بر خاک وطن
بهـمن
11th August 2011, 10:11 PM
مناجات
پروردگارا ....
چند شبی است گریه دارم
خجالت دارم از خویشتن
غرورم خنده دارد از من
از گریه داشتنم خنده دارد
دلم تنگ است
از یار بدور است ....
بی پروا بگویم
تنم سرد آغوش گرمش است
پروردگارا ....
دلم تنگ است
سخت سراغت را می گیرد
پر اندوه شده است و شکننده
گریه می کند ....
چون کودکی چند ساله
بهانه ی تو را می گیرد
پروردگارا ....
می خوانمت با تمامی احساسم
تو را قسم به ماه خودت
صدایم را پاسخ گو
دلم سخت گرفته است و نیازش تویی
بهـمن
11th August 2011, 10:12 PM
مثل من
چکه چکه شبنم
بر صورت زخم خورده ی
برگ آفتاب ندیده
بیچاره برگ
هیچ وقت طلوع زیبای خورشید را ندید، مثل من
چکه چکه باران
بر تنه ی سفت و سخت
سنگ تراش خورده
بیچاره سنگ
هیچگاه فرصت تکان خوردن
از زیر باران غریب را نداشت ، مثل من
چکه چکه زهر تو
بر ردای پاره ی
وصله خورده ی تن من
بیچاره من
همیشه دم از رضایت میزدم ، مثل خار
استفاده از تمامی مطالب سایت تنها با ذکر منبع آن به نام سایت علمی نخبگان جوان و ذکر آدرس سایت مجاز است
استفاده از نام و برند نخبگان جوان به هر نحو توسط سایر سایت ها ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد
vBulletin® v4.2.5, Copyright ©2000-2025, Jelsoft Enterprises Ltd.